هر روز قبل از زنگ تفریح، با هماهنگی معاون پایه و معلم یکی از کلاسها، بچههای کلاس را برای بازدید نمایشگاه به نمازخانه میآوردیم و 30 دقیقهای به روایت نمایشگاه میپرداختیم. یک روز هم رفتم و از آقای مدیر خواهش کردم تا برای بازدید نمایشگاه بیاید، آقای مدیر هم استقبال کرد.
ورودی نمایشگاه یک تخته خواب گذاشته بودیم، همان تخت خواب اتاق سرایدار! یکی از بچهها روی آن بسته شده بود و آن یکی با یک کت و شلوار اتو کشیده و کراوات گلگلی نقش یک ساواکی را بازی میکرد.
تاریکیهای پهلوی
وارد که میشدیم به غرفه اول میرسیدیم، غرفه علی. برای برپایی غرفهاش از پارچهها و کاغذهای مشکی استفاده کرده بود. جوری که قشنگ معلوم بود بالاتر از سیاهی رنگی نیست. یک در پارچهای برای غرفه ساخته بود که با بستن آن، چشم چشم را نمیدید و علی با چراغ قوه به روایت غرفه میپرداخت. تصاویری از خاندان پهلوی به در و دیوار غرفه چسبانده بود و علاوه بر آن از پرونده (خاندان ویرانی) سایت نو+جوان هم استفاده کرده بود.
علی از عملکرد اقتصادی پهلوی برای بچهها میگفت، از درآمد نفتی کشور که در پنج سال ده برابر شد اما سرنوشت دلارهای نفتی چیزی جز دود شدن و خرج توهمات شاه شدن نبود. جشنهای 2500 ساله و ریختوپاشهای شاه و اطرافیانش را روایت میکرد، از وابستگی به نفت میگفت که شاه بنا نهاد و ایران را معتاد کرد به نفت، معتادی که ترک اعتیادش کار سادهای نیست.
از عملکرد اجتماعی پهلوی هم برای بچهها میگفت، ضریب جینی بالا که نشاندهنده نابرابری شدید در جامعه بود، خودباختگی و وابستگی به غرب را هم با کمک پرونده (وابستگی، بیچارگی) سایت نو+جوان روایت میکرد.
از راهروی انقلاب تا مدافعان حرم
پایان سیاهی غرفه علی، آغاز یک راهرو چراغانی و روشن بود، دو طرف راهرو با کاغذهای رنگی تزئین شده بود و سقف راهرو هم چراغانی و ریسهکشی شده بود.کف راهرو با اسپریهای رنگی، شبیه خطکشی خیابانها رنگ شده بود و روی آن گل چسبانده شده بود. چند گلدان شمعدانی هم دو طرف راهرو چیده شده بود.
یک گوشه آن با چند آجر و لاستیک، سنگر ساخته شده بود، از آن سنگرهای خیابانی سال 57، سرودهای انقلابی پخش میشد، دیوار هم پر بود از عکسهای امام خمینی(ره)، اسم راهرو «راهرو انقلاب» بود و ما را از بخش دیروز، به امروز و فردا میرساند.
ورودی بخش امروز غرفهای بود با روایت محمدرضا، از آن بچههای عشق شهدا بود و تازه به گروه ما اضافه شده بود. غرفهاش هم غرفه «مدافعان حریم» نام داشت. با خاکی که از باغچه آورده بودیم خاکریز درست کرده بود و چند سربند، کلاه جنگی، یک کلاشینکف اسباب بازی که بیشباهت به اسلحه واقعی نبود، با نورپردازی سبز فضای غرفهاش را میساخت.
