اسم پدرِ آهنگرش علی بود و جزئی از اسم همه پسرهایش را علی گذاشت. سوادِ غلامعلی تازه قوام گرفته بود که کتابخوانی را شروع کرد. از نه سالگی با کتابهای تاریخی شروع کرد تا رسید به عمیق شدن توی کتابهای شهید مطهری و آقای خامنهای. مهر سالی که باید دیپلمش را میگرفت، ساواک دستهایش را بست و محکومش کرد به اعدام. کسی که کمیته مشترک رفته باشد، میداند که هر روز و هر ساعتِ شکنجه، شهادت بیخِ گلوی آدم است. شهادت بیخِ گلوی غلامعلی بود، اما باید زنده میماند. از اولین اردیبهشتِ انقلاب، اورکت سبز سپاه را پوشید. میگهای عراقی که توی خوزستان شیرجه میرفتند و خوپخوپِ خمپارهها زمین را شَقّه میکردند، رشید، توی اتاق فکرِ جنگ، زانو به زانوی حسنباقری نقشه عملیات میکشید. قدرت تحلیلی، دیدِ استراتژیک و شناخت جغرافیایی، او را کرد یکی از مغزهای متفکر جنگ. طریقالقدس و بیتالمقدس، فتحالمبین و والفجر ٨ و کربلای ۵ و باقی عملیاتها گواهاند. بعد از فتح خرمشهر، فرماندهاش، محسن رضایی، او را کشید کنار و مأموریت جدیدی را برایش بُرید: «تا ازدواج نکردهای، برنگرد.» رشید رفت. بیادا و اصول، یک هفته بعد با شناسنامه عروسدار برگشت. بعد از خوابیدنِ جنگ، رشیدی که دکترای جغرافیای سیاسی داشت و دانشیارِ دانشگاهِ عالی دفاع بود، شد معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح. تا سال ٩۵ که بارِ فرماندهیِ قرارگاهِ مرکزی خاتمالانبیاء روی دوشش افتاد و روی دوشش ماند تا رساندش به بهشت. فرمانده این قرارگاه که جانشین فرمانده کل قوا بود، وظیفهاش طراحی و هماهنگی و هدایت تمام عملیاتهای نظامی کشور بود. این مسئولیت آنقدر سنگین بود که امکانِ برآورده کردنِ نیازهای ساده اطرافیانش را هم از او میگرفت. انگار مالِ خودش نبود، وقف بود. هشت روز قبل از شهادت، برای یکی از نزدیکانش اینطور نوشت: «خدا کند جان این حقیر گرفته بشود به دست مبارک حضرت عزرائیل. هرگز فکر نمیکردم اینقدر زنده بمانم. در آستانه ٧٢ سالگیام. قبل از انقلاب تصور ما این بود قبل از سی سالگی شهید میشویم. در این ٣٧ سال بعد از جنگ، انبوه کارهای ستادی و قرارگاهی، یک روز هم ما را رها نکرده. هر روزِ این سالها حقیقتاً هفتهای بهلحاظ زمانی بر ما میگذرد. روز که تمام میشود از غروبش به فکر کار فردا میشویم. به خانواده میگویم فکر کنید جانباز نخاعیام. مثل آدمهای متعارف نمیتوانم وقت بگذارم، حتی در حد نیمساعت همکلام شدن.»
عکس همه شهدای بزرگ را بالای سرش زده بود و میگفت: «هر وقت دچار مشکلی میشوم، یا بناست تصمیم بزرگی در قرارگاه خاتمالانبیاء گرفته شود، به یکی از این شهیدان توسل میکنم و گره باز میشود.»
جنگ آدم را بزرگ میکند، آبدیده میکند. با زخمهایی که میزند، با هول و واهمههایی که توی زندگیها جا میگذارد، با چیزهای که میگیرد. آدمهای وسط جنگ بهتر بلدند بزرگ شوند، بهتر بلدند از داشتههایشان دست نکشند. غلامعلی، آدم روزهای جنگ بود. انگیزه برای شبوروز دویدن را از خیلی سال قبل با خودش جلو کشانده بود. بزرگترین داشته، برایش زمان بود. خودش میگفت: «زمان توی مُشت من است.» سوارِ زمان بود که هیچوقت از هدفهای کوچک و بزرگش عقب نیفتاد. شبها که ساعدش را میگذاشت روی پیشانی و به گوشهای از سقف زُل میزد، حیف و حسرت و کاش، از دلش رد نمیشد. آنقدر سریع میدوید که همیشه از برنامهریزیهایش جلوتر بود. «سَاعٍ سَرِيعٌ نَجَا» را از نهجالبلاغه کپی کرده بود توی همه ساعتهای زندگیاش. از همان روزهایی که جوشهای نوجوانی گُلهای میرسند و تارهای صوتی پسرها توی حنجره ورم میکند، نهجالبلاغه بغلدستش بود. دهها خطبه را از همان روزها حفظ کرده بود و تا همه سالهایی که به ٧٢ رسیدند، میخواند و خط میگرفت. نرجس و زهرا و امینعباس را هم با همین کلمهها بزرگ کرد. امینعباسی که به قول مادر، تصویر پدرش در آینه بود و در آخر هم، کنار پدر به شهادت رسید. زهدِ پسر بیشتر از همه خصلتها به یاد مادر مانده بود. میگفت پسرم ده سالِ طلبگیاش را با یک عمامه سَر کرد. همین روزهای آخر، ته و دَم اتاق ایستاده بودیم که عمامه را تا کنیم. سانتبهسانتِ پارچه سفید، از زیاد شستنها، سوراخ شده بود. همانطور که نیمقدم نیمقدم بههم نزدیک میشدیم و گِردی عمامه بزرگ میشد، گفتم: «مادر نمیخوای کمکدستِ این، یکی دیگه بخری؟ همهش سوراخه.» نزدیکتر شده بودیم. گفت: «الان همهشون لای تاها مخفی میشن عزیزم.»
