روایتی از حاشیه‌ها و متن دیدار نخبگان جوان با رهبر انقلاب

من مدیر جلسه نیستم!

۱

 


  

فلسطین متفاوت


  
فلسطین جنوبی صبح متفاوتی را تجربه می‌کرد و غیر از صدای طوطی‌هایی که بی‌اعتنا به آلودگی هوا در بلندای درختان چنار این طرف و آن‌طرف می‎پریدند، صدای خنده‌های بلند و گپ و گفت گروه‌های دو سه نفره و حتی بیشتر جوانان شنیده می‌شد. از کوله‌پشتی‌ها و کیف‌های رو دوشی و البته لباس‌های اسپرت‌شان می‌شد حدس زد که دانشجو هستند البته تک و توکی جاافتاده‌تر بودند و موهای سپیدشان خودنمایی می‎کرد.جلوی بقالی محله چند جوانی مشغول خوردن صبحانه بودند، معلوم بود از عجله ناشتا آمده بودند، خب ایرادی ندارد اما مغز آفتابگردان هم صبحانه مناسبی نیست، آن هم برای یک جوان نخبه!آن طرف خیابان طلبه جوانی توجهم را جلب کرد، ساک نسبتا بزرگی داشت که تا زانویش می‎رسید و کنار جوی آب حیران و سرگردان ایستاده بود، خب فرصتی نبود که بشود راهنمایی‌اش کنم و یک راست به طرف گیت ورودی بیت رهبری رفتم.صف ورودی طولانی بود، نیم ساعتی منتظر شدیم تا اذن ورود ما را دادند و به حسینیه رسیدیم. 
 

فلسطین جنوبی صبح متفاوتی را تجربه می‌کرد...


  
۲

  

مهندسان پیشرفت


  
 

چهره نخبگان با کلیشه ذهنی من مطابقت داشت، البته در یک مورد! جوانی حدودا 30ساله با کت و شلوار اتوکشیده، پیراهن یقه دیپلمات، عینک کائوچو، موی بور که با نظمی خاص آب و شانه شده بود و ته‌ریشی که با دقت آنکادر شده بود به علاوه کفش‌های واکس زده و مرتب. البته بقیه هم هر کدام سهمی از این تصورات ذهنی داشتند جوراب‌های تک رنگ، کت تک‌های شیک، کفش‌های رسمی، کاپشن‌های مهندسی که البته به تن این‎ها خیلی برازنده بود هر چه نباشد آقا این‌ها را مهندسان پیشرفت ایران می‌داند. البته کم نبودند جوان‌هایی با تیپ‌های غیررسمی اما آنچه مشخص بود این که بچه‌ها برای دیدار با رهبر حسابی به خودشان رسیده ‌بودند.


  
 

آنچه مشخص بود این که بچه‌ها برای دیدار با رهبر حسابی به خودشان رسیده ‌بودند


     
۳

  

میوه‎های چهل سالگی


  

ماجرای عبور از گیت‌ها تمام شد و بالاخره وارد حسینیه شدیم، نگاهم دوباره دوخته شد به زیلوهای یزدی، البته کمی جلوتر از جاکفشی یک نشانه دیگر از یزدی‎ها هم برای پذیرایی گذاشته شده بود تا میهمانی با کیک یزدی و شربت‌آبلیمو شیرین‌تر شود.اما خب صدای مراسم به گوش می‌رسید و فرصت خوردن اطعمه و اشربه نبود، کیک یزدی را در حلقم چپاندم و رفتم داخل، چیزی غیر از چند برگه کاغذ و خودکار شفاف همراهم نبود و کسی برای این‌ها پاپی‌ من نشد. گوشه دنجی که بشود هم آقا را ببینم و هم تریبون را، پیدا کردم و نشستم کنار آقایی کت شلواری و جاافتاده، نشناختمش اما به گمانم از اساتید فرهیخته دانشگاه بود.ورودم همزمان شده بود با مداحی حاج مهدی رسولی که این روزها نوایش را خیلی جاها شنیده ‌بودم گویا به آخر مجلسش رسیدیم آنجا که گفت: ما میوه چهل سالگی انقلابیم.با نوای حاج مهدی و حسین جان حسین جان گفتن جمعیت، فضای حسینیه آرام شده بود اما چشم‌‎ها منتظر بود و گردن کشیدن‌ها از توی جمعیت شروع شد. یکی شعار داد: خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست و شعارهای پراکنده بلند شد، هر چند برخی‌ها که شعار می‌دادند نمی‌گرفت و همراهی پیدا نمی‌کرد.جمعیت به ناگاه بلند شد: اباالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار. تا سرچرخاندم آقا را دیدم که از پشت سن وارد شدند با اولین گام آقا حسینیه قیام کرد و جوان‌ها برخی با بهت و برخی با اشک شوق به استقبال رهبر رفتند و آقا لبخندی شیرین هدیه‌شان کرد.آقا نشستند و قاری مراسم را شروع کرد، قاری از رتبه‌های برتر کارشناسی ارشد دانشگاه علامه طباطبایی بود.


