انگشتری که از مشهد خریدم آنچنان برق و جلایی داشت که برای درخشیدنش نیازی به نورهای زرد و طلایی نبود. انگشتر نقره چنان برق میزد که هر جسم براقی در مقابل آن کدر به نظر میرسید. فکر میکنم پدرم ارزش این انگشتر را بیشتر از من میدانست. شاید به این خاطر که ایشان کارت کشیده بودند، ولی هرچه بود دائم راههای نگهداری از یک انگشتر نقره با سنگ فیروزه را به من یادآوری میکرد. نگران بود که این سرمایه ارزشمند را گم کنم، درستوحسابی از آن استفاده نکنم و حتی آن را یک گوشهای رهاکرده و فراموشش کنم. من قبل از اینهم نگرانی پدرم البته خیلی بیشتر و شدیدترش را دیده بودم؛ وقتی داشتم به انتخاب رشته متوسطه فکر میکردم یا برای کلاسهای تابستانیام برنامهریزی میکردم. پدرم نگران بود وقت و عمرم بهعنوان یک داشته ارزشمند تلفنشده و راه درستوحسابی صرف شود، اما بیشتر از همیشه در فکر استعدادهای من بود. انگار قدر و قیمت استعدادها و سرمایههای درونی من را هم بیشتر از خودم میدانست. به همین دلیل بود که همه تلاشش را میکرد تا هم ارزش آن را بفهمم و هم بهخوبی راهنماییم کند که از آن مراقبت کرده و با سرمایهگذاری درست و دقیق بتوانم بیشترین استفاده را از آن ببرم. پدرم خوب میدانست که اگر برای این سرمایههای درونی درستوحسابی برنامهریزی و سرمایهگذاری کنم، نان خودم، خانواده و کشورم در روغن است.
وقتی بعد از مدتها که کرونا دستوپای همه را بسته بود، بالاخره دیدار نخبگان جوان کشور با آقا دوباره جان گرفت و حسینه امام خمینی رحمهاللهعلیه فرشهای آبی خود را زیر پای نخبههایی که امید فردای کشور هستند پهن کرده بود، آقا همان پدر مهربانی بودند که در مورد سرمایههای درونی جوانان صحبت میکردند. از وظایف ما نسبت به استعدادها و سرمایههای درونیمان گفتند و از اینکه چه عواملی ممکن است این هدیه ارزشمند الهی را بلااستفاده و حتی نابود کند.
nojavan7CommentHead Portlet