nojavan7ContentView Portlet

روایتی از مراسم تشییع آقای شهید در تهران
جان و دل با اوست هر جا می‌رود

گفت‌وگوی مادر و دختر صندلی جلویی از فکر بیرونم می‌آورد: «میگن این‌روزا اگه کسی تو تشییع علما شرکت کنه، گناهاش مثل برگ درخت خزون‌زده می‌ریزه و یه‌جوری پاک می‌شه که انگار تازه از مادرش متولد شده. انگار تازه به دنیا آوردمت مامانی! دعا کن. دعاهای خوب خوب کن. برای بابا و آجی، برای خودت، برای هرکسی که دلش می‌خواسته بیاد و نتونسته. دعا کن مامانی ...»

1

با اینکه شب از نیمه گذشته، ولی تازه سوار اتوبوس شده‌ایم. چند نفر هنوز در هول‌وولای جابه‌جایی وسایلشان هستند. بعضی‌ها چفیه‌‌ای روی صورتشان کشیده‌اند و سعی می‌کنند بخوابند. چند نفر هم از همین‌جا پیچ چشمه اشکشان را شل کرده‌اند و قطره‌قطره آب چشم‌ را بدرقه سفر می‌کنند. من ولی از بستر بیماری برخاسته‌ام؛ «مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ»؟ فکر کردن به اینکه انتهای مسیر، به آخرین دیدار منتهی می‌شود، اندک توانی به کالبدم هدیه کرده، تا خودم را هرطور شده به تهران برسانم. چشمم ناخودآگاه به وسایل هم‌سفرانم می‌افتد. تسبیح، بطری آب، بادبزن، شکلات و هرآنچه که بتواند حتی اندکی، تلخی سفر را کمتر کند. به محتویات کیف کوچکم فکر می‌کنم. فقط چندتا قرص مسّکن‌ همراهم برداشته‌ام که گرما باعث سردردم نشود، تابستان حساسیت فصلی‌ام را بیشتر نکند و عضلاتم در مسیر نگیرند. خودم را می‌شناسم؛ می‌دانم که در مقابل درد جسمی بی‌تحملم و نمی‌خواهم حتی لحظه‌ای از مراسم تشییع را متوجه دردی غیر از دردِ نبودنِ آقا باشم.
حوالی اذان صبح، به‌دلیل ازدحام زیاد جمعیت و وسایل نقلیه، اتوبوس را در پارکینگی خارج از شهر تهران نگه می‌دارند. باید چندتا خط مترو عوض کنم تا به نقطه شروع مراسم برسم. بندهای کیفم را محکم می‌کنم که توی دست و پایم نباشد و راه می‌افتم. هر سمت را نگاه می‌کنم، جمعیتی سیاه‌پوش به چشم می‌خورد. شبیه خانواده‌ای که بچه‌هایشان، سال‌هاست به‌دنبال کار و تحصیل از شهر خودشان رفته‌اند و حالا با خبر فوت پدر، درنهایت بُهت و حیرت به شهرشان برمی‌گردند. شهری که این‌بار برایشان غریبه شده. چشمم را هرچقدر بچرخانم، چیزی جز فرزندان حیران این خاک و این خانواده نمی‌بینم. همه‌مان در کمال ناباوری عازم مراسم پدریم؛ پدری که غیر از همین اتحاد، هیچ‌وقت چیزی از ما نخواسته بود ...
خورشید طلوع کرده و در نقطه آغاز مراسم تشییع ایستاده‌ام. تصمیم می‌گیرم آرام‌آرام حرکت را شروع کنم و منتظر ماشین حامل پیکرها نمانم. نمی‌دانم چرا اما دلم شور می‌زند. سیم اتصالم به دنیای اطراف را قطع می‌کنم و در دریای خیالاتم غلت می‌زنم. یکبار دیگر تمام اتفاقت بعد از نهم اسفندماه را با خودم مرور می‌کنم تا شاید باورم بشود که در چه مسیری دارم گام برمی‌دارم. آلبوم خاطراتش را در نمایشگر مغزم باز می‌کنم. خنده‌هایش، دندان‌های سفید و مرتبش، محاسن و ابروان سپیدش، قامت رعنایش، انگشتان کشیده و مهربانش، لحن آرام حرف زدنش، عینک بدون فریمش، عمامه سیاهش، چفیه و انگشترهایش؛ همه و همه را برای هزارمین‌بار مرور می‌کنم و اشک می‌ریزم. گاهی هم صورتم را بالا می‌گیرم تا مه‌پاش‌های مسیر بتوانند با چشمانم رقابتی نابرابر داشته باشند و با اختلاف زیاد، بازی را به چشم‌هایم ببازند.