  
 

چشم‌‎ها منتظر بود و گردن کشیدن‌ها از توی جمعیت شروع شد...


    
۴

  

صف آرام


 

نگاهم را کمی در حسینیه چرخاندم، صف مسئولان البته آرام‌تر بود و نسبت به اتفاقات چندان واکنشی نشان نمی‌داد، همان‌هایی که به مناسبت جلسه انتظارشان را داشتم آمده بودند، بطحایی وزیر آموزش و پرورش، ستاری معاون علمی و فناوری رئیس جمهور، قاضی‌زاده وزیر بهداشت، غلامی وزیر علوم، طهرانچی سرپرست دانشگاه آزاد و حجت‌الاسلام رستمی رئیس جوان نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه‌ها که به تازگی منصوب شده است و  برخی آقایان و البته خانم‌های مسئول دیگر.بعد از قرائت قرآن مجری پشت تریبون رفت، جوانی خندان با ریش‌های تنک و بور و چفیه‌ای که روی دوشش انداخته بود از آقا اجازه گرفت و جلسه را شروع کرد. مجری از ستاری دعوت کرد برای صحبت کردن، وقتی داشت می‌رفت، یکی از جوان‌های اطرافم گفت سورنا داره شبیه باباش میشه! ستاری مثل همیشه با لبخند شروع کرد و گفت: ما سوال‌مان این است که چطور محیط خلاقیت را بسازیم و چطور از نخبه‌ها استفاده کنیم و مثالی زد از عملیات والفجر8 و ادامه داد: ما در آن عملیات 80هواپیمای دشمن را زدیم در حالی که در عملیات قبلی حتی یکی را نتوانسته بودیم بزنیم و باید امروز هم اینچنین خلاقیت‌هایی داشته باشیم، آقا این نکته را یادداشت کردند.بعد از ستاری مجری از وزیر علوم دعوت کرد، غلامی آمار مفصلی از وضعیت تولید علم در کشور داد و اینکه در منطقه و کشورهای اسلامی رتبه اول را داریم، آمار گفتن‌ها طولانی شد و این را می‌شد از چهره‌های کلافه برخی جوان‌ها فهمید؛ آقا اما به دقت گوش می‌دادند.


  
 

یکی از جوان‌های اطرافم گفت سورنا داره شبیه باباش میشه!


  
۵

  

خطبه نخبه‌ها


 