غلامعلی رشید، از سردارهای چند ایکسلارجی نبود. سر و گردنی کوتاهتر بود و قلمیتر؛ ولی سردارِ سردارپروری بود که خیلی از فرماندهان و مسئولان ارشد کشور، زیرِ نظرش کارها را جلو میبردند. از آدمهایی نبود که فقط ژستِ شجاعت بگیرد و برای اسرائیل، خطونشانِ خالی بکشد. پسِ ذهنش، کاغذ گرافهای نقشه پهن بودند و روی حسابوکتاب و خطکشی، دلها را قرص میکرد. خرداد ١۴٠٢، جلسهای با فرماندههان سپاه و ارتش داشت. همانجا، توی همان سالن با درودیوارهای عایقدار گفت: «وسعت عملیات بیتالمقدسِ سال 61، شش هزار کیلومتر مربع بود که آزادش کردیم.»
خندید. دو دستش را پهن کرد و کفشان را کوبید به هم: «اگر نقشه عملیات خودمان را بگذاریم روی نقشه فلسطین اشغالی، از مرزهای جنوب لبنان، یعنی نیمه شمالی، خاک فلسطین را میپوشاند تا اطراف کرانه غربی و میآید تا اُشدود! یعنی تا جنوب تلآویو! این شش هزار کیلومتر مربع جغرافیای عملیات بیتالمقدسِ ما صاف مینشیند روی نقشه فلسطین اشغالی! همان محدودهای که ٨٠درصد مراکز حکومتی، نظامی، جمعیتی و اقتصادی رژیم توی این محدوده است. مابقی جنوبِ اسرائیل، همهاش بیابان است.»
لیوانِ روی میز را بلند کرد. قبل از اینکه خنکیِ آب به لبهایش برسد، یاد حرف شهید سلیمانی افتاد که میگفت: «هر دولتی توی عالَم یک ارتش دارد، ولی در اسرائیل یک ارتش است که دولتی هم دارد. کل اسرائیل، یک نیروی نظامی است که اینجا جمع شده.»
یک جرعه از آب را خورد و حرفش را ادامه داد: «به قول دندانپزشکها، اینجای دنیا را ایمپلنت کردهاند! آمریکا و اروپا اینجا یک چیزی کاشتهاند. اگر یک روزی غرب نباشد، اسرائیل فرو میریزد و برعکس. اینقدر اینها بههم وابسته هستند. اسرائیل توی ایران سفارت ندارد، اما تمام سفارتهای غربی در اختیارش هستند. هر اطلاعاتی، هر کمک سیاسی، نظامی، رسانهای، پول و تجهیزات، همهچیز را مفتِ مفت بهش میرسانند.»
باز خندهاش توی سالن دور خورد. مثل کسی که بخواهد خاک دستهایش را بترکاند، دستها را به هم زد و گفت: «کار ارتش اسرائیل تمام است. یک نیرویی در حد همین رزمندههای فتحالمبین و بیتالمقدسِ خودمان حمله کنند، اسرائیل تمام میشود.»
آیههای جنگِ بَدر هم میگویند مسلمانهای آن معرکه، فقط ٣١٣ نفر بودند. همه داروندار جنگیشان هفتاد شتر، دو اسب، شش زره و هشت شمشیر بود؛ اما آدمهای روبهرو که بوی جهنمیشان فر میخورد، بیشتر از هزار نفر بودند، با اسلحه کافی و صد اسبِ سیر و پُر خورده.
توی جنگ بالا که هیچچیز دو طرف بههم نمیخورد، مسلمانها، سفت و محکم بَرنده شدند.
پسِ ذهنِ سردار رشید، فقط کاغذ گرافهای نقشه پهن نبودند. آیههای امداد غیبی خدا توی بدر هم برق میزدند. به کلمهکلمه آیات مؤمن بود و با آنها زندگی میکرد که با خیالتخت، بیتالمقدسِ خودمان را گذاشت روی نقشه فلسطین اشغالی و قول داد بیبروبرگشت، بَرنده میشویم.
nojavan7CommentHead Portlet