نوجوانان پس از دیدار با رهبر انقلاب در ورزشگاه آزادی از همراهی با آقا برای عزت ایران می گویند

راه حل ها

نماز صبح را خواندم و راه افتادم، آنقدر عجله بود که تسبیحات را هم در مسیر رسیدن به اتوبوس بگویم. شلوغی‌های کله صبح تهران شروع نشده و دور از چشم آلاینده‌ها هوا هم حسابی خوب بود، فکر می‌کردم این همه زود راه افتادم لابد قرار است زودتر از بقیه برسم و قلم به دست از همان اولین نفری که وارد بشود را برانداز کنم، اتوبوس که وارد پارکینگ شد خورشید دوازده مهر داشت سرک می‌کشید و چشم‌هایش را یکی در میان باز می‌کرد. تا پیاده می‌شدم اولین پرتوهایش صاف چشم‌هایم را هدف گرفت، و چشم‌های من جمعیت عجیب و غریبی را که جاذبه‌ای آن‌ها را تا اینجا کشانده بود، اتوبوس‌ها و جمعیت آنقدری بود که بی‌خیال شمارش یا برآوردشان بشوم، شماره اتوبوس را نوشتم، از همراه‌ها خداحافظی و به دل جمعیت زدم. 

۱

 


  

بسیجی های برنده


  
این‌ها که زودتر از من رسیده اند، یعنی ساعت چند راه افتاده اند؟ السابقون که می گویند همین‌ها هستند دیگر، انگار با خورشید مسابقه داشتند که هر کس زودتر به استادیوم برسد برنده است. وقتی با یکی دو نفر هم کلام شدم فهمیدم برای آنکه زودتر برسند دیشب را در همان پایگاه بسیج خوابیده‌اند، البته بهتر است بگویم مانده‌اند چون همه شان بالاتفاق می‌گفتند که نخوابیدیم و تا صبح چشم‌هایمان روی هم نمی‌رفت، می‌گفتند شوق دیدار خواب را می‌دزدد. 
 

شوق دیدار خواب را می‌دزدد



 
 
۲


  

سهم آمریکا و اسرائیل


  

پرچم‌های هماهنگ روی صندلی‌ها گزینه مناسبی بود برای تخلیه هیجان جوان‌ها، تا روی صندلی می‌نشستند،  یک دور پرچم را به صورت آزمایشی پرواز می‌دادند، انگار مشق همه باشد، شاید می‌خواستند قلق‌گیری کنند که به وقتش سنگ تمام بگذارند.  یکی می‌گفت باقیمانده چوب پرچم ها باشد برای فرورفتن در چشم آمریکا و اسراییل،  به زودی زود


  
     
۳

  

به خاطر آقا 


  

بین جمعیت چشم میچرخانم و دنبال نوجوان‌ها می‌گردم،  برق چشم‌هایشان توجهم را جلب می‌کند.  می‌پرسم مدرسه می‌روید؟.  بله را می‌گویند و دوباره مشغول تنظیم زاویه دیدشان با جایگاه می‌شوند.  باز می‌پرم وسط افکارشان می‌گویم دوست دارید از امروز چه چیزی بنویسم؟ می‌گویند : بنویس دیشب را تا صبح نخوابیدیم و حالا هم نیش‌مان تا بناگوش باز است،  همه‌اش به خاطر آقا


  

بنویس دیشب را تا صبح نخوابیدیم



    
۴

  

تورها تسلیم شدند


 

از همان اول که وارد ورزشگاه شدم،  تور دروازه‌ها چشمم را گرفت. تورها از پشت دوازده انداخته بودند بالای چارچوب‌ها.  انگار که دست‌هایشان را روی سر برده باشند و بگویند امروز را بی خیال مسابقه. هیچ وقت این همه گل یک جا ندیده‌ایم، صدهزار و یکی


  
  
۵

  

دوستی های جدید 


 

هرجا می‌نشینم آرامش را از آدم‌های اطرافم می‌گیرم و وقتی برمیخیزم لابد خوشحال می‌شوند. دلم می‌خواهد از همه حال و هوای‌شان تا وقتی به این جا رسیدند سر در بیاورم. جمعیت جوان و پرشور است و از هر نقطه ای شعار خاصی به گوش می‌رسد. می‌گویم با هم دوستید؟ جواب می دهند تازه دوست شدیم از داخل اتوبوس تا اینجا، دوستان قدیمی مان که نیستند. آخر به هر پایگاه بسیج سهمیه خیلی کمی رسیده بود و بچه های زیادی بودند که نتوانستند بیایند. 