مصطفی زمانیان اولین نخبه‌ای بود که مجری از او دعوت کرد برای ارائه نظراتش پشت تریبون برود، زمانیان که دکترای مدیریت داشت از مسئولیت و تکلیف‌محوری نخبگان گفت و پیشنهاد داد بنیاد ملی نخبگان، سند مسئولیت اجتماعی نخبگان را تنظیم کند.در میان جمعیت، چهره خاص یکی از میهمانان توجهم را جلب کرد، ریش‌های تنک اما بلند، سبیل و سر تراشیده و عرق‌چینی که سرش گذاشته و به یکی از ستون‌های حسینیه تکیه داده بود و خیره خیره آقا را نگاه می‌کرد، جالب بود اما همه فرضیه‌هایم درباره چهره نخبگی را به باد داد!زمانیان جا افتاده صحبت کرد و خطابه ثقیلی داشت بعد از پایان صحبت‌ها پیش آقا رفت و شانه‌شان را بوسید، آقا گفتند حرف‌های ما را زدید.مجری که تپق‌زدن‌هایش نشان می‌داد چندان تسلطی به این کار ندارد، نفر دوم را دعوت کرد، الهام حیدری که دکترای علوم تربیتی دارد به پشت تریبون آمد و از تعلیم و تربیت غیررسمی و مهجوریت آن گفت.چند جوانی که جلوتر نشسته بودند مدام برگه‌هایی را ورق می‌زدند و معلوم بود قرار است صحبت کنند و هر چه بیشتر به نوبت‌شان نزدیک می‌شد، استرس‌شان هم بیشتر می‌شد.حیدری اما مسلط نشان می‌داد بر عکس ابتدای صحبتش، محکم بر تریبون تکیه داده بود و صحبت می‌کرد، اما پچ پچ‌ها حاکی از این بود که جمعیت خیلی هم از نخبگانی شدن و سنگین شدن فضا دل خوشی ندارند.حیدری در پایان صحبتش تشکر کرد و پیش آقا رفت، بیشتر ماندنش پیش رهبر و مبادله لبخندها بدجور حسادتم را قلقلک می‌داد.سیدابوالفضل میررضی نفر بعدی بود که مجری از او دعوت کرد و به این ترتیب عدالت رعایت شد، یک آقا و یک خانم و باز یک آقا ...میررضی صحبتش را با خواندن دعا شروع کرد و از رویه‎ای که برای تحول در علوم انسانی دنبال می‌شود گلایه کرد، او هم بعد از پایان صحبتش به سمت آقا رفت، پیش پای آقا نشست و دست آقا را بوسید. گفتگویی با آقا داشت که فقط «چشم» گفتن آقا شنیده شد.


  
 

بیشتر ماندنش پیش رهبر و مبادله لبخندها بدجور حسادتم را قلقلک می‌داد...


  
۶

  

نوبت نوجوان‌ها


  

مجری نفر بعدی را معرفی کرد، این بار یک دانش‌آموز را فراخواند، سارا محمدی که در مسابقات جهانی ریاضی و المپیاد زیست‌شناسی مدال آورده، نوجوانان را در این دیدار نمایندگی کرد.محمدی که با مانتوی سدری، مقنعه زیتونی و عینک کائوچویی‌اش چهره نسبتا متفاوتی با بقیه داشت با لحنی رادیویی و خیلی مسلط صحبتش را شروع کرد. محمدی از نگاه پرمهرآقا گفت و امیدی که به مدیریت یکپارچه برای محیط پرورش نخبگان دارد تا بتوانند از مسائل کشور گره‌گشایی کنند.در این میان چند جوان هجده نوزده ساله از درب کنار جایگاه وارد حسینیه شدند که غیر از من و برخی میهمانان توجه آقا هم بهشان جلب شد و لبخندی هم هدیه‌شان کردند. شلوارهای جین و مدل موهای خاص‌شان حواسم را پرت کرد، حیف نمی‌شد راه بیفتم بروم ازشان بپرسم ماجرا چیست که در بین مراسم آن هم از درب کنار جایگاه وارد شدید! گویا باید این علامت سوال بزرگ را تا پایان مراسم همراه می‌داشتم. محمدی در ادامه صحبتش از مسیر پرزحمت المپیاد و زندگی سخت شهرستانی‌ها در تهران گفت و خواست مسائل مربوط به باشگاه‌شان حل شود.


 
 
 

 محمدی از مسیر پرزحمت المپیاد و زندگی سخت شهرستانی‌ها در تهران گفت


 
 
۷

  

من مدیر جلسه نیستم!


  

صدایی توجه همه را جلب کرد، جوانی بیست و چند ساله بلند شده بود و گویا می‌خواست صحبت کند، گوش‌هایم را تیز کردم و او هم دیگر صدایش را بلند کرد و گفت می‌خواهد 5دقیقه صحبت کند. آقا جوابش را دادند و گفتند: مدیر جلسه من نیستم و من یکی از افرادی هستم که بناست به من نوبت بدهند، این را که آقا گفت صدای خنده جمعیت بلند شد و جلسه جان گرفت.اما مجری گفت وقت نمی‌شود و هنوز بقیه در نوبت‌اند. آقا مجدد به ماجرا ورود کردند و گفتند: من سفارش‌تون رو کردم و باز صدای خنده در حسینیه بلند شد.اما جوان سمج بود و جسور و انگار بنا نداشت ول‌کن ماجرا شود، بریده بریده صدایش در همهمه جمعیت  به گوشم رسید که می‌گفت: هر جا می‌رویم به حرف ما کسی گوش نمی‌دهد و گاهی ما را تهدید می‎کنند. صحبتش به اینجا که رسید آقا واکنش نشان داند و گفتند: بیخود کرده هر کسی تهدید کند. آقا ادامه داند و به شوخی گفتند: 2دقیقه از 5دقیقه را صحبت کردی، کمی عجول هستی شما. من سفارش کردم ان‌شالله خدا به دل این‌ها بیندازد به شما وقت دهند.جمعیت که مدام چشمشان بین آقا و جوان می‌گشت و جابجا می‌شد حسابی سر شوق آمده بودند و جو نخبگانی دیدار شکسته بود و به نظر می‌آمد حواس‌ها جمع‌تر شده است.

