nojavan7ContentView Portlet

نفخ صور در حسینیه
روایت شبی که در بهشت منتظر بودیم
نفخ صور در حسینیه
راضیه سعادتی

ساعت ۱۴:۳۰ است. در مترو نشسته‌ام به مقصد ایستگاه تئاتر شهر. گفته‌اند ساعت ۱۵ اینجا باش تا کارت ورودت را بگیری. درهای قطار بسته می‌شود، راه می‌افتد و در تونل یک دفعه متوقف می‌شود. چراغ‌ها خاموش می‌شوند. همه مسافران به هم خیره می‌شویم که چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ از داخل اتاق راننده که همین دم گوشمان است صدای تلق‌وتلوقی می‌آید و در پس‌زمینه‌ به‌سختی صدای راننده را می‌شنویم که با جایی که نمی‌دانم اسمش چیست اما حکم برج مراقبت را دارد، حرف می‌زند و ازشان کمک می‌خواهد.

1

تمام مدتی که قطار ایستاده است به این فکر می‌کنم که نکند قطار حالاحالاها درست نشود و دیر برسم؟ نکند داخل حسینیه جا نشوم و مجبور شوم بروم طبقه بالا بنشینم؟ این‌طوری آقا را نمی‌بینم، یا باید به‌سختی آن هم از خیلی دور ببینم ...
کمی که می‌گذرد خدا را شکر کمک گرفتن‌های آقای راننده از برج مراقبت مترو جواب می‌دهد و قطار دوباره راه می‌افتد. ایستگاه تئاتر شهر پیاده می‌شوم و به‌مثابه یک فروند جت با سرعت هرچه تمام به‌سمت خروجی خیابان انقلاب می‌روم و از انقلاب می‌پیچم به‌سمت خیابان فلسطین.
کارت ورودم به دستم می‌رسد. کنار اسمم یک هولوگرام سبزرنگ است که شکل شمسه دارد و رویش نوشته شده «ملاقات». لذت دیدن اسمم روی کارت ملاقات چنان ذوقی در دلم ایجاد می‌کند که قلبم مثل همان هولوگرام روی کارت از هر طرف برق می‌زند. وارد خیابان شهید صالحی می‌شوم. چند قدم که جلوتر می‌روم، ایستگاه صلواتی کنار خیابان را می‌بینم. برای رفتن عجله دارم، اما دیدن لیوان‌های گرم چای در آن هوای سرد بالاخره من را به‌سمت ایستگاه صلواتی می‌کشاند.
لیوان چای را در دستانم می‌گیرم و گوشه‌ای می‌ایستم. به انتهای خیابان نگاه می‌کنم و پرچم مشکی بزرگی را می‌بینم که از بالای ساختمان بلندی آویزان شده. رویش با خط سرخی «یا فاطمه‌الزهرا» نوشته شده.
لیوان چای دستانم را گرم می‌کند و پرچم که با باد تکان می‌خورد دلم را.
صدای مداحی می‌آید که می‌خواند: «یه کمی حرف بزن علی ببینه ...»

2

پشت درهای بهشت

روبه‌روی اولین ایست بازرسی می‌ایستم. قبل ورود به صف، خانمی که مقنعه سبزرنگ به سر دارد، با قیافه‌ای جدی بهم می‌گوید: «کارت ورود و کارت ملی‌تون رو دستتون بگیرید.» با دستان پر به زحمت کیف پولم را در می‌آورم، زیپش را باز می‌کنم و کارتی را که به گمانم کارت ملی‌ست، از جیب بیرون می‌کشم و دستم می‌گیرم. نگاهی به کارت می‌کنم و می‌بینم کارتی که دستم است کارت ملی نیست و کارت بانک ملی‌ست. نُچی می‌گویم و خانم پاسدار که حالا دیگر قیافه‌اش جدی نیست، می‌گوید: «دیدم کارت بانکت رو آوردی خواستم بگم ورود رایگانه. بفرمایید» و دوتایی می‌زنیم زیر خنده.
بالاخره ایست بازرسی اول و دوم را رد می‌کنم و وارد زینبیه می‌شوم. وسایلم را داخل قفسه‌ها می‌گذارم و به‌سمت صف آخرین بازرسی می‌روم؛ آنی که می‌رسد به حسینیه امام خمینی رحمه‌الله‌علیه. بازرسی آخر را در حالی رد می‌کنم که خداخدا می‌کنم در حسینیه پایین را نبسته باشند، ولی زهی خیال باطل! به ورودی حسینیه که می‌رسم با در بسته مواجه می‌شوم و خانم خادمی که تقریباً فریاد می‌زند: «طبقه پایین جا نیست، تشریف ببرید بالا.»
پله‌ها را با تردید بالا می‌روم. هنوز دو پله بیشتر نرفته‌ام که برمی‌گردم و به عقب نگاه می‌کنم و خانم‌هایی که آن گوشه‌وکنار نشسته‌اند. تصمیم می‌گیرم برگردم پایین. از جلوی خادمی که همچنان فریاد می‌زند می‌گذرم و می‌روم که جزوی از آن خانم‌های تکیه زده به دیوار باشم. از یکی‌شان می‌پرسم: «ببخشید شما می‌دونید درِ پایین ممکنه باز بشه یا نه؟» می‌گوید: «معمولا بعد نماز مغرب و عشا باز می‌شه.» قلبم که مثل هولوگرام برق می‌زد، جرقه امیدی کم داشت که آن هم ایجاد می‌شود. چادرم را جمع می‌کنم و همان‌جا کنارش می‌نشینم.
هنوز چهل دقیقه تا اذان مانده. از همان گوشه‌وکنار مهری بر‌می‌دارم و به این فکر می‌کنم که اینجا صف نماز چه شکلی تشکیل می‌شود و قرار است چه‌طور بایستیم و چه‌طور وصل شویم که یک دفعه انگار در نفخ صور دمیده می‌شود و این بین من کر مانده‌ام، همه آدم‌های اطرافم بلند می‌شوند و به‌سمت نقطه‌ای می‌دوند. من هم بالاخره با اینکه کر مانده‌ام، اما هنوز از نعمت بینایی بی‌بهره نشده‌ام؛ پس به‌دنبال جمعیت می‌دوم و با دری از درهای بهشت حسینیه مواجهه می‌شوم که باز است، اما چه باز بودنی! آن در فقط به جهت اتصال نماز باز است و ما هنوز اجازه ورود نداریم. انگار هنوز پایین نامه اعمالمان مهر ورود به بهشت نخورده است. بااین‌حال، باز هم المنه ‌لله که در میکده باز است.