کم‌کم زمزمه‌ها بالا می‌گیرد: «پیکرها رو از میدون آزادی وارد جمعیت کردن!» جای صبر کردن نیست. سرعتم را بیشتر می‌کنم و بخش‌هایی از مسیر را می‌دوم. شبیه بچه‌ای که در سیل جمعیت گم شده و پناهی ندارد، می‌دوم و گریه می‌کنم. می‌دانم که اگر امروز و اینجا برای آخرین‌بار به پدرم نرسم، دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم ببینمش. صدای مداحی در مسیر پیچیده: «تو می‌روی دامن‌کشان، جان از جهانم می‌رود. من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.» گریه‌ام شدت می‌گیرد ...
نمی‌دانم مسافت ده کیلومتری را چطور طی کرده‌ام ولی کمی از ظهر گذشته که برج آزادی را مقابل چشمانم می‌بینم و حیران به‌دنبال ماشین حامل پیکرها می‌گردم. از شلوغی جمعیت و تراکم بیشترش در یک نقطه، جای ماشین را حدس می‌زنم و به آن سمت می‌روم. تمام آرزوهایم، رویاهایم و تمام انگیزه‌ام برای هر دم و بازدم؛ توی یک تابوت جا گرفته. زانوهایم هر آن ممکن است خم بشود و بر زمین بیفتم؛ ولی خودم را محکم نگه می‌دارم. دلش را ندارم که نزدیک‌تر بروم. از دور نگاهش می‌کنم و دستم را به نشانه آخرین بیعت بالا می‌آورم: «من خیلی به خدا گفتم که اگه قراره آسیبی به شما برسه، اول جون منو بگیره ها، ولی نمی‌دونم چرا نشنید. نمی‌دونم چرا الان من ایستادم و تابوتت مقابلمه. من خیلی از خدا خواستم که بعد شما عمر نکنم. نمی‌دونم چرا هنوز زنده‌ام. ولی برای آخرین‌بار و تا همیشه بهت قول می‌دم که بشم همونی که شما از همه‌مون خواستی. بهت قول می‌دم انقدر آدم خوبی بشم که از آسمونا بهم افتخار کنی. سفرت بخیر بابا. دلم برات خیلی تنگ می‌شه ...»
خودم را از جمعیت بیرون می‌کشم. وقت رفتن است. باید چندتا خط مترو عوض کنم تا به اتوبوس برسم. سرم را که به شیشه سرد مترو تکیه می‌دهم، یاد کیفم می‌افتم. هیچ‌کدام از آن قرص‌های به‌اصطلاح مسکن، به کارم نیامده بود. فهمیدم که درد من، درد جسم نبود. روحم درد می‌کرد و از دست هیچ دارویی هیچ کاری برنمی‌آمد. این روحِ به سوگِ عزیز نشسته، فقط با گرفتن انتقام خون پدرش، رخت عزا از تن درمی‌آورد. چند ایستگاه دیگر تا مقصدم باقی مانده. زیرلب می‌گویم: «خدا صبور کند در مصیبتت ما را ...» و سیم اتصالم یک‌بار دیگر از جهان قطع می‌شود. آلبوم خاطراتش را مقابل چشمم می‌آورم. روی تصویر لبخندهایش می‌مانم و جلوتر نمی‌روم: «قول می‌دم یه کاری کنم که از آسمون با همین لبخند نگاهم کنی بابا ...»

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA