مصاحبه نو+جوان با آقای مهدی طحانیان، راوی کتاب سرباز کوچک امام (ره)

عشق به هدف

پس از انتشار تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب سرباز کوچک امام (ره) با مهدی طحانیان به گفتگو نشستیم؛ سالها از اسارت آقای طحانیان می گذشت اما او همچنان مثل همان روزهای نوجوانی استوار و محکم از آن روزها تعریف می کرد و ما را با خود به آن روزها می برد.  با هم این مصاحبه صریح و جذاب را می خوانیم.

۱

 

چطور شد وارد بسیج شدید؟


  
 بعد از پیروزی انقلاب ابتدا کمیته‌ها تشکیل شد که جایی برای فعالیت ما نبود، بعداً سپاه شکل گرفت و زمانی که سال 59 جنگ تحمیلی شروع شد، شجره طیبه بسیج از دل سپاه بیرون زد و ما هم از خدا خواسته وارد بسیج شدیم.  آنجا فهمیدم که بسیج بهترین جایی است که می‌توان به انقلاب خدمت کرد. این است که در هر صورت آمدم و عضو بسیج شدم. عضو فعال بسیج بودم. 
 
۲
 

چطور هم‌زمان به مدرسه می‌رفتید و در بسیج فعال بودید؟


  
 وقتی از مدرسه می‌آمدم به جای خانه، به بسیج می‌رفتم. گاهی از همان بسیج به مدرسه می‌رفتم. در اردوها و تمام آموزش‌های نظامی، عقیدتی، فرهنگی و غیره مشارکت داشتم و خودم سعی می‌کردم برای شرکت در این اردوها بچه‌هایی که داوطلب هستند و دوست دارند ثبت‌نام کنم و اینها را برای آن اردو یا برنامه جمع کنم.بسیار مشتاق آموزش‌های نظامی بودم. به واسطه دو سالی که با این شرایط گذشت، همین انگیزه بالا باعث شد طی یکی دو سال از هر حیث کاربلد شده بودم. از لحاظ آموزش‌های نظامی به یاد دارم گاهی مواقع که فرماندهان آموزش می‌دادند با این که همه جوان و خبره بودند، من را نمونه دیگران قرار می‌دادند که کار را به خوبی انجام می‌دادم.
 
۳

 

اولین بار چه زمانی به جبهه رفتید؟


  

 اولین بار بعد از آموزش‌هایم، تصمیم گرفتم به جبهه بروم. عملیات بستان بود که امکانش نشد و قول مردانه از فرمانده خود گرفتم و ایشان دست مردانه داد. همین بود تا عملیات فتح‌المبین شروع شد. من به محض این که شنیدم بحث اعزام است، سراغ فرمانده آموزش‌ام رفتم و با ایشان صحبت کردم. فرمانده بلافاصله مخالفت کرد و گفت در اینجا به شما بیشتر نیاز داریم. من هم گفتم قول دادید باید با هم برویم. حتی به او گفتم مگر پاسداران دروغ می‌گویند؟ شما دست مردانه به من دادید. در هر صورت همین باعث شد او موافقت کرد. تا اینکه بالاخره دوم فروردین سال 61 بود که به جبهه رفتیم. برای عملیات فتح‌المبین به جبهه اعزام شدیم. 


   
۴

  

 وقتی که می‌خواستید به جنگ بروید فکر می‌کردید که آینده‌تان چه شکلی می‌شود؟


 
 

ببینید این که من بگویم به چیزی فکر می‌کردم و رویایی در ذهنم بود؛ واقعا این‌طور نبود. واقعیتش این است که من اصلا به چیزی خواستی فکر نمی‌کردم که مثلاً به چه درجه‌ای برسم، چه‌کار کنم؟ اصلا نبود. من فقط عشق فراوانی داشتم به این‌که به جنگ بروم. این‌که به چه درجه‌ای برسم یا این‌که چه آینده‌ای برای خود ترسیم کنم؛ که به چه جایگاهی برسم نه اصلا نداشتم. من فقط هدف را می‌دیدیم.


