مسابقه شروع شد!
با نظم و ترتیب یک جا ایستاده بودیم. همه منتظر یک فرصت بودند تا مثل فشنگ گلوله بشوند داخل حسینیه و تا میتوانند در آن هوا نفس بکشند. بچهها که از مرحله بازرسی عبور میکردند، انگار که از قفس آزاد شده باشند بهسمت حسینیه پرواز میکردند. یک چیز بین همه ثابت بود! پایمان که به اولین رجِ موکتهای آبیسفید میرسید، ناخودآگاه صدای سوت مسابقه را در سرمان میشنیدیم و میدویدیم تا به نزدیکترین نقطه جایگاه برسیم. البته، سوت مسابقه خیلیها بهجای در ورودی حسینیه، از کیلومترها آنطرفتر، جایی نزدیک کرمان و شیراز خورده بود. من هم مثل بقیه پرواز کردم و تا توانستم به جایگاه نزدیک شدم. جایی که به من رسید، در حالت عادی اندازه جای کف دستم هم نبود! اما به هر زحمتی بود جاذبه زمین اثر کرد و من جایی نزدیک به ستونهای پرچمخورده سالن، نشستم.
پیگیر، مثل صادق!
دختر بغلدستیام ملقب به صادق بود. البته تا آخر نفهمیدم فامیلیاش صادقیست یا صادقپور. صادق احتمالاً از همان بچههایی بود که همیشه خدا یا نماینده هستند یا همه بهجای نماینده واقعی، او را نماینده میدانند. مانند اسپیکری که به تلفن همراه وصل باشد، بدون معطلی، پشت هم شعار میداد و پیگیری میکرد که همه با او همراهی کنند. شعارهایش تکرار میشد، اما تکراری نه! با خستگی هم میانه خوبی نداشت. میانداری میکرد و تا آمدن آقا، حسینیه را یک لحظه هم بدون شعار نگذاشت. هر کس هم که شعار نمیداد، آنقدر پیگیرش میشد تا بالاخره او هم با جمع همراهی کند. اگر همهمان مثل صادق پیگیر بودیم، حتم دارم مشکلی در کشور باقی نمیماند.
انجمن خالکوبیهای دیدار
حسینیه شده بود محفل شعارهای دوبیتی. شعار پشت شعار و فریاد پشت فریاد. خودکار به دست تمام وقایع را ثبت میکردم که دوست صادق گفت: «میشه خودکارتونو بدین؟ میخوایم کف دستمون چیزی بنویسیم.» علت داشتن خودکار را برایش توضیح دادم و با شرمندگی تمام گفتم که اجازه ندارم خودکارم را بدهم. از آنجایی که رفیقِ صادق بود و پیگیر، گفت: «پس میشه شما روی دستمون بنویسید؟»
روی پایش بند نبود و لبخند از لبش پاک نمیشد. هر جور حساب کردم دیدم نمیتوانم نه بگویم. جواب دادم: «بله، چی بنویسم؟» بدون معطلی گفت: «جانم فدای رهبر». از شدت شوق دستانش خیس عرق بود. هرچه تلاش میکردم، خودکار نمینوشت. کلی توسل کردم تا خودکار بنویسد و دلش نشکند. بالاخره با کمک چادر و شلوار و توسل و توکل، دستش خشک شد، خودکار سربلند بیرون آمد و جانم فدای رهبر تمام شد. آمدم رویم را برگردانم که نفر بعدی روی شانهام زد. «خانم میشه ما هم؟» خاله درونم بیدار شد و گفتم: «بله عزیزم حتماً!»
«ر» انتهایی رهبر تمام نشده بود که سفارش بعدی ثبت شد. برای اینکه هم خودکار را ندهم و هم دلشان را نشکنم، از حومه هم سفارش قبول میکردم. نمیدانم اگر قرار بود به من کارت بدهند باید کارت روایتنویسی میدادند یا کارت ریاست انجمن خالکوبیهای دیدار!
