داستان کوتاه

هویت پنهان یک ذهن آهنی

۱

قسمت اول: من کی هستم؟!

برای اولین بار که چشمانم را باز می‌کنم، توی یک سالن بزرگ به اسم مجلس شورای ملی هستم و تعداد زیادی نمایندگان مجلس، کت‌و‌شلوار پوش و کروات‌زده، سبیل‌به‌سبیل روی صندلی‌ها نشسته‌اند. بله، مطمئنم که عصبانی هستند! من این جا چه کار می‌کنم؟ راستی... من کی هستم؟

یک نماینده فریاد می‌زند: «آقای مهدی‌قلی هدایت! ما فعلا به این نیازی نداریم!» و به من اشاره می‌کند! « الان ایران بیشتر از این به کارخانه قندسازی نیاز دارد!» خوشم نیامد! ارزش من کمتر از قندسازی است؟

مهدی‌قلی هدایت به آن نماینده جواب می‌دهد: «جناب مصدق! منافع این غیرمستقیم است! این برای مصالح مملکت ضروری است!»

مصدق می‌گوید: « نخیر! ضروری مصالح مملکت دیگری است!»

خوشم آمد. من مطمئنا ضروری هستم! نه؟ نمایندگان دارند درباره من بحث می‌کنند: « این بودجه ندارد!»، « این لازم‌الاجرا است!»

مصدق فریاد می‌زند: «‌این یک فریب است! این خیانت به مردم ایران است!» ...مثل اینکه دارد خطرناک می‌شود! جنابان، یک کلمه هویت واقعی بنده را مشخص کنید، بنده بفهمم کی هستم و این‌جا چه کار می‌کنم؟ ...که ناگهان یک مهر محکم بر پیشانی من می خورد! تصویب 4/ ۱۲/ 1305


۲

قسمت دوم: سوار بر نقشه

من تصویب ۴/۱۲/۱۳۰۵ هستم. من را از مجلس پرتاب می‌کنند وسط نقشه ایران! فهمیدم، جای من توی نقشه است! حالا کلی شهر دوروبرم است! کم‌کم شهرها دوره‌ام می‌کنند.

تهران می‌گوید: «‌پس تو به‌جای اسب و خر آمده‌ای؟»

می‌گویم: « نخیر! من هیچ ربطی به اسب و خر ندارم!»

اصفهان می‌گوید:‌ «کامیون بهتر نبود؟‌»

مشهد می‌گوید: «اتوبوس هم کافی بود!»

می‌گویم: «دوستان من هم یک شهر هستم! به اسم تصویب ۴/۱۲/۱۳۰۵». شهرها به من می‌خندند!

زاهدان می‌گوید: «اگر تو از من شروع شوی و از تهران و اصفهان بگذری و برسی به اراک و کرمانشاه، برای مردم ایران چه تجارت پرسرعتی می‌شود!»

صدایی می‌گوید: «نه!» همه از ترس سرجایشان برمی‌گردند. چه قلدر! اسمش انگلیس است. می‌گویم: «عجب شهری!  شما مُبصر نقشه‌ای؟» می‌گوید: «نادان! من یک کشور هستم!» من را مثل موم در دستش می‌گیرد و یک دستم را در دست خرمشهر در جنوب ایران و دست دیگرم را در دست بندرگز در شمال ایران می‌گذارد و می‌گوید: « من دوست ایرانم! من می‌گویم مسیر تو از کجا به‌کجا باشد...» پس من یک راه هستم!


۳

قسمت سوم: افتخار می‌کنم...

من یک راه هستم و یک پروژه عمرانی بسیار افتخارآفرین! چون من دارم جنوبِ جنوب ایران پهناور را به شمالِ شمالش وصل می‌کنم! البته در سال ۱۳۰۶ در یک مراسم مفصل، با یک ضربه از پایتخت شروع شدم به راه شدن؛ با ضربه کلنگ نقره‌ای جناب رضاخان، شخص اول مملکت که بر فرق سر تهران اصابت کرد. تهران در جا متوجه شد که من فقط به جای اسب و خر نیامده‌ام! من آمده‌ام که ایران را متحول کنم! من هم در جا متوجه شدم که یک راه آهن هستم! چه مدرن! من فهمیدم که اولین اجداد آهنی‌ام در انگلیس ساخته شده بودند. به‌خاطر همین انگلیس در این پروژه، لحظه‌ای رضاخان را تنها نگذاشته تا بتواند میراث اجدادم را تمام و کمال به من منتقل کند.

