روایتی پسرانه از دیدار با رهبر انقلاب در ورزشگاه آزادی

ناگهان غوغا

۱

 


  

شوق وصف نشدنی


  
حوالی شش صبح، مسیرها و خیابان‌های منتهی به ورزشگاه‌ آزادی دیدنی بود. بسیجیانی که با همان لباس‌های خاکی و پلنگی، با شوقی وصف ناپذیر راهی ورزشگاه آزادی بودند! دیدار با رهبری آن‌هم در ورزشگاه ‌آزادی تجربه‌ای نو و البته غیرقابل پیش‌بینی بود...شاید اگر کسی از قضیه بی‌خبر بود با خودش می‌گفت این بسیجی‌ها این ساعت صبح برای دیدن کدام بازی فوتبال به ورزشگاه می‌روند؟! 
 

بسیجیانی که با شوقی وصف ناپذیر راهی ورزشگاه آزادی بودند!


  
۲

  

خدمت خالصانه


  

به ورزشگاه که می‌رسیدید، یک‌‍‌‌‌دستی جماعت جالب‌تر هم می‌شد! چند ده هزار بسیجی گرد هم آمده بودند و یک ویژگی مشترک داشتند و آن خدمت جهادی در مناطق محروم یا زلزله‌زده بود.جوانانی که هرطور می‌توانستند، خالصانه و بی‌مزدو‌منت خدمت کردند و حالا با بعضی‌هایشان که هم‌صحبت می‌شوی می‌گویند امروز آمده‌اند که با این حضور، مزد خدمت‌شان را بگیرند.


  
 

جوانانی که هرطور می‌توانستند، خالصانه و بی‌مزدو‌منت خدمت کردند


     
۳

  

چرا ورزشگاه؟


  

از هر کس که می‌پرسیدم چرا چنین دیداری توی ورزشگاه برگزار شده دلیلی می آورد. یکی می‌گفت این مسئله سابقه تاریخی داشته و درست بیست سال پیش رهبری در ورزشگاه آزادی با بسیجی‌ها دیدار کردند.یکی می‌گفت رهبری در این حال و روز کشور می‌خواهد اتمام حجت کند.یکی دیگر می‌گفت آقا با این دیدار می‌خواهند بگویند چشم امیدشان به بسیج و سپاه است.


      
۴

  

ساده و صمیمی


 
 

نوجوانان با روحیه عجیبی وارد ورزشگاه می شوند. انگیزه‌ای حیرت‌آور. حتی یکیشان مدام به شانه‌ام می زند که چرا پرچمم را تکان نمی‌دهم... که ممکن است آقا ناراحت شوند.خنده ام می‌گیرد.با دو سه نوجوان کناری گرم می گیرم.می پرسم چندسالته؟ هفده.قوت بیانش اما حداقل عدد بیست را نشان می‌دهد.به نظرم پرسیدن سوال چرا آمدی مسخره و کلیشه‌ای می‌آید اما انگار دنبال پاسخی دیگر باشم می پرسم برای چه آمدی؟می گوید اومدم ببینم آقا چی کارم داره.و اینقدر ساده و صمیمانه می‌گوید که فقط سکوت می‌تواند جوابم باشد.


  
 

اینقدر ساده و صمیمانه می‌گوید که فقط سکوت می‌تواند جوابم باشد


  
۵

  

گیت ورودی


 
 

گیت‌های ورود به ورزشگاه با صف‌های طولانی رو‌به‌روست و سرباز‌ها در حال گشتن افراد هستند. شوخی‌های بچه حزب‌اللهی‌ها هم این وسط گل کرده!یکی میگوید: حاجی اون رفیق مارو بگیر بمب داره ها! آن یکی هلی‌کوپتر امدادی که از بالای سرمان رد می‌شود را نشان می‌دهد و می‌گوید: آقا آمد! رفیقش میگوید: بابا بیت رهبری همین نزدیکی هاست، لابد آقا با ماشین آمده!


  
 

شوخی‌های بچه حزب‌اللهی‌ها هم این وسط گل کرده!


  
۶

  

یک جای دنج!


  

همزمان با نواختن سرود ملی توسط گروه موسیقی حاضر در نمایشگاه لابه‌لای جمعیت وارد ورزشگاه شدم، دنبال جایی برای نشستن بودم که بالاخره یک جای دنج پیدا کردم که مقابل جایگاه بود.مجری برنامه شعری را میخواند و خانم ها و آقایان همراهی میکردند.یک نگه کربلا، به بود از صد بهشت / جنت اهل دل است کرببلای حسینیا حسین جماعت در فضا طنین انداز می شد. 


