حاشیه های حضور رهبر انقلاب در #میان_مردم زلزله زده سرپل ذهاب و روستاهای اطراف

آمد سمت آقا...

نویسنده حاشیه: مهدی قزلی

۱

زلزله آمد...

 
خبر کوتاه است: زلزله آمد. اتفاق هم کوتاه است؛ فقط چند ثانيه ولي تبعات زلزله زياد است؛ بيش از يک کتاب، شايد يک کتابخانه؛ طولاني است، شايد به اندازه‌ي يک عمر يا عوض شدن يک نسل. ديگر از اين به بعد در خاطرات و قصه‌هاي سرپل ذهاب، زلزله‌ي ۲۱  آبان هميشه يک جاي پا خواهد داشت؛ مثل زلزله‌ي رودبار و بم و ورزقان و ...

 
۲
 

بازديد سرزده

يک نفر از دوستان KHAMENEI.IR زنگ زد و گفت: تهران هستي؟ هروقت اين سؤال را مي‌پرسد، مي‌فهمم بايد تهران باشم! کمي مکث کردم و خودم به تجربه فهميدم قضيه چيست؛ پرسيدم: بازديد سرزده؟ جواب نداد. فقط گفت: پس اسمت را رد مي‌کنم. گفتم: شايد نتوانم بيايم؛ گفت: اسمت قبلاً رد شده! و تماس قطع شد.

۳
 

پديده زلزله

اولين بار در بم با پديده‌ي زلزله رخ‌به‌رخ شدم؛ فرداي زلزله با رفقا نشستيم به زنگ زدن و جمع کردن امکانات و دارو و لباس و بعد با اولين پرواز رفتيم بم. بارها را همانجا داديم به هلال احمر و خودمان رفتيم که مثلاً کمک بکنيم به زلزله‌زده‌ها. آن روز فهميدم از «امداد» هيچ نمي‌دانم و فقط باري هستم روي تلّ مشکلات امدادرسانان حرفه‌اي. همان شب با يک هواپيماي باري برگشتيم تهران و اين تجربه‌ي سراسر شکست، چقدر تجربه‌ي گران‌بهايي شد.

۴
 

پيش به سوي کرمانشاه

يکشنبه صبح با هواپيماي آسمان پريديم به سمت کرمانشاه. از بچه‌ها پرسيدم قيمت بليط را؛ از ۹۰ تا ۱۱۰ هزار تومان بود. معلوم بود هرکس مسئول اين کار است، تعداد پروازهاي کرمانشاه و قيمت بليطش را کنترل کرده. فرداي زلزله، قيمت ميليوني را براي بليط کرمانشاه ديديم و بيشتر از اين را هم شنيديم.

۵
 

سابقه طولاني

 در هواپيما جستجوهاي قبلي‌ام را نگاهي انداختم؛ آقا در امدادرساني مناطق سيل‌زده و زلزله‌زده سابقه‌ي طولاني داشته‌اند. حدود پنجاه سال پيش در زلزله‌ي شهر فردوس و دشت بياض يک گروه ۷۰ نفره تشکيل مي‌دهند و با برپايي چادر اصلي امداد در ميدان اصلي شهر فردوس و بعد فرستادن کمک‌ها به روستاهاي اطراف و کمي بعدتر جورکردن پشم و نخ و دار قالي براي سرگرمي و اشتغال نسبتاً پايدار مردم، تجربه‌اي حرفه‌اي را در حدود ۳۰ سالگي از سر مي‌گذرانند. درست ۱۰ سال بعد و در اوج پختگي و البته در دوره‌ي مبارزات انقلاب و تبعيد، امداد در سيل ايرانشهر و زلزله‌ي طبس را تجربه مي‌کنند. بعد از انقلاب هم در زلزله‌هاي رودبار و بم و ورزقان حضور مستقيم داشتند و پيگيري‌هاي مجدّانه. همه‌ي اين‌ها نشان مي‌دهد ايشان نسبت به مسئله‌ي بلاياي طبيعي و تحميلي، شناخت خوبي دارند. بعدتر در سخنراني ايشان با مسئولين امداد و بازسازي کرمانشاه متوجه اين شناخت شدم. شايد به همين خاطر هم هست که در حدود يک هفته بعد از زلزله‌ها، خودشان شخصاً براي سرکشي مي‌روند و از منطقه بازديد مي‌کنند. کسي که در زمان حکومت پهلوي با تمام توان در سيل و زلزله به مردم کمک مي‌کرده، الان که مقدرات کشور را به دست دارد قطعاً نمي‌تواند بي‌تفاوت از کنار اين حوادث بگذرد. 
 

آقا در امدادرساني مناطق سيل‌زده و زلزله‌زده سابقه‌ي طولاني داشته‌اند؛ از فردوس و دشت بیاض تا ایرانشهر و طبس

۶
 

سالن فرودگاه

هواپيما نشست. بيرون سالن فرودگاه، جواني آمد پيش ما دو سه نفر و پرسيد: شما مي‌دونيد چطوري بروم سرپل ذهاب؟شايد از حرف‌هايمان درباره‌ي زلزله، حس کرده بود راهمان به آن سمت است؛ گفتيم نمي‌دانيم و رفت. در انتظار آمدن ماشين، کنجکاوي‌ام گل کرد. رفتم سمت صف تاکسي‌هاي فرودگاه. زن جواني داشت سؤالات کنجکاوي من را مي‌پرسيد. خلاصه اينکه تاکسي‌ها با ۱۰۰ هزار تومان مي‌بردند تا سرپل ذهاب، و ترمينال شهر کرمانشاه حرکتي به سمت سرپل ندارد. زن جوان ترجيح داد برود تا دانشگاه علوم پزشکي. به نظرم پزشک آمد؛ از اين پزشک‌هايي که داوطلبانه مي‌خواهند بروند منطقه‌ي زلزله‌زده.

۷
 

بدون سازماندهي؟ هرگز!

هم پسر جوان و هم اين زني که به نظرم پزشک آمد، هر دو تنها بودند و معلوم نبود در يک سازماندهي قرار گرفته باشند. درست اشتباهي که ما در بم کرديم؛ وقتي رسيديم آنجا هرکدام يک لباس فرم هلال‌احمر پوشيديم و چون احساس گرسنگي مي‌کرديم، اول نهار خورديم و بعد با ماشيني رفتيم داخل شهر. اجساد هنوز کنار خيابان بودند؛ اجسادي که رويشان پتو کشيده شده بود. حال يکي دو تايمان به هم خورد. در يکي از جاهايي که خانه‌ها خراب شده بود، خيلي کور شروع کرديم به آواربرداري. بعد از يک ساعت فهميديم روي کوچه داريم آواربرداري مي‌کنيم و اصلاً براي چه داشتيم آوار را حدود ۱۰ متر جابه‌جا مي‌کرديم؟ دو ساعت که گذشت دست‌هايمان تاول زد و درد در پا و کمرمان پخش شد و خودمان تبديل شديم به کساني که احتياج به کمک و آب و... داشتند.

۸
 

ستاره هاي نظامي

آدمي که مي‌رود براي امداد بايد بداند دقيقاً براي چه کاري مي‌رود و در چه سازماندهي‌اي قرار است فعاليت کند. تازه آنجا فهميديم در چنين شرايطي بهترين جاها براي کمک، ستادهاي نظامي‌هاست؛ چون منظم هستند، فرماندهي دارند، بيسيم و ارتباط دارند، برنامه‌ي مشخص دارند و...

 
۹
 

اکسير تجربه

آن موقع توي بم تلگرام وجود نداشت وَ اِلا ما هم بعد از آن دو سه ساعت اول تبديل مي‌شديم به امدادگران بي‌تجربه‌ي اين زلزله‌ي اخير که وقتي مستأصل شدند، عکس و متن و صداي نااميدکننده با لحن تضرّع گذاشتند و مردم را به هم ريختند. يکي از رفقاي باتجربه‌ام بد و بيراه مي‌گفت به اين‌هايي که از اين پيام‌ها فرستاده بودند؛ مي‌گفت امدادگر حرفه‌اي مشکل را در صحنه حل مي‌کند. زلزله‌زده روز اول زلزله سردش شده؛ خب يک پتو از زير آوار دربياور بينداز رويش، مسئله‌ي سرما را حل کن. چرا با اشک و آه، پيام در تلگرام مي‌گذاري که مردم پتو بفرستيد. گيريم مردم همان لحظه پتو بفرستند؛ يک روز طول مي‌کشد لااقل تا پتو برسد. تکليف چيست در اين يک روز؟ زلزله‌زده‌ها تلف بشوند؟ از آن طرف هم مشکل جديد درست مي‌شود که پتو زياد مي‌رسد و از اقلام ديگر غفلت مي‌شود. اين رفيق باتجربه‌ي ما مي‌گفت در جاده‌ها بايد ايست بازرسي بگذارند و بي‌تجربه‌ها را راه ندهند به منطقه. اين‌ها مشکلات را بيشتر مي‌کنند...

۱۰
 

قصه آمدن آقا

دور افتادم از ماجرا؛ قصه‌ي رفتن ما بود و آمدن آقا. در کرمانشاه، جايي جمع شديم و منتظر خبر. من به رفقايي که رفته بودند زنگ زدم و احوال منطقه را جويا شدم. عمليات «نجات» که تمام شده بود و «امداد» هم به حد خوبي رسيده بود. شرايط تقريباً تحت کنترل درآمده بود. اصل خرابي و تلفات، در سرپل ذهاب بود و روستاهاي اطرافش؛ حدود ۸۰ درصد (يا بيشتر) تلفات مال آنجا بود. هواشناسي را چک کرديم، باران محتمل بود. عکاس‌ها نگران عکاسي در هواي باراني بودند و من به فکر فرو رفتم باران با مردم بي‌خانمان چه مي‌کند و شايد از معدود دفعاتي که دعا کردم باران نيايد.

۱۱
 

اولويت نجات

در هفته‌ي گذشته هم شرايط بدجور بهم ريخته بود. فرماندهان ارتش و سپاه و برخي وزرا و رئيس‌جمهور و رئيس مجلس رفته بودند و بازديدهايي کرده بودند و برگشته بودند. و البته ميدان را بايد سپرد به کسي که تجربه‌ي چندتا زلزله و حادثه را از سرگذرانده و مي‌داند که رسيدگي به زلزله‌زده يک تخصص است و ساعت به ساعت اولويتش عوض مي‌شود. ساعت‌هاي اوليه، اولويت «نجات» است. چند ساعت بعد ديگر نجات بي‌معني است و رسيدگي به بازماندگان اولويت دارد. مسئول ميدان بايد بداند که به بازمانده‌ي شوک‌زده بايد آب و غذا و لباس زير برساند و بعد از ?? ساعت بايد اولويت را عوض کند به اسکان موقت با چادر. بعد از هفته‌ي اول هم بايد بچه‌ها را دريافت که از حادثه، چيزي نمي‌دانند و مي‌خواهند بازي کنند.

۱۲
 

سمّ هيجان

«امداد» تخصص است و بايد توسط متخصص انجام شود. جمع کردن کمک‌هاي مردمي توسط افراد و گروه‌هاي خودجوش خوب است ولي ديگر بردن و دادن و حضور در صحنه، کاري غيرحرفه‌اي‌ست. امداد زلزله بايد زمان‌بندي داشته باشد. هيجانِ بعد از روز اول، مثل سمّ است؛ مثلاً اين‌هايي که سگ‌هاي تربيت‌شده و زنده‌ياب دارند، خودشان با هم گروه دارند و هروقت جايي حادثه‌اي پيش مي‌آيد داوطلبانه و با بيشترين سرعتي که ممکن باشد، به محل حادثه مي‌روند براي عمليات نجات و زنده‌يابي. آن‌قدر حرفه‌اي هستند که روز دوم، خودشان برمي‌گردند چون مي‌دانند که ديگر کارايي ندارند. در جمع‌آوري و توزيع کمک بايد به يک صدا اقتدا کرد وَالا هرج و مرج در شرايط غيرعادي بعد از زلزله، خودش پس‌لرزه‌اي بدتر از زلزله مي‌تواند باشد. شايد به همين دليل مسئول ستاد بحران کشور و رئيس هلال‌احمر را بايد افرادي کاملاً غيرسياسي و باتجربه انتخاب کرد که با عوض شدن دولت‌ها عوض نشوند.اين‌ها چيزهايي بود که از تجربه‌ي حضور در زلزله‌ي بم و گفتگو با آدم‌هاي باتجربه‌ي بعد از زلزله به دست آورده بودم؛ تجربه‌هايي که استفاده نشده بود، لااقل در حدي که بايد استفاده نشده بود.

۱۳
 

هم شهر هم روستاها

از کرمانشاه حدود ساعت۳ عصر راه افتاديم به سمت سرپل ذهاب. سعي مي‌کرديم بتوانيم برنامه را حدس بزنيم. روي نقشه، فاصله‌ها را چک کرديم؛ حدود ۱۶۰ کيلومتر تا سرپل راه داشتيم، تعجب کرديم. بعيد بود درحالي‌که امکاناتي در سرپل ذهاب نبود، قرار باشد برويم آنجا. شهرها و مناطق اطراف را نگاه مي‌کرديم ببينيم جايي هست که آقا بخواهد با هواپيما تا نزديکي سرپل ذهاب بيايد يا نه؛ به نتيجه‌اي نرسيديم. مي‌دانستيم برنامه‌ي بازديد، فردا خواهد بود و مي‌دانستيم آقا سر صبح نخواهد آمد که مردم هنوز خواب هستند و مي‌دانستيم زياد در منطقه نخواهند ماند که کارها مختل شود و مي‌دانستيم با توجه به تجربه‌ي ورزقان، سر زدن به روستاها هم در برنامه خواهد بود. با اين حدسيات نمي‌توانستيم سردربياوريم برنامه چطور است.

۱۴
 

موقعيت: دهه شصت

 توي همين فکرها و حساب و کتاب‌ها، رسيديم به شهري و در شهر به مدرسه‌اي؛ شهر سالم بود پس سرپل ذهاب نبود. پرسيديم؛ گفتند کرند است، در حدود ۵۰  کيلومتري سرپل. آمده بوديم که راه صبح کوتاه شود. مدرسه کنار کوه‌هاي ديوارشکلي بود که بدون شيب سر بر آسمان گذاشته بودند. شهر، جان مي‌داد براي لوکيشن فيلمي که در دهه‌ي شصت اتفاق مي‌افتد؛ انگار در همان زمان مانده. خانه‌ها يک و دو طبقه، ديوارها آجري و بدون نما، انگار کوچه‌ي خودمان در زمان دبستان، سي سال پيش! شهر زنده بود ولي اينکه کرند غرب مثل سي سال پيشِ محله‌هاي پايين شهر تهران باشد، اصلاً چيز خوبي نبود، اصلاً.

۱۵
 

هنوز نگران

وارد حياط مدرسه شديم. سرايدار درست در وسط حياط مدرسه چادر زده بود و خانواده‌اش داخل آن بودند. معلوم بود مردم هنوز نگران زلزله هستند. ما البته وارد ساختمان مدرسه شديم و در نمازخانه و کلاس‌ها جاگير. ديوارها سالم بود و هيچ ترکي نديديم. قبل از اينکه همه‌جا تاريک بشود، گشتي اطراف مدرسه زدم. همه‌چيز سالم بود. زلزله از خود شهر کرند گويا تلفاتي نگرفته بود ولي همه جا همه درباره‌ي زلزله حرف مي‌زدند: نانوايي، سوپرمارکت، حتي زن‌ها جلوي خانه‌ها؛ زني که خانه‌اش کنار مدرسه بود گفت: آمديد کمک؟ هلال احمر که نيستيد... هر چه هستيد خدا به همراهتان. هر چه خواستيد به من بگوييد، بدهم؛ فرش، پتو، بخاري. مثل همه‌ي مردم ايران بود؛ گرم و با احساسِ مسئوليت و بسيار معتمد به ما که معلوم نبود که بوديم ولي حس کرده بود براي کمک مي‌رويم سرپل.
 

حتي زن‌ها جلوي خانه‌ها؛ زني که خانه‌اش کنار مدرسه بود گفت: آمديد کمک؟

۱۶
 

نعمت مردم

اگر مردم و مسئولين فقط براي يک نعمت بخواهند شکرگزاري کنند بايد براي نعمت همدلي مردم ايران و ملت بودنمان شکر کنند. بگذريم.

۱۷
 

پايان باز زلزله

صبح که داشتم از خانه مي‌آمدم، فاطمه و نرگس -دخترهايم- پرسيدند کجا مي‌روي؟ گفتم مي‌روم کرمانشاه پيش زلزله‌زده‌ها. رفتند و در اتاقشان جلسه‌اي گذاشتند و با يک کيسه برگشتند. دو تا دفتر، يک بسته ماژيک رنگي، يک جامدادي پر از مداد رنگي، يک کيف کوچک دخترانه که داخلش يک ماشين کوچک بود و دو سه تا کتاب و يک دفترچه و يک سوت خروسي؛ آورده بودند که ببرم براي يکي از بچه‌هاي زلزله‌زده. خوب است مردم براي ارسال کمک از بچه‌هايشان در سنين مختلف سؤال کنند؛ گاهي بچه‌ها بهتر از ما مسائل را مي‌فهمند. کيسه‌ي هديه دخترها را کنار دستم گذاشتم و در مدرسه‌ي هاجر کرند غرب، در کلاس خانم سلطاني دراز کشيدم. ديدم روي تخته‌ي کلاس، موضوع انشاء نوشته‌اند: «در زمان زلزله کجا بوديد و چه...!» و چه شد؟ يا چه کسي را از دست داديد؟ يا چه بر سرتان آمد؟... آن سه نقطه‌ي آخر موضوع، خوب بود. زلزله پايانش باز است؛ باز مي‌ماند، بسته نمي‌شود. بايد بلازده باشي تا معني اين سه نقطه را بفهمي.
 

زلزله پايانش باز است؛ باز مي‌ماند، بسته نمي‌شود. بايد بلازده باشي تا معني اين سه نقطه را بفهمي

۱۸
 

شوک صبحگاهي

ساعت سه و نيم صبح از خواب بلند شديم. موبايل‌ها را که نگاه کرديم شوک‌زده شديم. همه‌ي کانال‌هاي خبري پر بود از خبر بازديد سرزده و شبانه‌ي آقا از مناطق زلزله‌زده. خودمان هم نمي‌دانستيم خبر راست است يا دروغ. براي راستي‌آزمايي هم راهي نداشتيم. بعضي‌ها در تلگرام حتي قسم مي‌خوردند که خودشان آقا را ديده‌اند و با ايشان گفتگو کردند! تا بخواهيم ته و توي ماجرا را دربياوريم مجبور شديم وسايل و موبايل‌ها را تحويل بدهيم و حرکت کنيم. نم‌نم باران مي‌آمد، هوا سرد نبود آن‌چنان؛ مثل تهران، مثل پاييز تهران. جاده خلوت بود. ساعت حدود پنج و نيم بود که رسيديم سرپل ذهاب. اطراف بلوار اصلي پر بود از چادر؛ حتي جاهايي وسط بلوار. بعضي چادرها روشن بودند و بيشترشان خاموش. عجيب بود؛ شهر خراب شده بود و لابه‌لاي ساختمان‌هاي کاملاً تخريب‌شده و درست کنارشان، بعضي ساختمان‌ها کاملاً سالم بودند! ماشين‌ها و موتورها کنار خيابان اصلي شهر يا لابه‌لاي چادرها پارک بودند. ديدن اين‌همه چادر خاموش، حال آدم را بد مي‌کرد. اين مردم چند سال بايد با مسئله‌ي زلزله دست و پنجه نرم کنند تا دوباره زندگي‌شان به حالت عادي برگردد؟

۱۹
 

چادرهاي يک شکل

ماشين پليس بي‌صدا در بلوار اصلي مي‌رفت و مي‌آمد؛ لابد براي اينکه مردم احساس امنيت کنند. در ورودي شهر هم پليس مستقر بود.خوبي چادرها اين بود که همه يک‌شکل بودند؛ لااقل بيشترشان. در بم يکي از مشکلات همين تفاوت چادرها بود و دعواهايي که سر نحوه‌ي توزيع پيش آمده بود. اينجا فقير و غني يک حال پيدا کرده بودند. خانه‌ها‌ يا کامل خراب شده بود يا ايمني سکونت نداشت. به خاطر همين، مردم در نزديک‌ترين جا به خانه‌هايشان چادر زده بودند.

۲۰
 

قوانين نيوتن؛ استاتيکي و ديناميکي!

هوا ابري بود. نماز خوانديم و صبحانه خورديم و مطمئن شديم پيام‌هاي نصفه‌شب درباره‌ي بازديد آقا درست نبوده. ساعت حدود هشت صبح يک ماشين که رويش بلندگو نصب بود در شهر مي‌چرخيد و اعلام مي‌کرد: مردم قهرمان سرپل ذهاب! مقام معظم رهبري تا دقايقي ديگر در کنار اداره‌ي برق سخنراني مي‌کند. معلوممان شد ديگر همه خبر دارند و به تجربه فهميديم آقا حدود ساعت۹ تا ۱۰  خواهند آمد. ما آماده شديم و مثل برنامه‌ي سفر سنندج و قم پشت وانت سوار شديم. داخل وانت خبرنگارها و فيلم‌بردارها مي‌نشستند و جلوي ماشين رهبر حرکت مي‌کردند که بتوانند فيلم و عکس بگيرند. تجربه‌ي وانت‌سواري خبرنگارانه تجربه‌ي پردردي است. راننده بايد خودش را با ازدحام و فرمان مسئول محافظين هماهنگ کند و ما هم پشت وانت بايد خودمان را با قوانين استاتيکي و ديناميکي نيوتن هماهنگ کنيم!
 

راننده بايد خودش را با ازدحام و فرمان مسئول محافظين هماهنگ کند و ما هم پشت وانت بايد خودمان را با قوانين استاتيکي و ديناميکي نيوتن هماهنگ کنيم!

۲۱
 

درد مشترک

ما زودتر سر خياباني ايستاده و شاهد بيدار شدن مردم بوديم. به نظر نمي‌آمد مردم نسبت به اطلاعيه‌اي که از بلندگوي سيار پخش مي‌شد، عکس‌العملي نشان مي‌دهند. بيشترشان داشتند با چادرهايشان ور مي‌رفتند که معلوم مي‌کرد هنوز کامل به آن خو نگرفته‌اند. و چطور مي‌شود به جايي کوچک و سرد و ناپايدار به اين زودي خو گرفت. اين اولين برنامه و سفر غم بود که با آقا مي‌آمدم. تمام برنامه‌هاي قبلي برنامه‌ي ديدار و شادي و شور بود: کردستان، چالوس، بندرعباس، خوزستان، قم، خراسان شمالي و... در آن برنامه‌ها مي‌دانستيم مردم خواهند آمد، لااقل به کنجکاوي. اينجا ولي مردم همه لااقل درد داشتند، حتي اگر داغ نداشتند.

۲۲
 

لرزش قبل از زلزله

جوان‌ها از کنار وانت ما رد مي‌شدند و نگاهمان مي‌کردند. يکي دو نفر جلو آمدند و سر گفتگو را باز کردند. زلزله هم مثل همه‌ي اتفاقات شبيه خودش، باب اغراق و افسانه‌سازي را باز مي‌کرد. جواني مي‌گفت کنار سرپل ذهاب روستايي که ۱۷۰ سکنه داشته با خاک يکسان شده و همه‌ي ساکنينش مرده‌اند؛ درحالي‌که بيشترين آمار تلفات روستايي را که از قبل از يکي از دوستان امدادگرم گرفته بودم، مربوط به کوئيک‌هاي چهارگانه بود با حدود ۸۰ کشته؛ مي‌گفتند چند لحظه قبل از زلزله‌ي اصلي، لرزشي پيش آمده و مردم هوشيار شدند. به همين دليل با اينکه بعضي جاها تخريب زياد بوده ولي آمار تلفات هماهنگ با تخريب نيست.

 
۲۳
 

ارتش، سپاه، هلال احمر؛ متشکريم

تعداد کساني که لباس سربازي و نظامي داشتند در شهر کم نبود. شنيده بودم امداد و بازسازي سرپل ذهاب به ارتش، و روستاها به سپاه محول شده. به همين خاطر نظامي‌ها زياد بودند. روي در و ديوار شهر هم کم نبود بنر‌هاي «ارتش در خدمت مردم است» از طرف ارتشي‌ها و ديوارنوشته‌هاي «ارتش، سپاه، هلال‌احمر متشکريم»ِ مردم. شايد يکي از دلايل واگذاري امداد به نظامي‌ها شرايط منطقه بود؛ مرزي بودن و خطر ضدانقلاب و داعش.
 

روی در و ديوار شهر هم کم نبود بنر‌هاي «ارتش در خدمت مردم است» از طرف ارتشي‌ها و ديوارنوشته‌هاي «ارتش، سپاه، هلال‌احمر متشکريم»ِ مردم

۲۴
 

به من چه؟

يک جوان تپل و رفيقش دست در گردن هم انداختند و جلوي بچه‌هاي عکاس ايستادند. تپل گفت: چندتا عکس از ما بگيريد دستتان گرم بشود.اهل خوزستان بودند، رامهرمز و دزفول؛ مي‌گفتند از وقتي زلزله شده موکب‌هايشان را که براي اربعين زده بودند جمع کردند و آوردند اينجا. مي‌گفتند ۱۲  روستا را تحت پوشش دارند. گفتم: الان در شهر چه کار مي‌کنيد؟ گفت: شما چه کار مي‌کنيد؟ و خنديد. گفت بچه‌هايي که توي شهر بودند زنگ زدند و خبر دادند که آقا دارد مي‌آيد. گفتيم خب برويد سمت جايگاه. گفت: توي کتاب داستان سيستان خواندم هر کجا خبرنگارها باشند، آقا قرار است بيايد همانجا. همه‌ي بچه‌هاي عکاس و فيلم‌بردار برگشتند به من نگاه کردند که يعني: هر چه مي‌کشيم از دست شما مي‌کشيم و دهان و قلم لقي‌تان. گفتم به من چه، رضا اميرخاني نوشته! 

هر چه مي‌کشيم از دست شما مي‌کشيم و دهان و قلم لقي‌تان. گفتم به من چه، رضا اميرخاني نوشته!

۲۵
 

مثل زائران اباعبدالله

از پسر تپل پرسيدم: در کمک کردن بين شيعه و سني و اهل حق اولويت‌بندي وجود داشت؟تپل که از اول لبخند روي لبش بود جدي شد و گفت: بيشتر روستاها يا اهل‌سنت هستند يا اهل‌حق، ولي ما از هيچ‌کس نپرسيديم شيعه است يا غيرشيعه؛ نپرسيديم وقتي براي استقلال اقليم کردستان همه‌پرسي شد، شما شادي کرديد يا نه؛ از جوانمردي دور است اين کار. ما همان کارهايي که براي زائران امام حسين عليه‌السلام مي‌کرديم براي اين‌ها انجام مي‌دهيم. خدا شاهده اين‌قدر غذاي گرم داديم که ديگر ازمان مي‌پرسند غذا چيه؟ گاهي انتخاب مي‌کنند.

۲۶
 

کمک هاي مردمي

دوست امدادگرم هم همين حرف را مي‌زد؛ مي‌گفت مردم جيره‌هاي خشک را کمتر استفاده کرده‌اند، چون غذا بهشان مي‌رسد. توزيع امکانات را هم از روستاها شروع کرده‌اند. دوستم چيز ديگري هم مي‌گفت؛ مي‌گفت کمک‌هاي مردمي هم خيلي زياد بوده، اين‌قدر که بعضي از کمک‌هاي مردمي و دولتي ديگر احتياج نشده و در جايي دپو کرديم براي روزهاي آينده.پسر تپل گفت: آقا حالا که اين‌قدر رفيق شديم بگذاريد ما هم بياييم روي وانت، آقا رو سير ببينيم خستگيمون در بره. خودش مي‌دانست نخواهيم گذاشت بيايد روي وانت؛ مخصوصاً که داستان سيستان را خوانده بود. 
 

کمک‌هاي مردمي هم خيلي زياد بوده، اين‌قدر که بعضي از کمک‌هاي مردمي و دولتي ديگر احتياج نشده

۲۷
 

همه موبايل داشتند!

وانت راه افتاد سمت انتهاي شهر. راننده را جو گرفت و دست‌انداز و هوا رفتن و پايين آمدن و فستيوال داد و بيداد ما. انتهاي شهر کنار ساختمان‌هاي مسکن مهر ايستاديم؛ ساختمان‌هايي که بهانه‌ي تسويه حساب شده بود. ساختمان‌ها سرپا بودند، ديوارها نماريخته بود و شيشه‌ها شکسته. داشتيم همه‌ي دعواها و استدلال‌هاي قضيه‌ي مسکن مهر را مرور مي‌کرديم که وانت باز با همان سرعت حرکت کرد و برگشتيم سر جاي اولمان. شهر بزرگ نبود ولي خرابي زياد بود. مردم داشتند آرام آرام مي‌رفتند سمت جايي که اطلاع داده شده بود. بيشترشان دمپايي به پا داشتند. بيشتر مردم موبايل داشتند. وضعيت خنده‌داري بود: ما موبايل نداشتيم و همه‌ي مردم داشتند! اين اولين سفري بود که براي موبايل‌هاي مردم هيچ برنامه‌اي وجود نداشت.

۲۸
 

ماشين آقا رسيد...

ساعت هنوز ۱۰  نشده بود که ماشين آقا رسيد. به نظرم مردم از روي رفتارشناسي عمومي ماها فهميدند آقا آمده‌اند، چون نفهميديم چه شد که يک‌دفعه شلوغ شد؛ همه‌چيز به هم ريخت. وانت راه افتاد و ماشين آقا پشت سر وانت. جواني پريد جلو و دو سه بار محکم کوبيد به شيشه‌ي ماشين، همان سمتي که آقا نشسته بود و چيزهايي مي‌گفت با صداي بلند که ما نفهميديم. محافظي که با ما روي وانت بود نگران شد. جوان بعد از آن دست کوبيدن‌ها سرش را جلو آورد و شيشه را بوسيد. محافظ خيالش راحت شد.

 
۲۹
 

دسته گل محمدي...

تيم همراه هنوز آرايش خودشان را پيدا نکرده بودند و دور ماشين مردم بودند فقط. وانت ما پيچيد توي محله‌ي فولادي که بيشترين خسارت را ديده بود. کوچه‌هاي محله‌ي فولادي درست شبيه خرمشهري شده بود که در عکس‌ها و فيلم‌هاي مستند جنگ ديده بوديم. در پياده‌رو‌ها آجر و نخاله ريخته بود. مردم اطراف ماشين آقا مي‌آمدند و نمي‌آمدند. بعضي موبايل به دست روي تلّ آوار ايستاده بودند. گاهي محافظ‌ها براي کنترل آن‌هايي که روي بلندي ايستاده بودند و فيلم مي‌گرفتند تلاش مي‌کردند ولي مگر مي‌شد از تلّ آوار بالا رفت؟ شيشه و کلوخ و ميلگرد و... جايي ماشين آقا ايستاد، شايد پانزده ثانيه. امکان نداشت راننده و محافظ‌ها ۱۵ ثانيه ماشين حامل ايشان را جايي نگه دارند مگر اينکه خود آقا بخواهند. مردم فرصت کردند جمع شوند. شعارها قر و قاطي شده بود؛ يکي مي‌گفت جانم فداي رهبر، يکي مي‌گفت نوکرتم، يک عده هم هول شده بودند و مي‌گفتند صل علي محمد ياور رهبر آمد! کمي طول کشيد که هم‌صدا شوند: دسته‌گل محمدي به شهر ما خوش آمدي... و کدام شهر!؟...  

يکي مي‌گفت نوکرتم، يک عده هم هول شده بودند و مي‌گفتند صل علي محمد ياور رهبر آمد! کمي طول کشيد که هم‌صدا شوند: دسته‌گل محمدي به شهر ما خوش آمدي...

۳۰
 

دمت گرم!

درِ ماشين باز شد؛ آقا که توي آن شرايط، کمربند ايمني بسته بود، با آرامش کمربند را باز کرد و پياده شد. از روي وانت پايين پريدم و رفتم سمت ماشين. مردم ريختند جلو. دست بلند مي‌کردند که سلام و عليک کنند. آقا با لبخند قدم برمي‌داشتند. عباي عسلي و قباي کرم قهوه‌اي و کفش سياهي که تا خاکي و گلي شدن فاصله‌اي نداشت. ازدحام اطراف ايشان زياد شد. اولين باري بود که مديريت ميدان را از دست خارج شده مي‌ديدم. تکان جمعيت، آقا را تکان مي‌داد و نمي‌شد مستقيم رفت. محافظ‌ها کم‌کم به خودشان آمدند و آرايشي گرفتند. جواني زور مي‌زد خودش را به آقا برساند، يکي از محافظ‌ها کنارش زد. آقا توي آن شلوغي ايستاد و به او اشاره کرد؛ محافظ‌ها مجبور شدند بياورندش. جوان جلو آمد و چند ثانيه‌اي صحبت شد و دوباره راه افتادند. خيلي‌ها با صداي بلند سلام مي‌کردند. جواني بلند گفت: دمت گرم. زني صدايش از بقيه متمايز بود؛ مي‌گفت: جانم فداي رهبر. خيلي دوست داشتم زن را در آرامش ببينم و بپرسم زلزله با زندگيش چه کرده و اوضاعش چطور است که يک هفته بعد از آن حادثه مي‌گويد جانم فداي رهبر. آقا با يک دست عصا و عبا را نگه داشته بودند و دست ديگر را براي مردم تکان مي‌دادند. خاک بلند شده بود از شلوغي مردم. چند دقيقه‌اي به همين شلوغي گذشت که محافظ‌ها ماشين را جلو آوردند و آقا را سوار کردند. ما هم پريديم پشت وانت. 
 

خيلي‌ها با صداي بلند سلام مي‌کردند. جواني بلند گفت: دمت گرم.

۳۱
 

کجا ميري؟ پيک نيک!

ماشين دور ديگري در محله‌ي فولادي زد و وارد محوطه‌اي شد که جايگاه، جلوي در آن بود. پشت جايگاه همه پياده شديم. آقاي خامنه‌اي از پله‌ها بالا رفت و صداي مردم بلند شد. خواستم از جايگاه بالا بروم که محافظي نگذاشت؛ گفت: تو کجا مي‌روي؟ گفتم: پيک‌نيک... عکاس‌ها و فيلم‌بردارها کجا مي‌روند؟ نگاهي به دست و بالم کرد و فقط خودکار و کاغذ ديد. گفت: تو که دوربين نداري. يکي ديگر از محافظ‌ها گفت: بگذار بره، هماهنگه. بعد در گوشم گفت: باز هم کتاب‌هاي خوب بنويس! از ميله‌هاي داربست گرفتم و گفتم: «سخني نرانم تا خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين جوانک را!»
 

۳۲
 

موج مردم

مردم پايين جايگاه موج مي‌خوردند. من از نوشتن عقب افتاده بودم. يک عده ايستاده بودند روي تلّ آوار. بعضي‌ها هم روي مقواهاي کارتن‌هاي کمک‌هاي مردمي و بسته‌هاي هلال‌احمر شعار نوشته بودند و روي دست بلند کرده بودند. بين جمعيت، سپاهي‌ها و ارتشي‌هاي امدادگر هم بودند، همين‌طور طلبه‌هايي که آمده بودند براي کمک به مردم سرپل. از دورتر هم مردم همچنان مي‌آمدند. بعضي سلانه سلانه و بعضي به دو.  

بعضي‌ها هم روي مقواهاي کارتن‌هاي کمک‌هاي مردمي و بسته‌هاي هلال‌احمر شعار نوشته بودند و روي دست بلند کرده بودند

۳۳
 

سخنان آقا

آقا سلام کردند و مردم بلندبلند جواب سلامشان را دادند. آقا اين‌طور شروع کردند که: خيلي مايل بوديم که در وقتي به شهر شما بياييم که دل‌هاي شما شاد باشد، زندگي شما خرم باشد؛ دوست نداشتيم در شرايطي به اين شهر عزيز و ميان شما مردم مهربان و باوفا بياييم که دچار غم و حادثه و بلا و مصيبت شده‌ايد، براي ما خيلي تلخ است. ما با يکايک دل‌هاي داغدار -چه در اين شهر، چه در شهرهاي ديگر، چه در روستاهايي که در سرتاسر استان آسيب‌‌‌ديده‌اند- و با غم شما همدرديم؛ براي ما دل‌هاي پُر از غم و فکرهاي گرفتار به وجود مي‌آيد. آقا از ايستادگي و پهلواني مردم اين ديار در زمان جنگ گفتند و توصيه‌شان کردند به استقامت در اين اتفاق. از حرکت همدلانه‌ي مردم و مسئولين در مواجهه با زلزله‌ي کرمانشاه قدرداني کردند.

 
۳۴
 

مردم حال کردند!

وسط همين صحبت‌ها بود که به فيلم‌برداري که جلوي ديدشان را گرفته بود، گفتند: کنار بايستيد من اين جمعيت را ببينم. بعضي از شنيدن اين حرف حال کردند و صلوات فرستادند. آن بخشي از جمعيت که با کنار رفتن فيلم‌بردار در ديد آقا قرار گرفتند، برايشان دست تکان دادند. به گمانم خطاب اين جمله‌ي رهبر مي‌تواند فقط اين فيلم‌بردار نباشد؛ هر کسي است که در جمهوري اسلامي ايران بين مردم و رهبري قرار مي‌گيرد!صحبت‌ها طولاني نشد؛ اقتضاي آن وضعيت هم بيشتر از اين نبود. يک نفر نوزادي را در آغوش، بين جمعيت با زحمت جلو مي‌برد سمت آقا که در ازدحام گير کرد. روي جايگاه، پسرهاي آقا را هم ديدم که گوشه و کنار ايستاده بودند. غير از پسر ارشد، سه پسر ديگرشان بودند.

۳۵
 

ملّاقادر؛ از پاوه تا امروز

آقا از پله‌ها که پايين مي‌آمدند يک نفر در هيئت يکي از بزرگان اهل‌سنت جلو رفت؛ خيلي برايم آشنا بود. از يک نفر پرسيدم کيست؟ گفت: ملّاقادر قادري. يادم آمد؛ ملّاقادر اهل پاوه بود. هم او که در زمان محاصره‌ي پاوه با آقا ديدار کرده بود؛ در سفر آقا به کردستان هم ديده بودمش. بعداً متوجه شدم از ابتداي زلزله آمده بوده کمک؛ آقا تنگ و گرم در آغوشش گرفت. 
 

ملّاقادر اهل پاوه بود. هم او که در زمان محاصره‌ي پاوه با آقا ديدار کرده بود

۳۶
 

دخترک در آغوش آقا

جلوتر، دخترکي با روسري سبزرنگ جلو رفت چيزي گفت و به گريه افتاد. آقا دست به سر دخترک گذاشتند و دخترک صورتش را در عباي آقا پنهان کرد. دخترک، پدر و مادرش مجروح شده بودند و بستگانش را در زلزله از دست داده بود. داغ ديده بود و وقتي ديدمش ياد بچه‌هايي افتادم که چندروزي است يتيم شده‌اند و انگار حالا به آغوش رهبر پناه آورده‌اند: الم يجدک يتيما فاوي؟ آقا ايستاد تا خود دخترک سرش را از عبا بردارد. يکي از عکاس‌ها به من تذکر داد که مي‌خواهيم حرکت کنيم، جا نماني! دويديم سمت ماشين و راه افتاديم.

۳۷
 

داخل چادر نرفتند، چون...

ماشين آقا از محوطه در آمد و از بلوار اصلي شهر رد شد. مردم دست تکان مي‌دادند و آقا جواب مي‌داد. از شهر درآمديم و رفتيم توي دشت. مي‌رفتيم سمت روستاها. چند کيلومتر جلوتر پيچيديم داخل يکي از روستاهاي چهارگانه‌ي کوئيک: کوئيک مجيد. مردم روستا نمي‌دانستند چه خبر است که شلوغ شده. امداد روستاها دست سپاه بود. توي روستاها سپاهي‌ها و بسيجي‌ها هم بودند. آن‌ها که فهميدند آقا آمده از مردم جلوتر افتادند. ماشين آقا جايي ايستاد. آقا از ديوارهاي خراب‌شده‌ي خانه‌اي رد و وارد محوطه‌ي خانه شدند. به يکي دو چادري که در حياط بود سر زدند و احوالپرسي کردند؛ داخل چادرها نرفتند چون مرد داخلشان نبود.  

به يکي دو چادري که در حياط بود سر زدند و احوالپرسي کردند؛ داخل چادرها نرفتند چون مرد داخلشان نبود

۳۸
 

نگران نباش

مردم روستا جمع شدند و ناباورانه آقا را به هم نشان مي‌دادند. جواني روي ديوار نيمه‌مخروبه ايستاده بود و با موبايل فيلم مي‌گرفت. بلندگوي دستي آوردند. چند نفر گفتند بنشينيد بنشينيد. نشسته و ننشسته، آقا چند کلامي صحبت کردند. همين موقع زني از جلويم رد شد؛ غرغر مي‌کرد. گفتم: چي شده خانم؛ گفت: اين‌ها همه‌اش شلوغي بيخود است، هيچ‌کس به درد ما نمي‌رسد. گفتم: مشکلتان چيه؟ بغض کرد و گفت: شوهرم مريضه، داروش را پيدا نمي‌کنم. اسم دارو و شماره تلفنش را در دفترم نوشتم و گفتم: نگران دارو نباش، از زير سنگ هم که شده پيدا مي‌کنيم. زن خوشحال شد و کُردي دعايم کرد. آن موقع نمي‌دانستم چه خواهم کرد ولي مطمئن بودم کسي را پيدا مي‌کنم که خواسته‌ي زن را انجام دهد. (*)

۳۹
 

رهبر عزيز، وايس!

بعد از صحبت آقا، حرکت کرديم. از آنجا رفتيم کوئيک حسن؛ در روستاي دوم مردم هوشيارتر بودند. معلوم بود با موبايل خبردار شده‌اند. در اين روستا ريش‌سفيدي جلوي ماشين دويد و گفت: رهبر عزيز وايس! البته نمي‌شد به‌راحتي ايستاد. ماشين در محوطه‌ي بازتري ايستاد. خانه‌هاي زيادي ويران شده بود. تيرک‌هاي چوبي از ميان آوار بيرون زده بود. تک‌وتوک خانه‌ها و اتاق‌هايي که اسکلت داشتند سرپا بودند. مردم در محوطه‌ي خانه‌هايشان چادر زده بودند؛ چادرهاي هلال‌احمر و البته چادرهايي که با نِي، خودشان سرپا کرده بودند. آقا در ميان ازدحام مردمي که جمع شده بودند، رفتند سمت يکي از چادرها؛ جلوي چادر به زني که آنجا بودند گفتند: مردت کجاست؟ زن جواب داد: بيمارستان. موج جمعيت من را عقب راند و نشد حرف‌ها را بشنوم. در چادر بعدي، آقا وارد شد و لابد بعد از احوالپرسي بيرون آمد. مردي جلو آمد و گفت: شما را به خدا مواظب باشيد، وسايل ما توي چادر است، زندگي‌مان از بين نرود. بچه‌هاي امدادگر سپاه که در روستا کمک مي‌کردند و جمع شده بودند آقا را ببينند، حلقه زدند دور چادر مرد و فشار جمعيت را نگه داشتند تا وسايل و چادر روستايي، زير دست و پا نماند. يکي از اين بسيجي‌ها گريه مي‌کرد؛ پشتش را کرده بود به جمعيت و فرياد ميزد: دمت گرم آقا، دمت گرم.  

در اين روستا ريش‌سفيدي جلوي ماشين دويد و گفت: رهبر عزيز وايس!

۴۰
 

خيلي خوش آمدي

گمانم در کوئيک سوم بود که لابلاي جمعيت جواني را ديدم که کاپشن قرمز پوشيده بود و دست و پا زد و خودش را به آقا نزديک کرد و دست آقا را گرفت. مي‌خواست حرف بزند آقا اشاره کردند که صبر کند تا اول خانمي که سن و سال هم داشت حرف بزند. وسط آن جمعيت زياد و ازدحام سرسام‌آور، پيرزن به آقا نزديک شد و گفت: خيلي خوش آمدي، محل سکونت نياز داريم آقاجان، دستمان به دامنت به خانه نياز داريم، اينجا شهيد زياد داديم، بچه هامان، برادرزاده‌ام، خواهرزاده‌ام، شوهرم... دستتان درد نکند، خيلي زحمت کشيديد آمديد... آقا پاسخ دادند که خدا دل‌هاي شما را آرام کند. جمعيت زن را جابجا کرد.

۴۱
 

از زمان جنگ

آقا متوجه شد جوان کاپشن قرمز را محافظها دارند دور مي‌کنند. اشاره کرد به جوان و گفت: آن لباس قرمز را بياوريد ببينم چه مي‌خواست بگويد. جوان جلو آمد. تا رسيد شروع کرد: چند سال جنگ زده بوديم، به خداوندي خدا حالا وضعمان از آن موقع بدتره، اول اميدمان به خدا بعد به شماست. آقا گفت: شما زمان جنگ يادته؟ جوان گفت: يادم نيست ولي چيزهايي شنيدم. آقا گفت: من آن زمان جنگ هم اينجا بودم. جوان ادامه داد: افتخاره براي دهستان ما که تشريف آورديد، از خدا مي‌خواستيم يک وقت ديگر مي‌آمديد جلوي پايتان قرباني مي‌کرديم... فقط به خدا مردم ما زير خط فقر هستند، همه بيکار داريم، جوان تحصيل کرده بيکار. توي اين مجتمع کوئيک کلي کشته از زير آوار بيرون کشيديم... حالا تنها خواسته‌مان از شما به عنوان رهبر معظم انقلاب اينه که هرجا رفتيد خير و برکت داشتيد، اميدواريم براي مجتمع کوئيکها هم خير و برکت داشته باشيد. آقا گفتند: ان شاالله؛ و دست کشيدند بر سر و صورت جوان. جوان هم مثل بقيه هم روستايي‌هايش که نشسته بودند منتظر صحبتهاي آقا، نشست.

