اولین دوتایی
- میتونی بیای برای حاشیهنویسی دیدار؟
- من اگر بیام باید با نوزادم بیام. میتونم کسی رو بهجای خودم معرفی کنم؟
- نوزاد هماهنگ شد، کد ملی بفرست!
برای من که همیشه در لباس یک معلم همهجا با نوجوانها حاضر شده بودم، حالا اینکه یک مادر باشم و حواسم همزمان هم به دنیا و هم به موجود پنجاه و چند سانتی توی بغلم باشد، خیلی جالب بود!
خوشی و اضطراب شبیه فوارههای پارک، یکیدرمیان در گلویم بالا و پایین میرفتند. همه آنچه از حسینیه امام خمینی دیده بودم، تیتروار از جلوی چشمهایم رد میشد. از شلوغی همیشگی و تنگی جا تا ممنوع بودن همهچیز و خالی بودن دست مهمانها ... اما نوجوان آینده من هم حقی به گردنم داشت و آن اینکه از این فرصت طلایی محروم نشود. کد ملی را فرستادم.
حالا قرار بود مادردختری برویم دیدن آقا ...
بیا بریم به پیشش، دست بکشیم به ریشش ...
ما که بچه بودیم اینطوری برایمان آرزو میساختند. این شعر را برای دیدار با امام میخواندند. همهش را یادم نیست، اما شعر با مزهای بود. حالا داشت توی سر من میچرخید. بعد به دخترم میگفتم اگر جا شدیم توی حسینیه آن ته مه ها، پشت ستون، همین که به آن زیلوهای آبی رنگ دست بکشیم باید خدا را شکر کنیم.
دست کشیدن به ریش، پیشکش!
بچه را با آغوشی پارچهای مثل اوشین به خودم بسته بودم. چندین بار توی خانه تمرین کرده بودم. میخواستم دستهایم برای نوشتن آزاد باشد. جای او هم امن باشد.
رمز ورود
تقریبا نیم ساعت دیر رسیدم. با اینکه راننده تمام تلاشش را در خلافکاری کرد که من را برساند. از خط ویژه خیابان جمهوری تا کوچههای یکطرفه ... رسیدیم سر کشوردوست و خیابان را بسته بودند. گفتند جای پارک نیست، همین جا پارک کنید. راننده یک جوری که انگار زن و بچه خودش پشت ماشین باشند، گفت: «بچه کوچیک همراهمونه. ببرم پیاده کنم برگردم.» گوشه کله بچه از زیر پتو معلوم بود. به هم گفتند بچه همراهشه. یکی داد زد باز کن بچه کوچیک داره. کسی که مانع را برمیداشت به دوستش گفت بچه کوچیک داره بذار رد شه ... انگار خیابان کشوردوست یکصدا شروع کردند به خواندن سرودی با تک مصراع «بچه کوچیک داره!»
حتی کسی که باید کارتم را از او میگرفتم با دیدنم لب گزید: «خانوووم! دیر اومدی! رفتند که همه ...».
وقتی دوستش بهش گفت بچه کوچیک داره، زنگ زد به کسی که کارتها را برده بود. آنطرف میگفت نمیشود. دیر شده. او تکرار میکرد آخه بچه کوچیک داره!
موقع بازرسی و عبور از صف طولانی خانمها سرود مشترک همین بود. از سر خیابان کشوردوست تا روی زیلوهای آبی همه یکصدا!
آخرین نفری که این جمله را گفت همان کسی بود که باید به حاشیهنویسها خودکار و کاغذ میداد. گفت با بچه کوچیک چطوری میخوای بنویسی؟
آغوشبند اوشینی را نشانش دادم.
اما گفت متاسفم! خودکار به شما تعلق نمیگیرد، از فضا لذت ببرید!
من ماندم و آنهمه سوژه ریزودرشت برای روایت ... معلم بدون خودکار مثل سرباز بدون اسلحه است. حالا باید سوغاتیهای این دیدار را توی ذهنم جمع میکردم ...
دستهایی که خواب نمیرود
دستم زیر گردن دخترک خواب رفته بود. نگاهم ولی به دستهای برافراشتهای بود که خستگی نداشتند. دوربینها بعضی را ثبت میکردند، اما اغلب اصلا دیده نمیشدند. بااینحال، همچنان آن بالا میماندند؛ مثلا یک ساعتی میشد که چهار تا دست، دوتا سربند «یا فاطمه الزهرا» را به هم سنجاق کرده بودند و با جدیت نگه داشته بودند.