  

جمعیت جوان و پرشور است و از هر نقطه ای شعار خاصی به گوش می‌رسد



  
۶

  

ترکی بلدی ؟


  

مجری از شور و شعور زنجانی ها می‌گوید و ورزشگاه ترکی دم میگیرد : یل یاتار،  طوفان یاتار، یاتماز حسینین پرچمی
ایستادگی پرچم حسینی را بسیجی‌ها خوب یاد گرفتند به هر زبانی باشد.


  
 
۷

  

برسد به دست ترامپ


  

از دیدن آقا حسابی خوشحال و ذوق زده‌اند، این را می‌شود از نگاه‌ها و دست هایی که زیر چانه گذاشتند فهمید. صحبت به اینجا میرسد که ترامپ گفته سه چهار ماه دیگر از نظام و جمهوری اسلامی خبری نخواهد بود،  دندان ها را فشار می‌دهند،  شاید از هر ده نفر هشت نفر بلند می‌گویند غلط کرده و دو نفر دیگر هم لابد آرام تر



از دیدن آقا حسابی خوشحال و ذوق زده‌اند



  
۸

  

داستان پرچم ها 


  

تازگی‌ها به داستان آدم‌ها، کتاب‌ها و خیلی چیزهای دیگر فکر می‌کنم. ماجرای جذابی است که هر آنچه اطرافمان می‌بینیم داستان مخصوص خودش را دارد، حتی پرچم‌ها، همان پرچم‌های سبز یک دستی که گفتم.  بسیجی‌ها برای هر صحنه شورآفرینی پرچم‌ها را پرواز می‌دهند، لازم نیست کسی آن وسط هماهنگی کند، دل‌ها آنقدر به هم نزدیک است که بعضی اتفاقات هماهنگ از دل‌ها بر آید. مثل وقتی که ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش ، از بلندگوهای استادیوم پخش و دخترها محکم و حماسی پا می‌کوبیدند و پرچم تکان می‌دادند، این وسط کسی نبود که بگوید 


 
 

دل‌ها آنقدر به هم نزدیک است که بعضی اتفاقات هماهنگ از دل‌ها بر آید



 
 
۹

  

دخترها !! پرچم ها بالا


  

من می‌گویم لابد خود پرچم‌ها هم از آخر داستان شان خبر نداشتند و نهایت از اینکه بالا بروند و جمعیت را بهتر ببینند خوشحال می‌شدند. مطمئنم پرچم ها هم نمی‌دانستند هک یک عده خودجوش و مبتکرانه بعد از مراسم فریاد می‌زنند که اگر دوست دارید می‌توانید پرچم‌های یامهدی‌تان را به نیابت از خود  به پیاده‌روی اربعین بفرستید . پرچم‌ها همه راهی و زائر اربعین شدند. حتما هنوز هم باورشان نشده است. 


 
 
۱۰

  

قیام آزادی


  

چشم ها هر بار که استادیوم را برانداز می‌کند، لحظه های بیشتری را روی جایگاه می‌ماند، عقربه ی ساعت شمار حوالی 9 است که استادیوم بر‌می‌خیزد ، آقا وارد جایگاه شدند و بسیجی ها سر از پا نمی‌شناسند ، شعار، پرچم، اشک و صدای یک دست بسیجی‌ها در آزادی می پیچد: صل علی محمد...