 
 

آقا واکنش نشان داند و گفتند: بیخود کرده هر کسی تهدید کند


  
 
۸

  

سوزنی به نخبگان


  

مصطفی اسماعیلی، دانشجوی دکترای انرژی‌های تجدیدپذیر، نفر دیگری بود که مجری دعوتش کرد، اسماعیلی صحبتش را اینطور شروع کرد: می‌خواهم یک سوزن بزنم به خودمان و چند جوال‌دوز به دیگران!حال نمی‌دانم سهم ما سوزنش بود یا جوال‌دوزش. اسماعیلی از نقش‌آفرینی نخبگان گفت و صدای زنگ بی‌آبی که باید در همه جا به صدا درآید و در پایان هم خدمت آقا رفت، خیلی راحت نشست و آقا هم کمی خم شدند و با حوصله جوابش را دادند.منصوره نادری‌پور بعد از او خودش را به تریبون رساند و ابتدا رشته‌اش یعنی مهندسی صنایع را معرفی کرد و از ویژگی‌هایش برای حل مشکلات گفت.آقا همچنان با دقت گوش می‌‌کرد و البته یادداشت برداری اما صف‌ اولی‌ها گویا خسته شده‌اند و گر نه تکان خوردن و خمیازه و پچ پچ چه معنایی دارد!نادری‌پور که نطقش تمام شد پیش آقا رفت و مطالبی را به آقا داد، صدای ان‌شالله آقا به نشانه دعا کردن شنیده شد. البته به این دعای آقا بسنده نکرد و چفیه آقا را هم به یادگار گرفت و نخبه هوشیار دیدار اینگونه شناسایی شد.احمد آبنیکی هم صحبتش را شروع کرد و همان طور که از رشته‌اش یعنی مهندسی کامپیوتر برمی‌آمد از تحول در فضای مجازی گفت و گفت: کودکان ما باید به جای این که با کامپیوتر بازی کنند، خودشان بازی کامپیوتری طراحی کنند.تک و توکی در بین جمعیت ایستاده و خمیده و کجدار و مریز در حسینیه جابجا می‌شدند و من هنوز آن چند نفری را که در بین جلسه آمدند و جلو نشستند را زیر نظر داشتم و به تحلیلی درباره‌شان نرسیده بودم.


  
 

صف‌ اولی‌ها گویا خسته شده‌اند و گر نه تکان خوردن و خمیازه و پچ پچ چه معنایی دارد


  
۹

  

بگید بیاد


  

آقا رفتند سراغ کاری که در ذهنشان بود و گفتند: این آقایی که 5دقیقه وقت می‎خواست، بیاد. یکی به شوخی از بین جمعیت گفت: بردنش! اما جوان بی‌محابا خودش را رساند به جلوی سن که با واکنش بچه‌های محافظ روبرو شد، آقا خواستند که برود پشت تریبون و صحبت کند.جوان که حالا صفت سماجتش در ذهنم پررنگ شده بود، زبان به درددل باز کرد و از موفقیت‎هایش و البته بی‌مهری‌هایی که شده گفت و مدام تکرار می‌کرد مگر این‎ها کشکه؟!همه چشم و گوش شده بودند و البته پچ‌پچ‌هایی در تایید و بعضا انتقاد به گوش می‎رسید.زمان مقرر که گذشت، آقا گفتند: کفایت می‌کند و من شنیدم، خوب شد گفتید این‌ها حرف‌های ما هم هست . آقا در ادامه به نشانه پایان صحبت گفتند: بفرمایید و با شوخی تذکر دادند: صبرتان هم یک ذره باید بیشتر باشد. اما جوان بسنده نکرد و پیش آقا رفت و برای صحبت کردن نشست، جمعیت اما فقط این جمله آقا را شنیدند که گفت: کمی به اعصاب‌تان مسلط باشید، من هم دعا می‌کنم. بالاخره با سلام و صلوات جوان جسور دل کند و نشست.