3

هوای بهشتی

نشسته‌ایم در صف نماز. از خانم کناری‌ام که با دختر و پسرش آمده می‌پرسم: «از کجا آمده‌اید؟» می‌گوید: «کرج» و پشت‌بندش اضافه می‌کند: «خوش به حال اونایی که اینجا زندگی می‌کنن، همسایه‌های آقا. از هوای اینجا تنفس می‌کنن، هوایی که نفس آقا توش هست. هوای اینجا به ما نمی‌رسه، باد تا قم و شیراز می‌بره، ولی به کرج نمی‌رسه.»
راست هم می‌گوید. طبق محاسباتی که اینجانب داشتم از آن نظر که باد از سمت غرب به شرق می‌وزد پس احتمال اینکه هوای بیت و حسینیه از مرکز تهران به‌سمت کرج برود، صفر که هیچ، منفی صد است. حالا دیگر حساب قم و شیراز را ندارم.
پشت در بهشت می‌ایستیم به نماز و بعد از سلام راه ورود باز می‌شود. وارد که می‌شوم رو‌به‌رویم کتیبه‌ای را می‌بینم که طرح برگ‌های اسلیمی سبزرنگ روی آن نقش بسته است و در میانه‌اش «یا بنت رسول‌الله» با خطی طلایی نوشته شده است. کتیبه چنان به دل می‌نشیند که از نگاه کردنش خسته نمی‌شوم.
جلو می‌روم و در نزدیک‌ترین جایی که از آنجا آقا را بهتر می‌شود دید، می‌نشینم. دوباره بلند می‌شوم بلکه بین جمعیتی که جلوتر نشسته‌اند نقطه کچلی پیدا کنم تا خودم را آنجا جا دهم و باز هم زهی خیال باطل! جا نیست که نیست. به همان جای خودم بسنده می‌کنم و آرام می‌گیرم.
حاج‌آقای رفیعی شروع می‌کند به صحبت برای جمعیتی که همه نگاهشان به در انتهای حسینیه است و منتظر ورود آقا. جایی بین صحبت‌های حاج‌آقا دوباره در نفخ صور می‌دمند و باز هم من نه‌تنها کر می‌مانم که کور هم شده‌ام و اصلا نمی‌فهمم چه شده که همه بلند می‌شوند. نه باز شدن دری را می‌بینم و نه ورود آقا را و نه شعاری می‌شنوم و نه هیچ! فقط خانم‌های جلویی را می‌بینم که یکی‌یکی تصمیم می‌گیرند به جمع ایستادگان بپیوندند.
ما می‌ایستیم، اما آقا را نمی‌بینیم. نه به‌خاطر اینکه همه‌مان هنگام نفخ صور کور شده‌ایم، یا چون جمعیت زیاد است نتوانیم آقا را ببینیم، بلکه چون آقا نیامده‌اند.
ما، همگی ما که از راه‌های دور و نزدیک آمده‌ایم، همگی ما که حسینیه امام خمینی رحمه‌الله‌علیه برایمان بهشت است، به‌محض تمام شدن سخنرانی حاج‌آقا شروع می‌کنیم به شعار دادن که: «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم» و نیم‌خیز می‌شویم تا به‌محض ورود آقا بایستیم بلکه لحظه‌ای صورت نورانی‌شان را ببینیم و همین بس باشد برای همه روزهای بعدی‌مان.
ما، همه ما، تا آخرین دقایق سینه‌زنی چشم‌هایمان به در انتهای حسینیه است که باز شود و آقا بیایند ...
فکر می‌کنم که عوضش قسمت شد شب شهادت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها من هم کنار بهشتیان، هوای بهشت را که تا کرج نمی‌رود اما تا قم و شیراز می‌رود، تنفس کنم. کنارشان اشک بریزم و بهشت را هرچند هنگام نفخ صورش کور و کر بودم، ببینم.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA