شاید شبیه به یک راز باشد؛ چون احتمالاً سعی میکنیم هیچوقت آن را به زبان نیاوریم؛ چه چیزی؟ اینکه بالاخره همه ما برای یکبار هم که شده در موقعیتی قرار گرفتهایم که دلمان خواسته سنمان بیشتر از خودمان باشد. حق هم داریم دیگر! خیلی جاها ما حرف درستی میزنیم، اما بزرگترها میگویند تو هنوز این چیزها را نمیدانی، باید بزرگتر شوی!
حالا همین اتفاق برای داوود و دوستانش افتاده است. آنها شخصیتهای داستان «فرزندان ایرانیم» هستند و تصمیم گرفتهاند به جبهه بروند، ولی سنشان کم است. آنها مجبورند مدارک شناساییشان را تحویل بدهند تا مجوز حضور در پادگان نظامی برایشان صادر شود، اما شناسنامهشان سن واقعیشان را لو میدهد؛ پس، شاید کمی شیطنت بد نباشد! داوود و دوستانش، بهاصطلاح، در شناسنامههایشان دست میبرند و تاریخ تولدشان را تغییر میدهند، بعد مجوز صادر میشود و تا چشمبرهم میگذارند میبینند روز موعود فرارسیده و دارند بهسمت پادگان حرکت میکنند.
nojavan7CommentHead Portlet