nojavan7ContentView Portlet

جای شما خالی
روایت شب بارانی حسینیه امام خمینی (ره)
جای شما خالی
س. سجادی

از وقتی فهمیدم قرار است کارت شرکت در مراسم فاطمیه حسینیه امام خمینی را بگیرم، ناخودآگاه توی ذهنم این قسمت از یک سرود قدیمی تکرار می‌شد: «دریا چه مهربان بود/ آبی و لبریز از آب/ رفتیم تا رسیدیم...» قصه قطره‌های آب بود تا وقتی به دریا می‌رسند. شاید نماز باران و کم‌آبی و کم ‌بارشی آسمان هم در این یادآوری مؤثر بود. وقتی چیزی کم باشد عزیزتر می‌شود. باران عزیز شده بود در چشمم. 

1

کارت را که گرفتم، سریع رفتم خیابان کشوردوست و توی صف ایستادم. برخلاف تصورم صف شلوغ بود و البته این صف، آخرین صف نبود. بعد از گذشتن از هر صف وارد صف بعدی می‌شدم و تازه متوجه می‌شدم جمعیت خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. کم‌کم توی صف‌ها با هم صحبت می‌کردیم و همدیگر را می‌شناختیم. مثل قطره‌های آبی که به هم متصل می‌شوند. اینکه بدانم بغل‌دستی‌ام از بوشهر آمده و کف دستش نوشته «ای عشق دل‌افروز دل من به تو گرم است.» یا اینکه خانم جوان آن طرفی، از لرستان آمده و آرزویش این است که یک روز برود و همشهری امام رضا علیه‌السلام بشود، یا ترنم کلاس ششمی به ذوق دیدن آقا از پاکدشت آمده، ما را مثل یک نخ نامرئی به هم متصل می‌کرد. حتی اگر ندانم هر کارت با چه قصه‌ای به دست صاحبش رسیده، آن را از بسیج محل گرفته‌ یا از بنیاد شهید یا از فلان کانون فرهنگی، باز هم وقتی با هم توی این جوی کوچکی که آرام‌آرام جلو می‌رود هم‌مسیریم، قطره‌های آبی هستیم که به هم متصل شده‌ایم. به محمدحسین سه‌ساله که در بغل مادرش بی‌تابی می‌کند هم متصل شده‌ام. کف دستش لی‌لی حوضک بازی می‌کنم. می‌خندد و نقطه‌های نورانی توی چشمش درخشان‌تر می‌شود. توی جویبارهای جاری یک جوری به هم متصل شده‌ایم که اگر یکی دنبال کاری برود هم، جایش را نگه می‌داریم تا بیاید. انگار «جای شما خالی» واقعی این‌جاست. 
دو ساعت قبل از نماز، طبقه پایین پر شده بود و مأموران انتظامات همه را به بالکن حسینیه هدایت می‌کردند. به لطایف‌الحیلی خودم را رساندم به صف‌های طبقه پایین و نشستم یک گوشه که هنوز خالی بود. با جویبارهایی که دیگر مثل رود شده بودند، حدیث کساء خواندیم. آخرش پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حضرت علی علیه‌السلام گفتند: «هر جمعی از دوستان ما -یا تو بگو هر جویی یا رودی- که قصه امروز ما را بخواند، از بینشان هر کس غمی داشته باشد غمش از بین می‌رود و هر کس توی کارش گرهی افتاده باشد، گره از کارش باز می‌شود و هر کس حاجتی داشته باشد، حاجتش برآورده می‌شود.» حالا همان رود بودیم ولی نه دقیقا همان. زلال‌تر و سبک‌تر. آن قدر سبک که شاید اصلا ابر شده بودیم. نماز را که خواندیم، ابرها متراکم شدند. به‌هم‌چسبیده و درست‌حسابی. نه از این ابرهای سفید و تنک و پنبه‌ای، نه! ابر متراکم آماده باریدن. قاری سوره انسان را خواند: «و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا». باز انگار حضرت علی علیه‌السلام و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها آمده بودند دم دری که ما زده بودیم و برای مسکین‌ها و یتیم‌ها و اسیرها و البته برای آن‌ها که در هر سه دسته بودند، از غذای بهشتی سفره خودشان، لقمه می‌گرفتند. 