حالا فهمیده‌ام این انگلیس قلدر نیست و واقعا دوست ایران است! چون می‌خواهد هما‌ن‌طور که مردم کشورش راحت هستند، مردم ایران هم راحت باشند. تازه به فکر مردم آفریقا و هندوستان هم بوده و برای آن‌ها هم راه آهن کشیده است. چه مهربان! رضاخان دوست خوبی دارد. من با تمام وجود آهنی‌ام به خودم افتخار می‌کنم که یک راه‌آهن هستم...


۴

قسمت چهارم: به‌نام مردم به دور از مردم؟

من راه آهن سراسری مردم ایران هستم. مردم من را دوست دارند. چون از چند سال قبل، مجلس شورای ملی تصویب کرد که مردم برای قند و شکر و چای که بیشتر از هر خوراکی‌ای در دنیا به آن علاقه دارند، مالیات بدهند تا بتوانند من را بسازند. مردم هم گفتند به روی چشم! اما انگار این مقدار پول مردم ایران کافی نیست! دولت  هم می‌گوید دیگر به خوراکی‌ها کاری نداشته باشیم و دست در جیب ذخیره‌های نقره ایران می‌برد و همه این‌ها سرجمع می‌شود ۲۵۰ میلیون دلار!

از ۱۳۰۶ به بعد چندین شرکت خارجی آمریکایی، آلمانی، دانمارکی و... من را می‌سازند و از چند شهر عبور می‌دهند. فقط نمی‌دانم چرا برای مسیر کوتاه‌تر، از شهرهای بزرگ و مهم عبور نمی‌کنم؟ آخر مردم بیشتر در مسیر آن شهرها سفر و تجارت می‌کنند، نه از وسط کویر و بیابان که توی آن به جای آدم، پر از شتر است یا دل کوه و کمر؛ آخر توی کوه‌ها هم مردم زندگی نمی‌کنند. حتما رضاخان و انگلیس می‌خواهند زودتر ساخته شوم تا مردم خیلی زود صدای سوت قطار را بشنوند...


۵

قسمت پنجم: ما خواستیم تو باشی!

من راه آهن سراسری مردم ایران مدرن هستم! دیگر از این بهتر نمی‌شود که چرخ‌های قطار از سال ۱۳۱۷، ریل‌هایم را قلقلک می‌دهد؛ اما چرا مردم دارند توی دلشان به من بدوبیراه می‌گویند؟! بفرمایید!‌ قطار خودتان است! نیست؟!

پس چه کسی سوار قطار می‌شود؟‌ پنج‌ونیم میلیون تن اسلحه، مهمات، مواد شیمیایی، آذوقه‌هایی مثل کنسرو؟ ببخشید! با این همه وسیله دیگر جایی برای نشستن مردم نیست!

این‌ها وسایل کیست؟

انگلیس از روی نقشه می‌گوید: «این یک مسیر کوتاه و سریع نظامی برای انتقال تجهیزات و نیروهای انگلیس از مرزهای جنوب به مرزهای شمال ایران است!»

می‌گویم: «اما مردم ایران برای ساختن من پول خوراکی مورد علاقه‌شان را داده‌اند! رضا خان! به انگلیس بگو من راه آهن مردم ایران هستم!»

انگلیس می‌گوید: «رضاخان نیست! او را در سال 1320 از صفحه روزگار محو کردیم. زیادی با آلمان صمیمی بود! آلمان دشمن ما در جنگ‌جهانی‌دوم است!»

می‌گویم: «جنگ شما و آلمان به مردم ایران ربطی ندارد. ما در این جنگ بی‌طرفیم!»

انگلیس آرام در گوشم می‌گوید: «ما خواستیم تو باشی؛ مثل دوستان آهنی‌ات در هندوستان و آفریقا که مستعمره ما هستند! پس سعی کن درست خدمت کنی! حالا تو کی هستی؟»

«من؟ من... راه آهن نظامی انگلیس در ایران هستم...!»


۶
 

۷

                                                                                                                                

  • ۰ نظرها
نمودار فعالیت کاربران در طول هفته گذشته
با کلیک بر روی گزینه ها، الگوی کمرنگ را بسازید