۴۲
 

تاکيد آقا! تاکيد آقا!

آقا صحبت کوتاهي کردند و کوئيک سوم هم مثل قبلي‌ها بازديد شد و بعد رفتيم روستاي قلعه بهادري. توي راه صداي بيسيم مسئول وانت درآمد؛ محافظ آقا از پشت بيسيم مي‌گفت روستاي قبلي بعضي از عکاس‌ها با کفش رفتند داخل چادر مردم، تذکر بدهيد که مراعات کنند. مسئول وانت بلند گفت ماجرا را. پشت بيسيم باز هم محافظ آقا گفت: اين تأکيد آقاست.

۴۳
 

مي خواست آقا را بغل کند!

وارد روستاي قلعه بهادري شديم. جلوي يکي از خانه‌ها ايستاديم. آقا وارد حياط خانه شد. وقتي آقا وارد حياط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. زن مسنّي از سر و صدا بيرون آمد. تا آقا را ديد دست‌هايش را باز کرد و آمد سمت آقا. جوري آمد که مي‌خواست آقا را بغل کند! آقا کمي خودشان را جمع کردند. زن فهميد که هيجانش را بايد کنترل کند؛ يک قدمي آقا که رسيد کوتاه آمد و عباي آقا را بوسيد.
 

زن مسنّي از سر و صدا بيرون آمد. تا آقا را ديد دست‌هايش را باز کرد و آمد سمت آقا. جوري آمد که مي‌خواست آقا را بغل کند!

۴۴
 

نور آورديد

من رفتم جلوتر. توي يکي از چادرها مردي بود؛ اجازه گرفتم، کفشم را درآوردم و داخل شدم. حدس زدم چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا مي‌شوند. اسم مرد را پرسيدم، کيومرث قوچاني بود. دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زني سن‌دار. چادر را خودشان علم کرده بودند، با نِي و نايلون. حدسم درست بود: آقا جلوي چادر ايستاد. به کيومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. کيومرث دستپاچه بود، بچه را داد بغل يکي از زن‌هاي جوان و رفت جلوي ورودي چادر. کيومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دستش را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و عليک کردند. کيومرث گفت: نور آورديد. آقا با همه احوالپرسي کردند و بعد به ني‌ها اشاره کردند و چادر و پرسيدند: اين‌ها را خودتان ساختيد؟ زن‌ها جواب مثبت دادند. آقا دعايشان کردند؛ يک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشت‌ها لپ بچه‌اي که بغل يکي از زن‌ها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسيدند. خيلي زود هم از چادر خارج شدند. همراه آقا پسرشان هم داخل آمدند. وقت بيرون رفتن شنيدم که يکي از زن‌ها به ديگري گفت: چه شانسي داشتيم، بزرگترين افتخار نصيبمان شد.

۴۵
 

پا در کفش بزرگان

کفش‌هايم را پوشيدم و بيرون آمدم. همان موقع فهميدم يکي از لنگه‌هاي کفشم عوض شده. با توجه به کساني که داخل آن چادر بودند ديگر از مصاديق پا در کفش بزرگان محسوب مي‌شدم، حالا اگر نه دو پا، حداقل يک پا!

۴۶
 

دعاي لطف

آقا با بلندگوي دستي براي مردم اين روستا هم صحبت کردند: ...خدا لطف خودش را در عوض اين مصيبتي که برايتان به وجود آمده شامل حالتان کند... خدا به ما هم توفيق بدهد وظيفه‌مان را به بهترين شکل انجام بدهيم...

۴۷
 

روستاي آخر

روستاي آخري که رفتيم اسمش سراب ذهاب بود. مردم روستا اهل‌حق بودند. مردها سبيل بلند داشتند. خانه‌ها با خاک يکسان شده بود. ماشين آقا درست وسط روستا ايستاد. آقا پياده شد، درست وسط مردم. با آن‌هايي که دست به سمتش دراز مي‌کردند، دست داد. بلندگوي دستي که رسيد آقا صحبت کرد، چشم در چشمشان: خدمت برادران و خواهران عزيز سلام عرض مي‌کنم. از خداي متعال متضرعانه درخواست مي‌کنيم رحمت و فضل خودش را شامل حالتان کند... اميدوارم روزي در شادي‌هايتان شرکت کنم... جواني وقتي ديد دارم توي دفترچه يادداشت مي‌نويسم با لهجه‌ي کُردي گفت: داري نامه مي‌نويسي؟ مادر من دياليزي است؛ اسم من را هم بنويس، محسن احمدي هستم. گفتم نامه نمي‌نويسم ولي اسمت را مي‌نويسم.

۴۸
 

به سمت اردوگاه

آقا مردم را دعا کرد و باز هم گروه راه افتاد. بازديدها ديگر تمام شد. پرسيدم و فهميدم داريم مي‌رويم اردوگاه شهداي بازي‌دراز. در مسيرهايي که بين روستاها مي‌رفتيم و حتي در خود روستاها مي‌ديديم که جاهايي لباس‌هاي ارسالي مردم روي زمين ريخته. هم معلوم مي‌شد که لباس زياد فرستاده شده، هم اينکه ارسال لباس بدون هماهنگي لازم باعث شده تا لباس‌هاي نامتناسب با نياز زلزله‌زده‌ها بلااستفاده بماند؛ لباس‌هايي که مي‌توانست براي کساني در زمان و مکاني ديگر به کار بيايد.

۴۹
 

خيلي کار داره...

در نمازخانه‌ي اردوگاه شهداي بازي‌دراز جمع شديم. آقا روي صندلي گوشه‌ي سالن نشسته بودند و بقيه در صف نماز. منتظر اذان بوديم. ما حسابي خسته شده بوديم؛ حتما آقا هم اين خستگي را درک کرده بودند.آقا ساعتي را که با زنجير به قبايشان متصل بود از جيب درآوردند و نگاه کردند. همه ساکت بودند. آقا به ملّاقادر قادري که در صف اول نشسته بود گفتند: ياد آن نماز سال ۶۰  در مسجد شما به خير. بعد، از ملّاقادر راجع به خسارت و تلفات محلشان پرس‌وجو کردند. . دوباره سکوت شد، اين بار طولاني‌تر. سکوت آقا عجيب بود، جنسش غم بود. آقا سر تکان دادند، نفس بلندي کشيدند و خيلي آرام گفتند: خيلي کار داره، روستاها خيلي کار داره... با خاک يکسان شده بودند. 
 

آقا سر تکان دادند، نفس بلندي کشيدند و خيلي آرام گفتند: خيلي کار داره، روستاها خيلي کار داره...

۵۰
 

ياد قيامت

صداي اذان بلند شد. صف‌ها مرتب شد و ايستاديم به نماز. بعد از نماز، ترکيب نشستن کمي عوض شد؛ صندلي آقا را گذاشتند کنار پرچم ايران و عکس امام(ره). فرمانده‌ها جلو نشستند و بقيه به‌شکل نيم‌حلقه. بغل‌دستي‌ام بخشدار مرکزي سرپل ذهاب بود؛ قبل از اينکه آقا شروع به صحبت کند کمي سؤال‌پيچش کردم. مي‌گفت امکان دارد آمار تلفات بيشتر شود، چون مردم -مخصوصاً در روستاها- کشته‌شده‌ها را بدون اطلاع پزشکي قانوني دفن کردند. فرمانده ارتش و سپاه هم بودند. همين‌طور رئيس بنياد مسکن و استاندار. آقا شروع کردند به صحبت کردن:زلزله از آيات الهي است. زلزله‌هاي دنيايي که ما در برابرشان احساس عجز مي‌کنيم، در برابر زلزله‌ي روز قيامت هيچ است. اين زلزله بايد ما را ياد آن بيندازد. اگر بخواهيم از حالت دهشتي که همه‌ي انسان‌ها در آن روز دارند نجات پيدا کنيم، امروز بايد به بندگان خدا رحم کنيم.