حسنِ قصه ما
حسن، پسر خانم سردشتی، مربی پرورشی صادق و دوستانش بود. قرار بود خانم سردشتی صبح زود قبل از بیدار شدن حسن از خانه بیرون بیاید. با آن همه دانشآموز مدرسه، نگران بود حسن شیطانی کند و شرایط سختتر شود؛ اما میگفت صبح زود دیده که حسن زودتر از خودش حاضر و آماده، لبخند به لب روی تختش نشسته است. خانم سردشتی دلش نیامده بود حسن را با آن شوق تنها بگذارد. عاطفه مادری و قلب صاف حسن کار را درآورده بود و او را جایی بین ستون و مادرش نشانده بود. الحقوالانصاف، حسن از تمام ثانیهها استفاده کرد و شکر عملی حضورش را به بهترین شکل ممکن بهجا آورد. یک قدمی آقای سلامی بود تا از او مصاحبه بگیرند، اما ایشان متوجه صدا کردنهای مکرر حسن نشد و حسن مثل بستنی آب شده برگشت و پشت سر من، سر جایش نشست.
انتظار و بازهم انتظار
دیگر بیطاقت شده بودیم و انتظار کمی آشفتهمان کرده بود. با هر بار کنار رفتن پرده کرم رنگ، قلبمان از سینه بیرون میزد و دوباره برمیگشت. حوالی ساعت ۹:۳۰ بود که یک بار دیگر پرده کرم رنگ کنار رفت. من که قبلاً آمده بودم، ادای بزرگترها را درآوردم و گفتم: «بنشینید لطفاً، آقا ساعت ده میآیند». هیچکس توجهی نکرد. چند بار دیگر تکرار کردم، اما با هر بار گفتن اطمینانم از جمله خودم کمتر میشد. با دیدن اشتیاق بچهها بلند شدم و همراه موج جمعیت از ته گلویم شعار دادم. حسن پرچمش را ول کرد و درحالیکه با هیکل جمعوجورش از بین جمعیت خودش را به جلو میرساند، بلند گفت: «مامان من رفتم!»
در اینجا میشد تشخیص داد چه کسی قبلاً آمده و چه کسی بار اولش است. هرکس وسایلش را محکم در بغل میگرفت و دستمال را برای اشکهایش آماده میکرد، مشخص بود بار اولی نیست و هر کس شماره کفشداریاش را زیر دستوپا گم میکرد، بهطور حتم مهمان جدید آقا بود. جمعیت که متوجه شد باز هم اشتباه کرده است، آرام گرفت و دوباره به انتظار نشست. من هم با اینکه تسلیم جمعیت شده بودم، خودم را از تکوتا نینداختم و زیر لب گفتم: «گفتم که ده میآیند!» جمعیت هم بزرگواری کردند و به رویم نیاوردند؛ چطور تا چند ثانیه قبل، برای بلندکردن قدم تلاش میکردم.
طعمی از اشک و غیرت
آقای بوذری، مجری برنامه که دید دیگر حسابی در پرمان خورده است، کارت طلایی خودش را رو کرد و با دعوت از خانواده شهدا، فضای حسینیه را تغییر داد. با آمدنشان، اشک و احساس و غیرت باهم قاطی شده بود.
پسر دانشمند شهید، از پدری گفتند که دشمنی با اسرائیل را بسیار شیرین میدانست و تا لحظه آخر نه از این باور کوتاه آمد، نه خسته شد.
خانم عصاران، مادر متین صفاییان، اسکیتبازِ خوشقلب، از ارادتش به سردار سلامی گفت؛ از پسر نوجوانی که بعد از شهادت سردار، بیتاب دیدار فرمانده و مشتاق شهادت شده بود. مادری که خودش فرزند شهید بود و مادرانه از پسرش خواسته بود، تو دیگر برایم بمان ...
دختر فرمانده شهید، سردار سلامی، با لحن محکمی که از پدرش به ارث برده بود، با طوفانی از کلمات برای دشمن خطونشان کشید و گفت، به دستور رهبرمان هر زمان که لازم باشد دوباره حسگر موشکهایمان را برای رهگیری هدف، روشن میکنیم. جمعیت از سر شور و غیرت تکبیر گفتند و نشان دادند همه با ایشان همعقیدهاند.