 
 
 

دنبال جایی برای نشستن بودم که بالاخره یک جای دنج پیدا کردم


 
 
۷

  

آماده آمدن


  

مجری مراسم که انگار آفتاب چشمانش را آزار میداد، گاهی چشمانش را میبست اما شور و گرمای این جماعت روی خورشید را کم کرده است. انگار نه انگار در مقابل تابش مستقیم آفتاب نشسته اند.رئیس سازمان بسیج مستضعفین پشت تریبون می آید و به بسیجیان خداقوت می گوید بابت حدود سی و پنج روز مجاهدت در مناطق محروم.چشم ها جایگاه را می پاید. در جایگاه رفت و آمد هایی ست که انگار دارد آماده حضور آقا می شود. همه منتظر کنار رفتن پرده هستند تا چهره آقا را ببینند.خیلی شلوغ است و همه میخواهند زودتر مستقر شوند تا لحظه ورود آقا را از دست ندهند!

 

همه منتظر کنار رفتن پرده هستند تا چهره آقا را ببینند


  
۸

  

غوغای ناگهانی


  

مجری همه را به بخش بعدی برنامه دعوت می کند! گروه سرود سازمان بسیج آماده اجراست:ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش ...صدای پا کوبیدن می آید! حالا کل ورزشگاه همزمان پا میکوبد و همراه سرود میخواند! پرچم ها بالا می آید، هیهات من الذله، پرچم ایران و...نوای سرود و همخوانی و رنگین کمان پرچم ها شوری به استادیوم بخشیده است.ناگهان غوغا می شود! چه خبر شده؟! به سرعت به دنبال منشا به وجد آمدن جمعیت میگردم!نمایشگر ها تصویری نشان داده اند که جماعت را به هیاهو واداشته است. تصویر سردار سلیمانی است که حالا او هم برای پاسخ به بسیجی ها دست روی چشم میگذارد.


  
 

ناگهان غوغا می شود! چه خبر شده؟! 


  
۹

  

نوبت ماست...


  

در همین گیر و دار، متوجه تابلو هایی میشوم که نشان دهنده محل استقرار بخش های مختلف است. تابلویی توجهم را جلب می کند!بسیج دانش آموزی!خوب که نگاه میکنم از دیدن این همه نوجوان سرحال با لباس های همدست و گرمای وجودی مثال زدنی شان، هیجان زده میشوم!و انگار این بار نوبت نوجوانان است. تعداد زیادی از نوجوان ها در کنار زمین چمن قرار گرفته اند! قرار است گروه سرود دانش آموزی هم اجرا داشته باشد. سرود با کمی تاخیر مواجه شده!


  
 

انگار این بار نوبت نوجوانان است

 
۱۰

  

موج مکزیکی!


  

من که سرگرم نوشتنم ناگهان متوجه می شوم که در ورزشگاه خبرهای دیگری هم هست!طبقه دوم موج مکزیکی راه افتاده است! طولی نمیکشد که طبقه اول هم همراه می شود و کل آقایان ورزشگاه پنج شش دور موج مکزیکی می روند! سرود تمام شده و مجری پشت تریبون است اما موج باز نمی ایستد.اما مجری، برنامه دیگری در سر دارد. شروع به خواندن شعری می کند و کار را به جایی می رساند که همه همزبان فریاد میکنند لبیک یا حسین!صحنه دیدنی ست؛هزاران نفر فریاد می زنند لبیک یا حسین.


  
 

طبقه دوم موج مکزیکی راه افتاده است!

 
۱۱

  

آقا آمد...


  

مجری حواس ها را جمع می کند.سمت راست جایگاه که بیشتر از خانم ها پر شده است، صدا میزنند ای رهبر آزاده و سمت چپ، همصدا جواب می دهند آماده ایم آماده.نفر پشت سر من با تعجب میگوید خانم ها تعدادشان از ما کم تر است اما ببین صدایشان از ما بیش تر است!شعارها ادامه دارد...این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده...و پرده کنار رفت.آقا آمد...


  
 

این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده...


  • ۲ نظرها
نمودار فعالیت کاربران در طول هفته گذشته
با کلیک بر روی گزینه ها، الگوی کمرنگ را بسازید
  • محمدامین ۲۰ مهر ۱۳۹۷ - ۱۰:۴۸

    ممنون از قلم خیلی خوبتون کاش منم میتونستم اونجا حضور پیدا میکردم

  • علیرضا ۱۶ مهر ۱۳۹۷ - ۲۲:۳۷

    احسنت خدا قوت عالیه