  
۵

  

احساس نمی‌کنید احساسات زودگذر یا به اصطلاح «جو»‌گیری باعث حضور شما در جبهه‌ها شد؟


 
 

من می خواهم به خود آقا ایمان عزیز عرض کنم؛ اگر حالت آن روز ما «جو»گیری و احساسات زودگذر بود، باید در همان ساعات اولیه کنار می‌کشیدیم. در همان ساعات اولیه؛ خیلی قبل‌تر‌از این‌که به میدان جنگ برسیم؛ از وقایعی که می‌دیدیم باید بر می‌گشتیم. افراد خیلی بزرگتر از ما بودند که با رسیدن به شهرهای پشت جبهه با دیدن بدن‌های شهدا و شنیدن صداها و حمله‌ها دشمن طاقت نیاوردند و برگشتند. صحنه‌های جنگ خیلی صحنه‌های دلخراش و سنگینی بود و زیاد بودند کسانی که بریدند و گفتند ما نیستیمعده‌ای که می‌‌آمدند و بعد از مدتی برمی‌گشتند. از طرف دیگر فرماندهان هم نیروها را زیر نظر داشتند و می‌گفتند اینجا میدان جنگ است و اگر نمی‌توانید بگردید؛ خودتان با خودتان کنار بیایید. خیلی‌ها هم واقعاً برمی‌گشتند خیلی‌های دیگر هم می‌فهمیدند گفت اینجا دیگر جای ماجراجویی نیستبا همه این توضیحات با فرض محال هم من برای ماجراجویی اگر رفته بودم، باید این ماجراجویی در جایی تمام می‌شد. من در روزهای سخت و سن کم وارد جنگ شدن، بعد هم اسیر شدم. چطور می‌شود ۹ سال اسارت را برای ماجراجویی و احیانا «جو» گرفتگی تحمل کرد؟ اگر کسی برای ماجراجویی رفته بود نهایتاً در همان هفته‌های اول اسارت تمام شده بود و می‌برید. کما این که داشتیم کسانی که در روزها و نهایت سال‌های اول بریدند. قطعاً دلیل و انگیزه‌ی دیگری غیر از کنجکاوی یا ماجرای بوده است. کسی هوایی شده باشد، اصلاً نمی‌تواند آن‌قدر تحمل کند؛ مطمئن باشید که در آن شرایط در هیچ‌کدام از مراحل امتحانات نمی‌توان بدون انگیزه و اعتقاد دوام آورد.


  
۶

  

می‌دانستید اسارت در جنگ چگونه است؟


 
 

ما از اسارت خیلی چیزها شنیده بودیم. پیش‌زمینه ذهنی نسبت به اسارت داشتم ولی در جنگ خومان به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم بحث اسارت بود. بچه‌ها به شهادت فکر می‌کردند، به جانبازی فکر می‌کردند ولی تنها چیزی که گمان نمی‌کردیم بحث اسارت بود. راستش تصور نمی‌کردیم اسیر شویم. حتی اگر به فکر این نبودیم وقتی اسرای عراقی را می‌دیدیم که به دست ما اسیر می‌شوند، اصلاً تصور نمی‌کردیم چنین اتفاقی برای ما رخ دهد. این که اسیر عراق شویم در تصور ما نبود. 


  
۷

  

در بین دوستان شما کسی بود که از مسیر برگردد و پشیمان شود؟


 
 

بله. بین دوستان بودند خیلی‌ها که به جنگ آمدند و پشیمان شدند. حتی بعضی از دوستانی بودند که در اسارت هم حضور داشتند ولی بعد پشیمان شدند.


   
۸

  

فکر می‌کنید چرا این‌طور شد؟


 
 

راستش من فکر می‌کنم این مورد دلیلش از نیت انسان‌ها است. من فکر می‌کنم نیت است که آنها را در مسیر نگه می‌دارد یا از مسیر بیرون می‌کنند. خدا نکند که انسان در مسیر، خدا را در نظر نگیرد و چیزی غیر خدا برای اولویت داشته باشد. این‌طور اگر باشد بالاخره یک جا به زمین می‌خورد و از بین می‌رود.