از دفاع مقدس شروع میکرد و به مدافعان حرم میرسید، با بغض روایت میکرد، در روایت غرفهاش، از پرونده «67-59» سایت نو+جوان استفاده کرده بود، از پهلوانانی روایت میکرد که آن دوران سیاه را به روزهای خوب تبدیل کردند، یک بار هم سردار شهید حاج قاسم سلیمانی را از نزدیک دیده بود، دیدار بعضیها چه معجزهای دارد، همین خاطره کوتاه دیدار و دست کشیدن حاج قاسم بر سر محمدرضا شده بود اوج روایت غرفه. انگار همان احساس پدرانه که محمدرضا روایت میکرد را همه بچه ها حس کرده بودند که اشکشان جاری شده بود.
واقعیتهای پشتپرده
این سیر تاریخی ادامه داشت. پس از آن به غرفه خودم میرسیدیم، غرفه استکبارستیزی. وسط غرفه اسکلت آزمایشگاه مدرسه نشانده شده بود و یک چراغ قرمز روی آن و پرچم آمریکا هم در دستش. دیوارهای غرفه یک طرف با پارچه سیاه و یک طرف با پارچه سفید تزئین شده بود. پارچه سفیدی که روی آن پرچم آمریکا نصب شده بود و پارچه سیاهی که پرچم ایران بر آن بود.
در روایت برای بچهها از تلاش عدهای برای تطهیر آمریکا میگفتم و این که در حرف، آمریکا را سفید نشان میدهند و ایران را سیاه. آمریکا را در اوج نشان میدهند و ایران را ضعیف. اما وقتی پارچه سفید را کنار میزدم، زیر آن پارچه سیاهی بود با حقایقی در مورد نظام سلطه. پوسترها و تصاویری از واقعیت جنگ طلبی آمریکا، تروریسم و کودککُشی، تعداد زندانیان بالا و چهل میلیون فقیر مطلق و جنایتهای بیشمار آمریکا در حق مردم ایران.
اما پارچه سیاه نمایی در ایران را که کنار میزدم پس زمینهای سفید بود با آمارها و اطلاعات پیشرفتهای ایران و تقابل موفق آن با نظام سلطه و حرکتش به سمت قله... در روایت این غرفه از پرونده (ننگ و نیرنگ) سایت نو+جوان هم استفاده کرده بودم.
در ادامه میرسیدیم به دستاوردهای انقلاب اسلامی که خیلی از بچهها نمیدانستند و با شنیدن آن متعجب میشدند، فضایی که رسانههای دشمن در ذهن بچهها ساخته بودند، یک ایران ضعیف و عقبمانده بود اما وقتی با کمک پرونده (برگی از هزاران) سایت نو+جوان از دستاوردهای انقلاب در زمینههای کشاورزی، نظامی، تولیدی، اجتماعی، پزشکی، علمی و... روایت میکردم تازه فکرها به کار میافتاد و ذهن بچهها مشغول میشد.
باید قوی شویم
آخرین غرفه، غرفه فردا بود. محراب نمازخانه را در گوشهای از آن گذاشته بودیم و یک چراغ سبز روی آن، پوسترهای پرونده (آینده روشنه) سایت نو+جوان و یک نمایشگر که فیلمهای این پرونده را برای بچهها پخش میکرد. سیاوش راوی این غرفه بود و از الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت میگفت و نقشه راهی که برای آینده داریم.
از نظریه مقاومت که تا امروز ما را پیش آورده و آیندهای که پیش روی ماست و طبق فرمایش آقا، باید قوی شویم. از صحبتهای آقا در مورد آیندهسازی نوجوانان و جوانان و نقشی که ما برعهده داریم میگفت.
هر بار که سیر نمایشگاه از ابتدا تا انتها را طی میکردم، جان میگرفتم. دیدن نتیجه تلاشهایمان با آن همه سختی که با لطف خدا فراهم شده بود، خستگی را از تنم بیرون میکرد. باشگاه دوآتیشهها در مدرسه ما، تازه تشکیل شده بود و این اولین قدم ما بود. مگر میشد بیخیال این لذت شد؟ کار انقلابی ما در حد خودش نتیجه داده بود و همین ما را پر انرژی تر از همیشه میکرد، اما این تازه آغاز راه فعالیتهای انقلابی ما بود...
nojavan7CommentHead Portlet