جانانِ جانِ ما
ساعت عدد ده را نشان میداد و قلبهای ما در هر ثانیه دهها بار میتپید. نیمخیز نشسته بودیم و به زانوهایمان فرصت اعتراض نمیدادیم. با بغلدستیهایمان کنار میآمدیم و هرچند وقت یکبار جمعتر میشدیم تا دیگری کمی از خشکی در بیاید و دوباره بنشیند. پرده کرم رنگ تکان خورد. نفسهایمان در نقطهای بین گلو و فضای دهانمان گیر کرده بود. دیگر نیمه ایستاده، میخکوب پرده بودیم. پرده باز شد و جانانِ جانِ همه آن چند هزار نفر با عبای قهوهای و لبخندی پدرانه سربلند و مقتدر، باصلابت وصفنشدنی، میان اشکها و شعارها و نجواهای جوانانه وارد حسینیه شدند.
دخترانش را دختران عزیزم خطاب کردند و قند را کیلوکیلو در دل آنها آب کردند.
گفتند بدون معنویت راه بهجایی نمیرسد. گفتند که قرآن بخوانید، حتی نیم صفحه، اما بخوانید.
به بهانه ۱۳ آبان، حادثه مهم را برایمان تبیین کردند، اما فهمیدیم که بدون تعارفش آن است که ما کمکاری میکنیم، تاریخ را نمیدانیم و نمیخوانیم.
امید دادند و گفتند که ایمان دارند بدون اتکا به هیچ دست آهنی و قدرت پوشالی خودمان میتوانیم و میسازیم؛ شرطش هم آن است که مثل شیعه واقعی تلاش کنیم و توسل داشته باشیم.
بهقدری از اهمیت علم و دانش صحبت کردند که به غیرت تکتکمان برخورد که چرا مدال المپیاد به گردن نداریم و اختراعی را به نام ایران ثبت نکردهایم ...
جای خالیشان
آقا که صحبت میکردند، دیدم چقدر ذائقه نسل جوان را میشناسند. بدون مقدمه شروع کردند نکات طلایی را گفتند، نرم و پدرانه نصیحت کردند و با دعای خیر، از جا بلند شدند. همانطور که با دقت گوش میدادم، میدیدم که نگاهشان را بین همه ما میگردانند تا هیچکس از نعمت نور چهرهشان بینصیب نماند. میتوانستم التماس را در تکتک چهرههای حسینیه ببینم. باورمان نمیشد که این خواب شیرین به پایان رسیده باشد. آقا ایستادند و اجازه دادند به قدر کفایت دوباره نگاهشان کنیم و بعد، دوباره با همان صلابت قبلی پشت پردههای کرم رنگ بازگشتند.
بعد از رفتنشان، نگاهم بهسمت چپ حسینیه افتاد. پسرها انگار که خرمشهر را فتح کرده باشند به جایگاه آقا آمدند و آن را بوسیدند، بعد هم با آقای عکاس دست دوستی دادند و عکس دستهجمعی گرفتند. آنطرف حسینیه اما دختر است دیگر ... پرچمها را دستبند کرده بودند و خیرهخیره پردهها را نگاه میکردند. با لطافت دخترانه چشمشان مدام پر و خالی میشد. برگشتم و دیدم بعضی سجده شکر بهجا میآورند و بعضی نامههایشان را کامل میکنند. حسینیه غرق احساس بود.
خودکاری را که امانت گرفته بودم تحویل دادم. مأموریت من تازه شروع شده بود. به جایگاه آقا که حالا فقط یک صندلی خالی روی آن بود، نگاه کردم. جای خالیشان غمگینم میکرد. از اینکه میان مشغولیتهای بزرگ آقا برای ما هم فرصت دیداری فراهم شده بود، خیلی خوشحال بودم. با خودم میگفتم، آقا بیشتر از خودمان دغدغه ما را دارند ...
nojavan7CommentHead Portlet