 
 

آقا وارد جایگاه شدند و بسیجی ها سر از پا نمی‌شناسند



 
۱۱

  

دوباره قد بلندی


  

از اول مراسم فکر می کردم هرچه در دیدارهای دیگر در لحظه ورود برای دیدن آقا باید قدبلندی کنیم امروز لازم نیست، ولی در همان اولین لحظات توجهم جلب شد به دخترانی که روی سکوها جا نمانده و باید روی پله می‌نشستند، آنها همان جماعت قدبلندی کنندگان بودند، دل توی دل هیچ کدام‌شان نبود، می خواستند زودتر آقا را ببینند.  


 
 

دل توی دل هیچ کدام‌شان نبود، می خواستند زودتر آقا را ببینند



 
۱۲

  

دلهای هماهنگ


  

بسیجی‌ها دلشان می‌خواهد برای هر جمله آقا تکبیر بگویند، بعضی ها صبرشان بیشتر است و دوست دارند آقا بیشتر صحبت کنند،  برای همین صدای هیس س س س گفتن‌ها گاهی شنیده می شود،  می‌خواهند اطرافیان شان را کنترل کنند. 
وقتی آقا می‌گویند جوان ها راه حل هستند،  نه مشکل؛ همه تکبیر می‌گویند حتی آن‌ها که قبل از این بقیه را ساکت می‌کردند


 
۱۳

  

ادامه دهندگانیم


  

آنهایی که دورتر نشسته‌اند سعی می‌کنند هرطور شده تصویرهای مانیتور را با تصویر دوری که از آقا دارند هماهنگ نگاه کنند، انگار هنوز باورشان نشده باشد. آقا جوان ها را مخاطب قرار می دهند و جوان ها هم در همراهی سنگ تمام می گذارند. انگار منتظرند آقا چیزی بگویند که آنها ادامه بدهند، آقا که میگویند حسبنا الله و نعم الوکیل، هشتاد درصد آدم های اطرافم ادامه می‌دهند نعم المولا و نعم النصیر. 
وقتی هم که آقا در جواب ترامپ می گویند: شتر در خواب بیند پنبه دانه جمعیت یک صدا می گوید: گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه . 



جمعیت یک صدا می گوید: گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه



 
۱۴

  

قافیه سازی


  

حاج مهدی رسولی که مداحی می‌کند برای جانماندن از سوژه‌های اطرافم، برمی‌خیزم. همخوانی مردم و حاج مهدی به اینجا رسیده که : نهضت چهل ساله شده الحمدلله 
یکی کمی دورتر چشم جوان‌ترها را می‌بوسد و می‌گوید چشم‌تان روشن.  آن یکی می‌گوید: زیارت ولی امر قبول،  الهی به همین زودی زیارت ولی عصر (عج) . قافیه‌سازی‌شان حرف ندارد.


 
 

نهضت چهل ساله شده الحمدلله 



 
۱۵

  

مثل همیشه


  

مثل همه دیدارها،  بازهم بعد از رفتن آقا خیلی ها دلشان گرفته و خیره به جایگاه مانده اند.  یکی که انگار قلق دل دوستانش را خوب بلد است می‌گوید : بچه‌ها آیت الکرسی بخوانید آقا به سلامت برسند.


 
 
 

بچه‌ها آیت الکرسی بخوانید آقا به سلامت برسند



 
۱۶

  

گفتگوی پسادیدار


  