یا کلی دست با جمله «جانم فدای رهبر»، «خانوادگی فدای رهبریم» و ...
چندتا نوجوان دیدم که دستشان را در حالی برده بودند بالا که با یک دست مچ دست دیگر را گرفته بودند. شبیه علامت بیعت با امیرالمؤمنین در عید غدیر. از یکیشان پرسیدم این نمادی چیزی است؟ گفت بله اما ... (کمی فکر کرد و با لبخند شیرین و لهجه ترکی ادامه داد) یادم رفته نماد چی هست!
کلاس زبان ترکی
نه از شعارها و نه حرفهای مجری چیزی نمیفهمیدم. حتی وقتی به کسی میگفتم روی پا یا کمر من و بقیه ننشیند، نمیفهمیدم جوابم را چه میدهد. قربانصدقههای نوزاد هم بیآنکه محتوایش را بفهمم بهخاطر دست کشیدن به کله بچه، درک میشد و با لبخند جواب میدادم. گفتم از فرصت استفاده کنم چندتا چیز یاد یگیرم و از این جهل مرکب بیایم بیرون!
به کناریام که دختر نوجوانی بود گفتم این شعار آذربایجان اویاخدی یعنی چه؟
گفت آذربایجان اویاخدی؟!؟ یعنی آذربایجان ... او ... یاخدی ... اویاخدی، یعنی ... آذربایجان اویاخدی ... قشنگ چندین بار جمله را برای خودش گفت و از سر تا تهش رفت و برگشت تا فارسیاش را پیدا کرد. گفت یعنی آذربایجان بیدار است. پشتیبان انقلاب است!
یاد دوست تبریزیام افتادم که همیشه میگفت من ترکی فکر میکنم، حتی وقتی فارسی حرف میزنم. برای همین شما نمیفهمید من چی میگم!!
شمارش معکوس!!!
انتهای حسینیه که ما نشسته بودیم تقریباً هیچکس به برنامه گوش نمیداد. فارسیزبانها گوش نمیدادند؛ چون چیزی متوجه نمیشدند. مهمانهای استان آذربایجان هم گوش نمیدادند لابد! چون همهاش را میفهمیدند. من هم یک خط در میان سعی میکردم بفهمم؛ مثلاً مجری یک جمله طولانی ترکی میگفت که توش حیف و همکاری و رعایت داشت. حدس میزدم که میگوید سکوت را رعایت کنید و با خادمها همکاری کنید. برنامه خراب میشود و حیف است!
جمعیت مشغول حرفهای خودشان بودند و دل سپرده بودند به کلیدواژهها و حرکات ریزی که داخل حسنیه دیده میشد تا مثل فشنگ از جا بپرند. برای همین تا آقای مجری گفت شمارش معکوس، همه یک وجب از جا پریدند. خادمها هول کردند و یک نگاه به مجری یک نگاه به پرده یک نگاه به جمعیت که الان که وقتش نبود!
مجری ادامه داد شمارش معکوس نابودی اسرائیل ...
همه فسسسسس نشستند سر جایشان
خب اگر از اولِ جمله را گوش داده بودند که اینطوری نمیشد!
دیوار چین هم که باشد
درمیانه سرود و اجرای مجری و همهمه حضار صدای داد و فریاد از عقب حسینیه بلند شد. مردم که انگار روی شاستی نشسته بودند، داشتند دوباره میپریدند هوا که متوجه شدند صدا ربطی به حضور اقا ندارد؛ چون گروه سرود سلام فرمانده ایستاده بود آنجا و هنوز اجرایش را شروع نکرده بود. برگشتیم پشت سر و دیدیم جمعیتی معادل سه تا دسته عزاداری از در قسمت آقایان وارد شدند. انگار سه تا اتوبوس همین حالا جلوی در حسینیه مهمانها را پیاده کرده باشد. جمعیت شبیه سیل جاری شد و هرکس نشسته و ایستاده بود، در خودش غرق کرد و تقریباً تا اواسط حسینیه رسید.
برای اولین بار دیدم که دیوار کوچک بین خانمها و آقایان که پشهها هم با اجازه باید از آن عبور کنند، کارکردش را از دست داد و آقایان از قسمت مردانه سر رفتند و درحالیکه نفس نداشتند برای زنده ماندن به این طرف دیوار پناه آوردند.
باز دوباره جمعیتی که با هزار خون دل نشانده شده بودند، پریدند هوا و خادمهای خانم دوباره دویدند برای نشاندن.
حقیقتا این دیوار را تا حالا کسی فتح نکرده بود، اما جوانان تبریز!