  
۹

  

برای این حال توصیه‌ای دارید؟


 
 

من به مخاطبان‌تان می‌گویم که از این مسیر منحرف نشوید، خدا نکند که آدم نیتش از بین برود. کمی ناراستی باشد می‌تواند برای دنیا باشد، برای خودنمایی باشد، برای هر چیز غیرخدایی باشد؛ همه این‌ها آدم را به زمین می‌زند. حتی اگر تا یک قدمی شهادت رفته باشید، در همان یک قدم آخر همه چیز فرق می‌کند؛ اما وقتی کار برای رضای خدا باشد همه چیز درست می‌شودتنها چیزی که من فکر می‌کنم اراده‌های ما را به خصوص در دوره اسارت حفظ می‌کرد؛ نیت برای رضای خداست. مثلاً در دوره اسارت هم بودند عده‌ای که می‌گفتند ما دیگر فراموش شده‌ایم دیگر کسی کاری به کارمان ندارد. ما اگر کمی با عراقی ها بسازیم اوضاع‌مان بهتر می‌شود؛ یا به تعبیری کمی به ساز آنها برقصیم.آن‌ها که معتقد بودند فراموش شده‌ایم، معلوم بود که نظرشان به کسی غیر از خدا بود. چون خدا که بنده را فراموش نمی‌کند.


 
 
۱۰

  

چه زمانی به این فکر افتادید که خاطرات خود را ثبت کنید؟


 
 

من از سال‌ها پیش به فکر این امر بودم. بارها دست به قلم شدم. گاهی 100 یا 50 صفحه نوشته بودم ولی وقتی خاطرات خود را می‌نوشتم موقع نوشتن ذهنم درگیر واژه‌ها و انتخاب جمله می‌شد، گاهی اصل دانستن از ذهنم می‌رفت. با همه این اوصاف ببینید در جبهه ما چه اتفاقی رخ می‌دهد و در جبهه مقابل چه اتفاقی رخ می‌دهد. آنها واقعاً شکست و فضاحت داشتند. حب و علاقه به امام و دلدادگی به رزمندگان این قدرت را به آنها می‌داد که هیچ چیزی را مانع ندانند. 


  
۱۱

  

از ماجرای دیدارتان با آقا برایمان بگویید.


  

  12 بهمن از سوی حوزه هنری  20 یا 30 نفر از راوی‌های دفاع مقدس را جمع کردند و توفیق شد خدمت حضرت آقا رسیدیم. حضرت آقا شروع به صحبت درباره کتاب و موضعات دفاع مقدس کردند. دغدغه‌های خود را بیان کردند و آن چه انتظار دارند عنوان کردند. بعد از بیانات حضرت آقا نوبت به دوستانی که متولی جلسه بودند، شد. آقای مومنی یکی یکی راویان را معرفی کردند و کتاب‌ها را معرفی کردند که تا به من رسید. وقتی ما را معرفی کردند حضرت آقا ما را شرمنده کردند و درباره کاری که خوانده بودند تعریف کردند. 


 
 
۱۲

  

کتاب چطور به دست حضرت آقا رسیده بود؟


  

 نمی‌دانم ولی راه‌های متعدد را دوستان رفته بودند. به یاد دارم در جریان تغریظ حضرت آقا به کتاب آن ۳۳ نفر بود که من را هم دعوت کردند. من کتابم را آورده بودم و همان روز در آن مراسم وقتی حضرت آقا همه را مورد تفقد قرار دادند، به ما که رسیدند بلافاصله گفتند این همان کسی است که به عراقی گفتند امام رهبر من است و هر چه بگوید حجت است. بحث حجاب هم مطرح کردند و من بلافاصله کتاب خود را تقدیم حضرت آقا کردم.


 
 
۱۳

  

واکنش حضرت آقا چه بود؟


 
 

حضرت آقا عکس روی جلد را که دیدند گفتند این عکس شماست؟ من هم گفتم بله، عکس همان مصاحبه است که خوشحال شدند و کتاب را گرفتند. 


  
۱۴

  

ایشان در مورد کتاب شما چه گفتند؟


 
 

ایشان چند بار این مطلب را بیان کردند که خاطراتی تکان‌دهنده بود. واقعاً ایشان برای من بیان می‌کرد. برای من این امر جذاب بود. عزیزترین کسان من با این که 5-4 سال گذشته است، این کتاب را نخوانده‌اند ولی حضرت آقا با تمام مشکلات و دغدغه‌های کاری که دارند، این کتاب را مطالعه کردند. وقتی درباره کتاب اظهارنظر می‌کنند به نکاتی اشاره دارند که خود ما هم نویسنده و راوی هستیم متعجب می‌شویم. ایشان تامل بسیاری بر کتاب دارند، به خوبی عمق کار و مسئله را اشاره می‌کنند. 