  
 

یکی به شوخی از بین جمعیت گفت: بردنش!


 
 
۱۰

  

هم شادی‌آفرین، هم امیدآفرین


  

انتظار جمع به پایان رسید و آقا صحبتشان را شروع کردند و گفتند: دیدار با جمع نخبه جوان شادی‌آفرین و امیدآفرین است و اگر حضورا هم شما را نبینم، از تلاش و حرکت شما شادم.حسینیه به گوش بود و این از چشم‌هایی که مدام آقا را می‌پایید و جابجا شدن برای بهتر دیدن رهبر معلوم می‌شد. سکوت حاکم بود و غیر از صدای رسای آقا و صدای شاتر دوربین عکاسانی که حالا فعال‌تر شدند، صدایی شنیده نمی‌شد.کسی که کنارم نشسته بود و به گمانم از اساتید دانشگاه بود، حالا توجهش به کاغذهای من جلب شده بود، آرام خواست که به او برگه دهم و من هم که با مهمات پر آمده بودم، تجهیزش کردم، حالا دونفری می‌نوشتیم.آقا در ادامه صحبت‎هایش از قدرت علمی گفت و پیشرفت‎هایی که در این چندسال داشتیم و باز برای چندمین بار تذکری درباره تاریخ و این جمله که در گوشم ماند: متاسفانه شما تاریخ نمی‌خوانید.آقا از اهمیت منابع انسانی هم گفتند و گفتند دشمن درصدد است این ثروت را از چنگ کشور بیرون آورد و خواستند که: مراقب نظام سلطه باشید.آقا همچنین مهم‌ترین کار دشمن در شرایط کنونی را تصویرسازی غلط از کشور دانستند و این حربه را برای نخبگان توصیف کردند.آقا خواستند که از نخبگان در چیدمان مدیریتی کشور استفاده شود و اشاره‌ای کردند به موفقیت جوانان در صنایع مختلف و البته سفارش کردند به ارتباط علمی دانشگاه با بخش‌های مختلف.آقا در پایان صحبت‌هاشان از دست اندرکاران پرسیدند اذان شده؟ و پاسخ مثبت را که گرفتند، گفتند: اذان شد و برنامه تمام!یکی از وسط جمعیت گفت: بعد اذان! یعنی خواست که آقا باز هم صحبت کنند، آقا هم که حسابی برای میهمانان جوان و نخبه‌اش سنگ تمام گذاشته بودند، گفتند: بعد اذان، نماز و ناهار است.با بلند شدن آقا جمعیت هم از جا کنده شد، همه سعی می‌کردند که جلوتر بیایند و قامت ایستاده آقا را ببیند. صف‌های نماز هم کم کم شکل می‌گرفت و من هم زمان را مغتنم شمردم تا پاسخی برای کنجکاوی خودم پیدا کنم، با احتیاط خودم را به چند جوانی که در بین برنامه وارد شدند رساندم و در صف نماز نشستم بین‌شان، اما باز هم چیزی دست گیرم نشد.آقا بین دو نماز روی همان صندلی مشکی رنگ همیشگی نشستند و کمی تعقیبات خواندند و باز فرصتی شد تا جمعیت حسابی رهبرشان را ببینند.


  
 

دیدار با جمع نخبه جوان شادی‌آفرین و امیدآفرین است


 
 
۱۱

  

یک غذای ساده


  