وقتی حضرت آقا وارد حسینیه شدند، جمعیت متراکم شده بیشتر متراکم شد، آن‌قدر که باورش سخت بود. انگار همه به یک باره به‌سمت جلو کشیده شدند. قبلش آن‌قدر جا کم بود که خانم جوان کنار من تقریبا روی کمرم نشسته بود، ولی بعد معلوم شد که وقت‌هایی که جا کم است، باز هم جا هست. باید همه فاصله‌ها را پرکرد. وقتی همه یک هدف دارند و همه به هدف هم متعهدند و دغدغه‌ هم را دارند، دیگر فاصله معنا ندارد. سؤال کلیدی بعد از نشستن دوباره جمعیت این بود: «آقا رو دیدی؟» و مرحله بعد چیزی نبود جز نشانی‌ دادن و راهنمایی کردن آن‌هایی که ندیده‌اند. نشان دادن نوشته‌های کف دست و عکس شهدا و عکس حضرت آقا به دوربین‌ها هم که مثل همیشه در جریان بود. 
سخنران می‌گفت حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها که به مسجد رفتند و خطبه خواندند سه حجاب داشتند: خمار و جلباب و جمعی از زنان بنی‌هاشم که دورشان را گرفته بودند. چند ردیف جلوتر چشمم افتاد به دختری دوازده سیزده‌ساله که روی چادرش یک چفیه کوچک سبز و سفید بسته بود و یک نقاب را تا روی بینی‌اش بالا کشیده بود و با دو دستش سربند یا فاطمه زهرا را بلند کرده بود. خیلی کوچک‌تر از آن بود که نقاب بزند، شاید این حجاب سفت‌و‌سختش به‌خاطر حضور دوربین‌ها بود. توی دلم قربان‌صدقه حجابش رفتم و برایش از دور بوسه فرستادم. 
ابرهای متراکم نیاز به یک جرقه داشتند که ببارند. جرقه را بعد ذکر مصیبت سخنران، حاج سعید حدادیان زد. گفت: «عده‌ای عیب کنندم که چرا دل به تو بستم/ باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی»، «چرایی» را همه جمعیت با هم گفتند، خطاب به مردی که نشسته بود روی صندلی همیشگی و نیم‌رخش را گاهی که روی پا بلند می‌شدیم، می‌توانستیم ببینیم. بعد، دعای سلامتی امام زمان را با هم خواندیم. جمعه بود. نم‌نم باران گرفت. شهیدان هم آمده بودند روضه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها: «ما بی شهیدان هیج جا روضه نخواندیم/ نوبت به ما هم می‌رسد، ما جا نماندیم/ ما هم برای او سری آماده داریم/ شوق منای حج حاجی زاده داریم/ چون ابر گرم گریه‌های بی‌امانم/ بگذار باران باشم و روضه بخوانم» روضه مادر که شروع شد، باران هم شدت گرفت. مداح دعای آخر جلسه را  ‌خواند که «... و امنن علینا برضاه». خدایا می‌شود کاری کنی که ولی‌ات از ما راضی باشد؟ 
باریده بودیم و پاک شده بودیم و مهم اینکه رسیده بودیم به دریا. دیگر هیچ‌کدام فقط یک قطره تنها نبودیم. قطره‌هایی بودیم متصل‌به‌هم و در آغوش دریا. انگار همه تازه متولد شده بودیم. برق نگاه محمدحسین سه‌ساله توی چشم همه بود وقتی داشتند از در حسینیه خارج می‌شدند. هم در چشم نوجوان‌ها و هم بزرگ‌ترها. انتهای حسینیه ایستادم و نگاه کردم به این همه چشم‌های بارانی که  تصویر دریا را در خود داشتند. فرقی نداشت که ایرانی باشند یا پاکستانی یا اهل نیجریه یا گینه بیسائو. بله، درست است. پرسیدم اهل کجا هستی؟ گفت گینه بیسائو . همه امت رسول خدا بودیم و آمده بودیم روضه و برای آنچه کمی بعد از رفتنش بر دخترش گذشته بود، اشک ریخته بودیم. انگار رسول خدا مثل پدری مهربان دست کشیده باشند روی سرمان به نوازش. 
کاش می‌شد نور را از توی چشم‌ها پاشید توی کل شهر. کاش همه سبک می‌شدند مثل ابر. نه از آن ابرهای پنبه‌ای و تنک. کاش باران می‌بارید. دلم روشن است این چراِغ‌های روشن می‌روند توی محله‌های خودشان، از هر شهری که آمده بودند و برای اطرافیانشان نور می‌شوند. وقتی دل‌ها روشن باشد، وقتی قلب‌ها با نور امام به هم متصل باشند و وقتی ابرها متراکم شوند حتما باران می‌بارد.

nojavan7Social1 Portlet

متن برای شناسایی تازه سازی CAPTCHA