  
۱۵

  

حضرت آقا به کدام بخش‌های کتاب اشاره داشتند؟ 


 
 

مثلاً قضیه خبرنگار که جواب‌ها و صحبت‌هایی داشتید در زمان خود در کشور ما تاثیر شگرفی داشت. بحث ملاقات با عدنان خیرالله را مثال زدند. البته حضرت آقا اذعان داشتند روزی که آمدید و خاطره می‌گفتید، ما سوم خرداد امسال هم خدمت آقا رسیدیم و خاطره‌گویی کردیم. ایشان اذعان داشتند آن شبی که خاطره می گفتید جایی که من نشسته بودم شرایط طوری بود صدا به من نمی رسید. وقتی فیلم شما را دیدم برخی جاها برای من نامفهوم ماند ولی خیلی دوست داشتم بشنوم و برایم جذاب بود. به کتاب رجوع کردم و در کتاب این مسئله حل شد. چندین بار اشارات و گریزهایی این چنینی به کار زدند. بیاناتی از این قبیل داشتند. در جایی بحث کار نوجوانان شد. 


  
۱۶

  

در مورد موضوع نوجوان چه صحبتی شد؟


 
 

دوستان گفتند در زمینه نوجوانان کار می‌کنیم و کارهایی مثال زدند. حضرت آقا گفتند از امثال ایشان که نوجوان بودند و اسیر شدند، غافل نشوید. یک لحظه رو به من کردند و گفتند یادداشتی برای کتاب شما نوشتم و پیگیری کنید دوستان در دفتر به شما بدهند. من واقعاً خیلی خوشحال شدم. 


  
۱۷

  

واکنش‌تان به تقریظ چه بود؟ اولین بار که متن را دیدید؟ 


 
 

متن تقریظ را در برنامه زنده جلوی من گذاشتند،‌ وقتی چشمم به متن و دست‌خط آقا افتاد پرده اشک جلوی چشم من آمد و نتوانستم در آن برنامه بخوانم و بتوانم حق مطلب را ادا کنم. وقتی برنامه تمام شد و بیرون با خیال راحت و با آرامش متن را خواندم دیدم حضرت آقا خیلی منت بر سر من گذاشتند. با این متن حضرت آقا ما را شرمنده خود کردند. 


 ​​​​​​  
۱۸

  

آقا  از واژه نوجوان صبور و شجاع استفاده کردند. چه اتفاقی افتاد که به این درجه رسیدید؟ 


  

من اعتقادم این است که اگر ما بدون در نظر گرفتن خیلی از مسائل، بدون ملاحظه‌کاری یا سنجش‌های بی‌مورد بدون توجه به نتیجه؛ به تکلیف‌مان عمل کنیم، قطعا نتیجه می‌گیریم. ما فقط به تکلیف مان عمل کردیم ما سرمایه عمرمان را کف دستمان گرفتیم و نترسیدیم در این بین عاشقانه می جنگیدیم و تنها به هدف بزرگ فکر می‌کردیم ما کار خودمان را می کردیم.شاید برای همین باشد که نتیجه هم این شد؛ خدا را شکر این کتاب را حضرت آقا هم خواندند و به دل‌شان هم نشسته است و البته ما خوشحالیم از عبارت هایی که در این کتاب از آن استفاده کرده اند.

 
۱۹

  

در مورد بحثی که با وزیر جنگ عراق داشتید،‌بگویید.


  

 من را به اتاقی بردند در که باز شد. من را به درون اتاق فرستادند. عدنان[وزیر جنگ عراق] روبرو نشسته بود. درجه‌داران هم عالی‌رتبه ارتش عراق بودند. چنان سیگار کشیده بودند که اتاق مه‌گرفته بود. وقتی عدنان من را دید آنتن تلویزیون را زمین گذاشت. نگاهی به من کرد و از همان جا خنده‌ای به ما می‌زد. خنده‌هایی مستانه و قهقه‌هایی می زد. من هم سرتاپا خاکی بودم. درجه‌داران هم در پی وزیر دفاع عراق خندیدند. به مترجم اشاره کرد و حرفی زد. این سرباز هم ما را برد و زیر راه‌پله دوش آبی بود و سر ما را شستند. من هم از تشنگی فقط آب می‌خوردم. سریع حوله روی ما انداختند و سر را خشک کردند و ما را دوبار کنار در گذاشتند. عدنان خیرالله دوباره من را دید و شروع به خندیدن کرد. از من پرسید چند ساله هستید؟ من هم گفتم ۱۳ ساله هستم. گفت خیلی سن داشته باشید ۶ ساله هستی! من هم هر چه گفتم قبول نکرد. گفت چطور با این سن و سال جبهه آمدید؟ من هم چیزهایی به عربی یاد گرفته بودم. به عربی گفتم داوطلب هستم. اشاره به اتاقی کرد و تعبیراتی را بکار می‌بردند و می‌گفتند این مردان بزرگان ارتش عراق هستند. می‌گفت نترسیدید به جنگ کسانی آمدید که این چنین هستند؟ 