نماز دوم که تمام شد، دست اندرکاران در سالن کنار حسینیه را باز کردند و با احترام گفتند بفرمایید برای ناهار، جمعیت که گویا انتظار این را دیگر نداشتند، با شوق و تعجب از این غذای نطلبیده و صد البته کنجکاوی وارد سالن ناهار شدند. سفره‌ها مرتب چیده شده بود و غذا هم آماده. همه چیز با فضای حسینیه هماهنگ بود، همان‌قدر ساده و البته همان‌قدر دلپذیر. بشقاب‌های استیل بیضی‌شکل و همان پلومرغ معروف بیت رهبری! کنارش یک ماست کوچک یک نفره و یک دستمال کاغذی و یک شیشه آب هم گذاشته‌اند و البته ظرف‌های پلاستیک کشیده‌شده سبزی که به نظر برای هر4نفر مشترک بود.حواسم جمع بود که بروم کنار همان جوان‌ها بنشینم و همین هم شد. بالاخره دل به دریا زدم و از یکی‌شان پرسیدم، جوانی 19 ساله که موهایش را تقریبا فرق وسط باز کرده بود و یک شلوار لی مرتب و کاپشن سورمه‌ای و قرمز داشت که با ترکیب شلوارش حسابی ست شده بود، ازش پرسیدم ماجرا چه بود که در بین برنامه آمدید و آن هم از در کنار جایگاه؟ البته از سوالم تعجب کرد اما آنقدر صمیمی وارد بحث شدم که ساده و واضح جوابم را داد، خیالم راحت شد! دستگیرم شد که یکی از مسئولان برنامه ازشان خواسته تا از انتهای حسینیه به جلو بیایند و در صف اول بنشینند و به قولی تحویل‌شان گرفته‌اند.


  
 

همه چیز با فضای حسینیه هماهنگ بود، همان‌قدر ساده و البته همان‌قدر دلپذیر


 
 
۱۲

  

هم‌سفره با رهبر


  

سری که چرخاندم متوجه روزی ویژه این سفره شدم و آن هم میز کوچکی بود که از همین غذاها رویش چیده شده بود و از صندلی‌اش می‌شد حدس زد که آقا هم‌سفره نخبگان جوان خواهد شد.تک و توکی در سر سفره مشغول خوردن شدند که آقا وارد شدند و جمعیت به احترام آقا چندثانیه‌ای ایستادند، آقا هم به نشانه احترام دست تکان دادند و خواستند که جمعیت مشغول باشند. جمعیت یک چشم‌شان به آقا بود و به نظرم خیلی‌ها نمی‌فهمیدند که چه می‌خورند!رهبر اما در بین ناهار هم دست از کار برنداشتند، چند نفری ‌رفتند و کنار آقا نشستند و گفتگو کردند، آقا در همین حین حواسش به جمعیت هم بود و گاهی دستی هم برای برخی بلند می‌کردند. مسئولان هم دست بردار نبودند و از فرصت نزدیک بودن به آقا استفاده می‎کردند و نکاتی رد و بدل می‌کردند.جمعیتی که عقب‌ترها نشسته بودند دیرتر متوجه حضور آقا شدند اما در عوض زودتر ناهارشان را خوردند و از لابلای سفره‌ها خودشان را رساندند جلو. آقا کم‌تر از ما غذا خورد البته آهسته آهسته، رسیدن جمعیت از عقب سالن همزمان شد با بلندشدن آقا. تقریبا همه، غذایشان را خورده بودند که آقا خداحافظی کردند، دستی تکان دادند و با رفتن‌ میزبان، میهمان‌ها هم کم کم از حسینیه دل کندند، از چهره‌شان که از صبح قبراق‌تر شده بود، می‌شد خیلی چیزها را فهمید؛ نوک پیکان حرکت کشور تیزتر شده است.


  
 

سری که چرخاندم متوجه روزی ویژه این سفره شد...


  
  • ۴ نظرها
نمودار فعالیت کاربران در طول هفته گذشته
با کلیک بر روی گزینه ها، الگوی کمرنگ را بسازید
  • مهدی ۰۳ آبان ۱۳۹۷ - ۱۵:۱۵

    حسابی باید شکرگزار داشتن این رهبر فرزانه بود

  • :) ۳۰ مهر ۱۳۹۷ - ۲۳:۱۳

    فوق العاده بود! حال آدم خوب می شود انگاریک سرتابیت رهبری رفتیم وآمدیم ودرجریان همه چیزقرارگرفتیم... متشکرم

  • سید مهدی حسینی از مشهد مقدس ۳۰ مهر ۱۳۹۷ - ۱۷:۴۵

    سلام و درود خداوند بر نایب بر حق امام زمان (عج) ,
    حضرت آیت الله العظمی سید علی حسینی خامنه ای (حفظه االه)

  • کاظمی ۳۰ مهر ۱۳۹۷ - ۰۱:۵۱

    سلام. خیلی خیلی تشکر میکنم از این شیوه روایتی که از سخنان رهبر عزیزمان در بخش نوجوان استفاده کردین.واقعا متن ها جذاب و دلنشین است.خیلی ممنون