مردم متفاوت
ساعت از ده گذشته بود و جمعیت حاضر در حسینیه روی سروکله هم بودند. مردها همچنان داشتند قلقل میجوشیدند و سر میرفتند. خانمها هم با هر نشستوبرخاست هی میرفتند جلوتر؛ جوری که این عقب و پشت ستونها میشد نشست و پاها را دراز کرد. اینهمه سروصدا و جمعیت سرپا را تا حالا در هیچ دیداری ندیده بودم. تقریباً دورتادور همه سر پا بودند. همیشه خادمها خیلی جدی همه را مینشانند، اما مردم تبریز فرق داشتند. خادمها خسته شده بودند از تذکر دادن و به گمانم داشتند با وضعیت جدید حسینیه کنار میآمدند. هر چه ساعت از ده میگذشت مطمئنتر میشدم که با این وضع آقا نمیآیند؛ اما سر ساعت ده و نیم پرده سرمهای کنار رفت. جمعیت دوباره رفت روی هوا!
آقا در حالی شروع به صحبت کردند که خیلیها فقط یک کف پایشان روی زمین بود و بقیه وجودشان روی بقیه! همه در همان حالت فریز شدند؛ روی سر و کله هم!
آقا گفتند من از زمان انقلاب هربار به تبریز سفر کردم امتیاز و رجحان ویژهای در احساسات و نگاه این مردم دیدهام که کمتر جایی پیدا میشود. آقا از تبریزیها تعریف میکرد و آنها عشق میکردند. رسید به افزایش صددرصدی جمعیت راهپیمایی ۲۲ بهمن! دست و جیغ و هورا بود که حسینیه را برداشت. آقا گفتند: «همین اول کاری توصیه اصلیام را بکنم! این وقتشناسی را از دست ندهید!»
اسمش رو نبر!
سخنرانی خیلی زود رسید به اوجش. مقدمهچینی زیادی نداشت. همان اول کاری آقا گفتند «این دیدار استثنایی است؛ چون امسال سال عجیبی بود.» بعد اشاره کردند به اینکه ما داغداریم، ما عزاداریم بهخاطر خونهایی که ریخته شد. جریانی که نه اعتراض و اغتشاش بود، نه یک فتنه ساده، کودتای واقعی بود که زیر پای مردم ایران له شد. حالا کی این را راه انداخته بود؟ بهطور خلاصه، دستگاههای اطلاعاتی دو کشور آمریکا و رژیم صهیونیستی ...
چه خوشم آمد از این مدل نام بردن ... اسم کثیف آن رژیم کودککش به گوشمان نخورد، کیف کردیم.
شنیدن کی بود مانند دیدن
جاذبه آقا کاری کرده بود که جمعیتی که باید در تمام حسینیه پخش باشد، در نیمه جلویی جمع شده بود. نمیدانم اصلا چطوری روی هم نشسته بودند. به هر حال ما آن عقب داشت بهمان خوش میگذشت. بچه را گذاشته بودم زمین کیف کند و کمری صاف کند. خودم هم مثل عقاب بالای سرش بودم که کسی به هوای اینکه پتو و کاپشن است، پایش را روی او نگذارد. مامانهای تبریزی یکییکی صدایم میکردند. صورتش را بپوشان یخ نکند! رویش را بردار دیده بشود! سرش را بگذار این طرف! زیر سرش را فلان کن، روی شکمش را بهمان کن ...
از همهشان تشکر کردم و خواهش کردم گوش کنند ببینند آقا دارد در مورد «داعش جدید» چه میگوید. مطلب به این مهمی نباید از دست میرفت!
برای چند دقیقهای سکوت شد. بعد صحبت در مورد اینکه آقا از کجا دیده میشود و از اینجا که دیده نمیشود و اگر آن خانمها مینشستند آقا را میدیدیم چقدر خوب بود و... شروع شد!
تنفس غرور توحیدی
اگر کسی شما را زد، همان بلا را سرش بیاورید! این ترجمه آیه بالای سر آقا بود: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُم». وقتی سخنرانی رسید به جای حساسش مجبور شده بودم بیرون حسینیه به اوضاع دخترجان رسیدگی کنم. کمی سرد بود و سخت، اما خدا را شکر صدای بلندگو میآمد. آقا گفتند: «رئیسجمهور آمریکا مرتب هم میگوید که ارتش ما قویترین ارتش دنیا است. قویترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آنچنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود! مدام میگویند ما ناو فرستادیم طرف ایران؛ خیلی خب، البتّه ناو یک دستگاه خطرناکی است امّا خطرناکتر از ناو، آن سلاحی است که میتواند این ناو را به قعر دریا فرو ببرد.» کلمهها آنقدر قوی و مصمم بود که خون میجوشید توی رگهای آدم. دوست داشتم بدوم دوباره داخل حسینیه که دخترم دقیقاً در لحظهای که این عبارتها دارد گفته میشود، غرور توحیدی را آنلاین نفس بکشد!