 
۲۰

  

در آن حال واکنش شما چه بود؟


  

همیشه لطف خدا یاور من بود، سرشار از روحیه بودم و از دشمن واهمه نداشتم. با همان شرایط اسارت خنجر به دل دشمن می‌شدیم. همینطور به یاد دارم لطف خدا نصیب ما شد و وقتی شروع به قیاس هیکل‌ها کرد، من هم گفتم میدان جنگ است و ما هم در حال جنگ هستیم و برای کشتی گرفتن نیامدیم. گفتم شما یک تفنگ دارید و می‌زنید و من هم یک تفنگ دارم و می‌زنم. اگر شما خیلی بزرگ هستید من با یک اشاره می‌توانم شما را بزنم. من چون کوچک هستم به راحتی نمی‌توانید من را بزنید. این همه آتش روی سر ما ریختید ولی من هنوز زنده هستم. وقتی این حرف‌ها را زدم همانند آدمی که شوک گرفته باشد، خشک زده بود. همینطور این دهان‌ها باز مانده بود و چشم‌ها به من خیره شده بود. به یاد دارم عدنان اشاره به سربازان کرد و گفت این را ببرید. 

 
۲۱

  

 چند نفر از همراهان‌مان از شما پرسیدند که آیا به دیدار حضرت امام رفتید؟ 


  

من آرزویم این بود که حضرت امام را ببینم. منظور از آرزو این است که حضرت امام را اصلا از نزدیک ندیدم. من حضرت امام را تنها در عکس و تلویزیون دیدم. آرزوی قلبی زیارت روی حضرت امام در دنیا بود. این آرزو در بین بیشتر اسرا هم بود. خیلی از دوستان ما برای این که حضرت امام را ببینید، در ایام اسارت قرآن را حفظ کرده بودند. آن زمان در بین بچه ها پیچیده بود کسانی که حافظ قرآن باشند، می توانند بعد از اسارت به زیارت حضرت امام بروند.خیلی از بچه های ما به این امید که قرآن را حفظ کرده بودند. البته این آرزوی دیدار به دل‌مان ماند و ان‌شالله این دیدار در روز قیامت حاصل می‌شود.

 
۲۲

  

یکی از همراهان به اسم صادق پرسیدند که ما می‌خواهیم مثل شما شویم، چه کار کنیم؟


  

راستش را بخواهید ما که هیچ چیز نشدیم. اما به نظر من هیچ چیز بهتر از این نیست که انسان بخواهد برای خودش هدفی ترسیم کند و الگوی داشته باشد. از طرف دیگر به ایشان توصیه می‌کنم که هر کاری که می‌خواهند انجام دهند توکل به خدا کنند و تمام سعی و تلاش برای تحقق کار و هدف انجام دهند. خدا دل های ما را می‌بیند و نیت‌مان را می‌خواند. قسم می‌خورم که اگر نیت و درون‌مان را درست کنیم، خدا قلب و درون‌مان را می بینند. وقتی خداوند اخلاص مان را ببیند در کارمان موفق می‌شویم و ما می‌توانیم به مقصودمان برسیم. ما بای با خودمان روراست باشیم و اخلاص داشته باشیم. همیشه به دل‌مان توجه کنیم و همه توکل‌مان به خدا باشد و تنها از او بخواهیم که کمک‌مان کند.

 
۲۳

  

اگر دوران نوجوانی شما الان بود چطور رفتار می‌کردید؟ 


  

به نظر من این مورد به روحیات آدم برمی‌گردد و یکی این که در چه بستر و شرایطی رشد کرده باشد. مسائلی است که دست به دست هم می‌دهد و می‌تواند انگیزه در انسان ایجاد کند. در انقلاب هم عقبه‌ای داشت که دست به دست هم می‌داد تا فردی در این شرایط قرار گیرد.

  • ۱ نظرها
نمودار فعالیت کاربران در طول هفته گذشته
با کلیک بر روی گزینه ها، الگوی کمرنگ را بسازید