آیه الکرسی را می خوانم و همراه سیل جمعیت به سمت اتوبوس ها حرکت می‌کنم. در میان این جمعیت برای پیدا کردن جمعیت جوان لازم نبود تکاپو کنم ولی برای دیدن نوجوان‌ها کمی چشم‌هایم را تیز تر کردم. می‌گفتند در مسیر رسیدن به استادیوم حسابی شعر همخوانی کردند و هنوز هم انرژی دارند که وقتی آقا آمدند بتوانند سنگ تمام گذاشته و با حرارت هرچه بیشتر شعار بدهند، به قول خودشان انرژی و صدایشان را مدیریت می‌کردند. با بعضی‌ها کمتر و با بعضی‌هاشان بیشتر هم کلام شدم. بعضی‌ها را هم بعد از اتمام مراسم به صحبت گرفتم تا از مراسم برایم حرف بزنند. 
«فاطمه» از پایگاه بسیج سیدالشهدا(ع) امده است. می گوید امروز تاکید آقا خیلی روی جوان‌ها بود و وقتی ما را با جمعیت دهه شصت که از اینجا رفتند و رزمنده میدان جهاد شدند، مقایسه کردند حسابی تکان خوردم. فکر می‌کنم من هم رزمنده‌ام و باید در یافتن میدان مبارزه و جهاد حسابی دقت کنم. می‌گوید باید مواظب باشم تحت تاثیر هیجانات نباشم و احساسی عمل نکنم، آگاهی‌هایم را بیشتر کنم و تا می‌توانم دشمن‌شناس باشم. آخر هم تاکید می‌کند سعی می‌کنم بدبینی‌ها نسبت به نظام  را هرچه بیشتر با اطلاعات درست و محکم برای اطرافیانم شفاف کنم. «مینا» هم که از پایگاه محمدرسول‌الله(ص) آمده حرف‌های «فاطمه» را این طور کامل می‌کند: باید حسابی درس بخوانیم، از تولید ملی حمایت کنیم و هرچه بیشتر روی پای خودمان بایستیم.
«مهرانه» که به قول خودش از بچه‌های پایگاه حضرت فاطمه(س) است، از اینکه می‌گویم می‌خواهم گزارش بگیرم یک مقدار دست و پایش را گم کرده و دنبال واژه‌ها می‌گردد، آخرش می‌گوید فعلا همین را بنویسید، بنویسید کالای غیر ایرانی نمی‌خرم، به هیچ‌وجه!
می‌گویم آقا گفتند با کمک شما اجازه نخواهم داد این کشور به دشمن پناه ببرد، تو چه طور می‌خواهی در این مسیر کمک کنی؟ «مینا» جواب می دهد: به هر حال ما می‌دانیم که راه آسانی در پیش نداریم و هر طور شده باید این مسیر سخت را به تنهایی طی کنیم، آینده دست ماست و باید آماده باشیم و بهترین کاری که ما می‌توانیم بکنیم همان درس خواندن است. 
«فاطمه» اول مکث می‌کند و بعد جواب می‌دهد: حتما دنبال آدم‌هایی می‌گردم که گروه تشکیل بدهم، گروهی همراه و هم‌فکر درست می‌کنم. آقا همیشه درس خواندن را مهم دانسته‌اند و من هم حتما درسم را بهتر و بهتر می‌خوانم. کار فرهنگی درست و بموقع هم که حسابی مهم است. 
«مهرانه» آخرین نفر است و می¬گوید: همدلی، مردم باید با هم همدل و همراه شوند . درس خواندن هم که حسابی مهم است و حتما به آن توجه می‌کنیم.
می‌پرسم اتفاق جالب امروز را بگو می‌گوید شور و هیجان و سرزندگی بسیجی‌ها برایم خیلی جالب بود، انرژی‌شان آنقدری بود که موج مکزیکی هم رفتند، جمع بسیار صمیمی بود و همه به موقع شعار می‌دادند و حتی به وقتش سوت و کف هم می‌زنند. 
«مینا» ماجرایی را می‌گوید که اتفاقا دوربین ها ثبت نکرده‌اند، می‌گوید بعد از اینکه مراسم تمام شد و همه رفتند، مقدار کمی خرده‌های کاغذ یک جاهایی به چشم می‌خورد که بچه‌ها خودجوش شروع کردند به تمیزکردن اطراف خودشان و این خیلی شیرین بود.  


 
 

آینده دست ماست و باید آماده باشیم



  • ۱ نظرها
نمودار فعالیت کاربران در طول هفته گذشته
با کلیک بر روی گزینه ها، الگوی کمرنگ را بسازید