تبریزی نشد ندارد!!
دیدار تمام شد و جمعیت کمکم شروع به بیرون رفتن کردند.
من نشسته بودم به تماشای جمعیت و میخواستم تا آخرین نفر از مهمانان آقا را خوب تماشا کنم. چشم و لبم به طرز هماهنگی داشت مداوم به هیجانزدگان از دیدار فرشته کوچولو لبخند و چشمک میزد.
دور و اطرافم شلوغ بود؛ چون بدون اینکه بفهمم زیر آبخوری نشسته بودم. خانمی آمد ایستاد مقابلم. لیوان آبش دستش بود و با یک حال غریبی به اطراف نگاه میکرد.
چشممان که گره خورد به هم، انگار منتظر بود غمش را به یک نفر بگوید. گفت: «نتونستم انگشتر آقا رو بگیرم!»
اول فکر کردم شوخی کرد. منتظر شدم زبان بدنش این را نشان بدهد و بزند زیر خنده؛ اما نه! ظاهرا خیلی جدی بود. گفتم: «خواهر جان برو خدا رو شکر کن آقا رو دیدی! نصف ملت پشت ستون بودند. انگشتر؟!»
همینطوری که با انگشترش بازی میکرد گفت: «مامانم انگشتر آقا رو خواسته بود. اومده بودم براش ببرم! باید میرفتم جلوتر...»
اینکه واقعا فکر میکرد اگر میرفت جلوتر ممکن بود انگشتر را بگیرد، قلبم را اکلیلی میکرد!
یاد آن یکی دوست تبریزیام افتادم که میگفت ما تبریزیهای ساکن تهران هر سال برای دیدار 29 بهمن خودمان را میرسانیم به بیت و هر طور هست کارت ورود میگیریم. خیلی این دیدار برای ما مهم است. گفتم مگر کارت گرفتن به همین سادگی است؟ گفت نه! ما سرسختیم!!
آقا امروز مهمان داشته
راننده تاکسی گفت چقدر امروز شلوغه جمهوری!
بیاختیار گفتم دیدار رهبری بوده. بعد انگار یکی بهم گفت حالا چیزی نمیگفتی چی میشد؟ حدس زدم الان تا مقصد باید گلایههای اقتصادی او را بشنوم. اصلا نکند خودش از این شعاربدههای ساعت هشت شب باشد. نگاهی توی آینه کرد و با یک ذوق خاصی گفت: «پس آقا امروز مهمون داشته! الحمدلله! کیا بودند؟!»
دلم قرص شد. گفتم مردم تبریز و آذربایجان شرقی ...
چشمم چرخید سمت خیابان و عابران مغازهها. جملات پایانی دیدار برایم خیلی خاص بود. آقا شبیه پدری که دلنگرانی بچههایش را نمیخواهد ببیند، امروز نه فقط به ما که در حسینیه بودیم، بلکه به همه مردم گفته بود: «اگر تهدیدی وجود دارد، دستگاههای خنثیکننده تهدید هم به فضل الهی وجود دارد. مردم کارشان را بکنند، زندگیشان را بکنند، درسشان را بخوانند، محیط کسبوکار را [آرام کنند]، تجارتشان را بدون دغدغه انجام بدهند. بایستی در کشور محیط آرامش، محیط اطمینان به نفْس، محیط سکینه حاکم باشد.»
همانجا با خودم فکر کردم عنوان روایتم را باید همین سکینه و آرامش بگذارم. از چند نفر پرسیدم آرامش قلب به ترکی چه میشود؟ هرکس چیزی گفت. آخرسر مادر و دختری که تازه با هم دوست شده بودیم آب پاکی را ریختند روی دستم و گفتند سکینه سکینه است. فارسی و عربی و ترکی ندارد.
برای مردم وطنم از خدا سکینه میخواهم، به همه زبانها ...
شیرینی اتفاقات امروز زیر زبانم و دلم سرشار از آرامش است. دخترک توی خواب میخندد، با صدای بلند!
nojavan7CommentHead Portlet