۵۱
 

امداد، تمام شدني نيست

با نگاه عزت‌مندانه... ما چون مبتلا نيستيم ابتلا را نمي‌فهميم... الان همه‌ي زندگي‌ها جمع شده توي يک چادر، اين که زندگي نيست... من در گروه‌هاي امداد سيل و زلزله حضور داشتم؛ دو چيز لازم است: نجات و امداد... ستاد بحران هميشه بايد آماده باشد. حوادث طبيعي که خبر نمي‌کند. ستاد بحران مثل مرزباني هميشه بايد آماده باشد... حالا کار نجات که تمام شده ولي امداد را بدانيد يک کار تمام‌شدني نيست...  

حالا کار نجات که تمام شده ولي امداد را بدانيد يک کار تمام‌شدني نيست...

۵۲
 

شرمنده شدم

 از همه‌چيز مهم‌تر، مسئله‌ي مسکن است، تخليه‌ي نخاله‌ها و بازسازي. در اين کار بايد سرعت هم به خرج داده بشود. از خانمي در چادري پرسيدم پلاستيک داده‌اند؟ گفت بله. بعد خودم از سؤالي که کردم شرمنده شدم، مگر پلاستيک معجزه مي‌کند؟ سرماي هوا در اين فصل در شب! چطور بايد گرماي لازم تأمين بشود؟ بايد يک مرکزيتي وجود داشته باشد. در تقسيم امکانات بين زلزله‌زدگان هم يک مرکزيتي لازم است... از يک‌جا کارها بايد مديريت بشود... تأمين مسکن و بازسازي، يک مديريت واحد لازم دارد؛ سرعت عمل لازم دارد. دولت بايد همه‌ي پشتيباني‌هاي لازم را در اين زمينه بکند... دستگاه‌هاي نظامي و غيرنظامي هرکدام به‌قدر توان خودشان مسئوليت بپذيرند و انجام دهند... کار را جهادي بايد دنبال کنيد... يکي از خصوصيت‌هاي جمهوري اسلامي بايد کار جهادي باشد...

۵۳
 

چفيه تان را بدهيد به من

صحبت‌هاي آقا که تمام شد جمع صلوات فرستاد و آقا بلند شدند که از در بيرون بروند. جواني از کنارم رد شد و به آقا گفت: آقا چفيه تان را بدهيد به من. آقا به محافظ کنارشان اشاره کرد چفيه را بدهند به آن جوان. جوان دو سه رديف عقب‌تر بود. آقا با انگشت نشانش داد. چفيه که از دور شانه آقا بيرون آمد، يک نفر ديگر گوشه‌اش را گرفت و کشيد سمت خودش. آقا مي خواستند راهشان را ادامه بدهند که متوجه شدند چفيه به آن جوان نرسيده و مانده بالاي سر جمعيت بين يکي دو دست ديگر. ايستادند، برگشتند، نگاه کردند ببيند چفيه به دست جوان مي‌رسد يا نه. آنهايي که چفيه را گرفته بودند، شرمنده رهايش کردند و محافظ آن را داد به همان جواني که آقا گفته بود. آقا رفتند و ما هم کم‌کم از پي ايشان رفتيم.

۵۴
 

آقا گفتند: تا کِي؟

در اتاق بزرگي کنار نمازخانه سه رديف سفره انداخته بودند. آقا سر يکي از اين سفره‌ها نشسته بودند؛ بقيه هم جاگير شدند. مثل همه‌ي برنامه‌هاي نهار و شام، ديگران مي‌آمدند پيش آقا و با ايشان طرح مسئله مي‌کردند. من قيمه‌پلو را نيم‌خورده رها کردم و آرام خزيدم کنار صندلي آقا که ببينم چه حرف‌هايي رد و بدل مي‌شود.يک نفر داشت مي‌گفت: آواربرداري و تخليه‌ي نخاله‌ها مشکل است؛ به اين زودي‌ها تمام نمي‌شود ولي به اندازه‌اي که در هر خانه يک کانکس بگذاريم انجام مي‌دهيم.آقا قاشقشان را پايين گذاشتند و گفتند: به من بگوييد همين مقدار آواربرداري به اندازه‌ي کانکس و استقرار کانکس تا کي انجام ميشه؟ 
 

به من بگوييد همين مقدار آواربرداري به اندازه‌ي کانکس و استقرار کانکس تا کي انجام ميشه؟

۵۵
 

باز هم گفتند: تا کِي؟

کسي جواب نداد. يک نفر گفت: قرارداد ساخت کانکس‌ها با کارخانه بسته شده. آقا پرسيد: کدام کارخانه؟ جواب دادند: کارخانه‌هاي مختلف. سردار جعفري گفت: من دو هزار کانکس آماده دارم، مي‌گويم بياورند. يک نفر گفت: هرکدام از آن کانکس‌ها يک کفي تريلي مي‌خواهد؛ آوردن دو هزار تا خيلي طول مي‌کشد اما ۵ تا کانکس پيش‌ساخته با يک تريلي ۱۰ تن جابه‌جا مي‌شود و با سرعت هم نصب مي‌شود. فرمانده ارتش گفت: اين کار براي خانه‌هاي ويلايي و روستايي قابل انجام است ولي براي آپارتمان‌ها نمي‌شود. ما براي آپارتمان‌ها زمين‌هايي را مسطح مي‌کنيم و به هر کدام از اهالي هر محله يک کانکس در محوطه مي‌دهيم.آقا که داشتند به حرفشان گوش مي‌دادند باز گفتند: به من نگفتيد تحويل اين کانکس‌ها تا کي انجام ميشود؟يک نفرشان دل را به دريا زد و گفت: تا دو ماه. آقا آرام تکرار کردند: دو ماه!

۵۶
 

سرباز هميشگي

همين موقع ملّاقادر قادري جلو آمد. دو دستش را گذاشت روي درجه‌هاي دو نفر از نظامي‌هايي که دور آقا نشسته بودند و گفت: آقا قربانت بشم، من مثل اين عزيزان درجه روي شانه ندارم ولي روي ما به‌عنوان سرباز هميشه حساب کنيد.

۵۷
 

به من بگوييد تا کِي؟

آقا لبخند زدند و از جا بلند شدند و با ملّاقادر باز هم روبوسي کردند. بعد هم يکي ديگر از علماي اهل‌سنت براي خداحافظي آمد. فرمانده‌هاي نظامي آرام با هم صحبت کردند و رفتند گوشه‌ي اتاق براي ادامه‌ي جلسه‌ي خودشان. جلسه مثل جلسات زمان جنگ بود، آن‌طور که در عکس‌ها و فيلم‌هاي مستند ديده‌ايم؛ گرد نشستند روي زمين و بحث درباره‌ي حل مسئله‌ي اسکان، دوباره داغ شد. آقا هم از اتاق بيرون رفتند و ماجراي ما با بازديد ايشان تمام شد.من ذهنم درگير لحن سؤال آقا بود: به من بگوييد تا کي؟ 
 

آقا هم از اتاق بيرون رفتند و ماجراي ما با بازديد ايشان تمام شد.من ذهنم درگير لحن سؤال آقا بود: به من بگوييد تا کي؟

۵۸
 

پي نوشت

الان که دارم اين متن را تمام مي‌کنم، يکي از رفقايم پيام داد که: دارويي که براي آن زن روستايي در کوئيک خواسته بودي به دستش رسيد. داروي او زودتر از گزارش من به سرمنزل مقصود رسيد.

  • ۴ نظرها
نمودار فعالیت کاربران در طول هفته گذشته
با کلیک بر روی گزینه ها، الگوی کمرنگ را بسازید
  • ایرانی ۱۱ آذر ۱۳۹۶ - ۱۵:۵۷

    خیییلی ممنونم ار توصیف جزییات عالی تون و احساسات زیبایی که به کار برده بودید